eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
383 دنبال‌کننده
315 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
در همه جای دنیا مظلوم در برابر ظالم تسلیم می‌شود؛ اما زندگی‌نامه بزرگان در صفحه تاریخ ذهن این را نشان نمی‌داد. صدایش را بلند کرد و گفت: «آمریکا، ابرقدرته. ما باید هر چی گفت تسلیم شیم چاره‌ای جز این نداریم.» فکر مرا نخوانده بود به او گفتم: «چرا ما ابرقدرت نباشیم؟» جا خورد و احتمالا به خود گفت: «تا حالا از این زاویه بهش نگاه نکرده‌بودم.» ـــــــــ نتوانستم چشم بر هم بگذارم لغت ابرقدرت در ذهنم می‌پیچید یک ساعت تا اذان صبح مانده‌بود به خود گفتم این دنیا عجب جاییست! گاهی غافل می‌شویم و یادمان می‌رود ابرقدرت عالم خداست و بس! می‌بینی آدمیزاد؟ الله، ابرقدرت عالم... 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
دل‌مشغولی‌های یک معلم 🤕 باز هم دیر آمد. مثل دیروز مثل پریروز مثل همیشه ... هم دیر می آمد، هم دیرتر از همه می‌رفت. می‌دانستیم مادرش بیمار است. فقط از چشم‌های پف‌دار و صورت نشسته‌اش می‌فهمیدیم باز هم خواب مانده.😴 کلاس دومی بود؛ اما از نظر جثه به مهدکودکی‌ها می‌مانست . اما آنروز قضیه فرق می‌کرد. خیلی دیر آمد. دیرتر از همیشه. و یک ۱۰ تومانی تا کرده هم در مشتش بود. ـ خواب موندی؟ آره؟ و ما بودیم و اویی که هیچ وقت جواب این سوالاتمان را نمی داد. ـ می‌گی کجا بودی یا...؟ صاف به چشم‌ها نگاه می‌کرد و هیچ نمی‌گفت. ـ خانواده‌ات می‌دونن دیر اومدی؟ زنگ بزنم بهشون بیان مدرسه؟ فقط اینبار یک جمله گفت:«مامانم دیشب رفت، منم خسته‌ام، می‌خوام برم.» خیره مانده بودم به صورت مظلومش. با تمام وجود می‌خواستم مدرسه را در ذهنش به یک جای امن تبدیل کنم.🥹 سیده‌زهرا میراحمدی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
صدای پایکوبی می‌آمد، با خودم گفتم وقت بود وسط جنگ عروسی بگیرند! الفاظ رکیکی لابه‌لای کل زدن‌ها به گوش می‌رسید _ها؟ رهبر عظیم الشأن انقلاب چی شده؟ پسرک هیچ نگفت معلوم بود بغضی در گلویش نشسته در رختخواب دراز کشید و به سقف زل زد و آرام گفت: «آقاجونم بیا، بیا!» من نتوانستم صبوری کنم، غم از تمام وجودم برخاست و تبدیل به سیلی از اشک شد او سرودی را که در مهدکودک آموخته‌بود، زمزمه می‌کرد تا التیام یابد. تنها پناهش نغمه آخرالزمانی‌ دلش بود. 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
به پا خیز لشکر ایران، دوباره شده اکنون غوغا در زمانه به پا خیز و بزن بر قلب دشمن بگیر تو انتقامی جاودانه رضا ورمزیاری ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
یک نفرگریست. موج می‌زد. جمعیت چون دریایی پهناور وسیع بود. سیاهپوش بودند و پرچم‌ها روی هوا تکان می‌خوردند. خانواده‌ای بودیم که عزیز از دست داده. نمی‌دانم عزیز از دست داده‌ای یا نه. روزهای اول باور نمی‌کنی که رفته است. هیچکدام ما باور نمی‌کنیم. انگار منتظریم باز هم بیاید و پیام بدهد. ما را دلگرم کند. دلگرم شویم که هست هنوز. همه بچه‌ها در خانه پدری گرد هم آمده‌ایم. در سوگ پدر نشسته‌ایم. مشت‌ها گره کرده شده بود. محکم، انگار دشمن روبه روی ما ایستاده است. به ما نگاه می‌کند، با همه پلیدی‌اش. عجیب بود برایم، شعارها قوی بودند. نه فقط شعارها، آدم‌ها قرص بودند و چون کوه استوار. مرد بود، زن، کودک، نوجوان و جوان و حتی جمعی که فکر نمی‌کنی آنها را ببینی، ولی می‌بینی. بودند. حتی در این سرما. پدر رفته بود، ولی ما مانده‌ایم. همه ما بار مسئولیت را بر دوش احساس می‌کنیم. عزاداریم اما کسی گریه نکرد. به عینه این را دیدم، نه که تخیل خودم باشد. بغض آری، اما گریه نه. انگار این خشم لعنتی، همه وجود ما را فرا گرفته است. چه حسی داری وقتی جلوی چشمانت پدرت را بکشند؟ داغدار هستی اما منتقمی. تا انتقام نگیری آرام نمی‌شوی. همه این حس را داشتند. رسیدیم به آخر کار. رو به قبله ایستادیم. وقت دعای فرج امام زمان (عج) بود. مردی که بیشتر از همیشه به یادش هستیم. یک نفر گریست، جای همه ما. دیگر نتوانست این بغض را تحمل کند. گریه‌اش ما را خیس کرد و فرش شد زیر پایمان. زمینی‌ها تحمل کردند، اما آسمان نتوانست تحمل کند. زیر بارانش به راه افتادیم. این بیت مولانا یادم آمد که گفت: «آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند.» و این بار آسمان بار ما را بر دوش کشید. علیرضا محبی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
«شجره طیبه‌ی بهشتی» خانم ناظم داد زد: - بچه‌ها چه خبره! تو بهشت هم نظم رو رعایت نمی‌کنید! اندازه‌ی یکی از بال‌هاتون از هم فاصله بگیرید. یادتون باشه به محض ورود آقا «سلام فرمانده» می‌خونیم... مریم صفدری ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
شگفتانه‌نوشت این هفته یک نمایشنامه است.😍 نمایشنامه‌ای به نام شمشیر دو دم (یک نمایشنامه تربیتی در یک کلاس درس پسرانه دوره راهنمایی) کاری از بهنام میرزائی ✍ بازی‌سازان (پرسوناژها) : آقای هدایتی: معلم پرورشی، میانسال، دلسوز اما قاطع، با چشمانی تیزبین👨‍🏫 رادین : دانش‌آموز باهوش و نخبه، بسیار مسلط به فناوری، کمی مغرور و بی‌اعتنا به قوانین😎 آراد : دانش‌آموز معمولی، تحت تاثیر رادین، علاقه‌مند به بازی‌های رایانه‌ای خشن😠 پارسا : دانش‌آموز سخت‌کوش اما کم‌امکانات، کمی خجالتی، آسیب‌پذیر در برابر محتواهای نامناسب🫠 کیان : دانش‌آموز ورزشکار و محبوب، رهبر غیررسمی کلاس، شخصیتی منصف😌 سینا : دانش‌آموز کنجکاو و پرسشگر، نگران تاثیرات فضای مجازی🧐 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
شگفتانه‌نوشت این هفته یک نمایشنامه است.😍 نمایشنامه‌ای به نام شمشیر دو دم (یک نمایشنامه تربیتی در یک
(صحنه: کلاس درس مدرسه‌ای غیرانتفاعی معتبر. میزها مرتب، تخته سیاه تمیز، پوسترهای آموزشی و چند گلدان روی طاقچه.سکوت اولیه کلاس با زنگ تفریح به هم می‌خورد . نور که بر روی صحنه باز می‌شود. دانش‌آموزان با هیاهو وارد کلاس می‌شوند و پشت میزهایشان می‌نشینند. آقای هدایتی با آرامش وارد شده و به تخته سیاه نزدیک می‌شود.) آقای هدایتی: سلام بچه‌ها ، امیدوارم زنگ تفریح خوبی بوده باشه براتون. همه : خوب .... ممنون . آقای هدایتی : امروز میخوایم درباره یه موضوع بسیار مهم صحبت کنیم . سینا : چه موضوع مهمی آقا؟ آقای هدایتی : موضوع مهم انتخاب‌های ما در دنیای نامحدود مجازی.📱 (چند نفر ناله‌ای می‌کنند. رادین سرش را از روی گوشی موبایل که زیر میز است بلند نمی‌کند.سینا دستش را بلند می کند.) سینا : آقا، یعنی بازم قراره نصیحت بشیم؟ ما که همه چیز رو میدونیم.🙄 آقای هدایتی : نه سیناجان، نصیحت نه. گفت‌وگو. میخوام بدونم واقعاً چه تجربه‌هایی دارید؛ مثلا چند نفرتون دیروز از هوش مصنوعی برای تکالیف استفاده کردید؟ (بیشتر دستها بالا می‌رود، از جمله رادین که با غرور و اعتماد به نفس دستش را تکان می‌دهد.) رادین : من همش رو با جدیدترین مدل هوش مصنوعی نوشتم آقا . نتیجه ؟ بیستِ بیست! وقت هم خیلی کم تلف شد. ( سکوت. آقای هدایتی با آرامش به سمت رادین می‌رود) آقای هدایتی : جالبه رادین جان . خب، حالا می‌تونی بگی چرا استوانه‌ها در سازه‌های مهندسی تحمل بار بیشتری دارند؟ (رادین لحظه‌ای مکث می‌کند، رنگ از صورتش می‌پرد) رادین : اجازه آقا ... چون ... آقای هدایتی : هوش مصنوعی نوشت، اما آیا تو یادش گرفتی؟ رادین : ولی آقا ، وقت نداریم . حجم درس‌ها زیاده، آزمون المپیاد هم داریم . این ابزارها برای صرفه‌جویی در زمانه دیگه.😕 آقای هدایتی : صرفه‌جویی در زمان، یا دزدیدن فرصت یادگیری واقعی ؟ فکر کن رادین ، اگر قرار باشه ماشین‌ها همه‌چیز رو برات انجام بدن، مغز تو چه کاری میکنه ؟ (رادین ساکت می‌شود، کمی فکر می‌کند. آراد بی‌صبرانه صحبت را قطع می‌کند.) آراد : آقا، ولی بعضی وقتا این ابزارا خیلی به درد میخورن . مثلاً توی بازیها ... آقای هدایتی : مثلا چی ؟ آراد : یاد می‌گیری استراتژی داشته باشی، بهت یاد میده تیمی کار کنی . آقای هدایتی : (با تمرکز) کدوم بازی‌ها آراد ؟ بازی‌هایی که حل معما می‌خواد یا بازی‌هایی که هدفشون تیراندازی و خشونته ؟ آراد : (کمی خجالت‌زده) خوب... همونایی که اکشن‌ترن. ولی همه بازی می‌کنن آقا. هیجانیه . پارسا : من... من بعضی وقتا توی اون بازی‌ها میمونم آقا . بعدش شب کابوس می‌بینم. یه بار هم تصویر... تصویر بدی تو یه گروه کلاسی دیدم، نمی‌تونم فراموشش کنم. (سرش را پایین می‌اندازد . آقای هدایتی با نگرانی به پارسا نگاه می‌کند) آقای هدایتی : متاسفم که این تجربه رو داشتی پارسا جان ... این دقیقاً همون خطریه که میگم. فضای مجازی و بازی‌هاش ، مثل یه چاقوی تیز میمونن ؛ میتونن مفید باشن، ولی اگه بی‌دقت باشی، عمیق زخمیت می‌کنن . سینا : زخم خشونت مجازی، محتوای نامناسب... آقای هدایتی : دقیقا ... اینا روی ذهن و قلب ما، مخصوصاً در سن شما، اثرات عمیق و ماندگار می‌ذارن . کیان : (با جدیت) آقا حق با شماست. منم بعضی از دوستام رو می‌بینم که بعد یه بازی خشن ، توی مدرسه پرخاش میکنن. آراد : بعضیا ، بعد از دیدن یه چیز غیر معمولی توی فضای مجازی ، مدام شوخی‌های زشت می‌کنن . انگار یه چیزی توشون عوض شده. سینا : (با اضطراب) پس چیکار کنیم آقا ؟ اینترنت همه‌جا هست. نمیشه کنار گذاشتش . چطور می‌تونیم از خطراتش در امان بمونیم ؟ ( سکوت. آقای هدایتی با انرژی مثبت به مرکز کلاس می‌آید) آقای هدایتی : سوال خیلی خوبیه سینا جان . کنار گذاشتن نه، بلکه عاقلانه و مسئولانه استفاده کردن . این راهکارها رو با هم بررسی کنیم، یک ... فیلتر ذهنی رادین : قبل از کلیک یا دانلود، از خودتون بپرسید، این محتوا چه چیزی به من اضافه میکنه؟ آیا احساسم را خراب میکنه؟ آیا ارزش وقت گذاشتن داره؟ آقای هدایتی : دوم ، محدودیت زمانی ... رادین : برای بازی و گشت‌وگذار مجازی ، زمان مشخص تعیین کنید . اجازه ندید دنیای مجازی ، دنیای واقعی را ازتون بگیره . آقای هدایتی : سوم ، گفت‌وگو با بزرگ‌های معتمد ... اگه چیزی دیدید یا تجربه کردید که اذیتتون کرد، حتماً با پدر، مادر، معلم یا مشاور مدرسه در میون بذارید. شما تنها نیستید. چهارم ... رادین : هوش مصنوعی، ابزار است نه جایگزین ، از آن برای ایده گرفتن یا درک بهتر مفاهیم سخت استفاده کنید ، نه برای انجام کل کار . مغز شما نیاز به ورزش داره. آقایی هدایتی : انتخاب آگاهانه‌ی بازی ، بازی‌های آموزشی ، استراتژیک بدون خشونت بی‌معنی ، یا ورزشی رو جایگزین بازی‌های خشن کنید. آراد : (با تردید) ولی آقا ، کنترل همه ی اینا سخته... مخصوصاً وقتی همه چیز اینقدر جذاب و در دسترسه.
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
(صحنه: کلاس درس مدرسه‌ای غیرانتفاعی معتبر. میزها مرتب، تخته سیاه تمیز، پوسترهای آموزشی و چند گلدان ر
آقای هدایتی : (با قاطعیت ملایم) قدرت در اراده و انتخاب شماست آراد جان . شما دانش‌آموزان نخبه‌ی این مدرسه هستید. هوش بالایی دارید. هوش واقعی فقط حل مسئله ریاضی نیست، سینا : پس برای چیه آقا؟ آقای هدایتی : برای شناخت از توانایی مدیریت خودتون ، تشخیص خوب از بد و محافظت از قلب و ذهنتون در برابر طوفان اطلاعاتیه. این بزرگترین درس زندگیه. پارسا : (با امید) آقا، یعنی میشه با وجود همه‌ی این مشکلات ، بازم از اینترنت خوب استفاده کرد؟ آقای هدایتی : (با محبت) قطعاً پارسای عزیز . برای تحقیق ، برای یادگیری مهارتهای جدید، مثل برنامه‌نویسی یا هنر ، برای ارتباط سالم با دوستان و فامیل ، برای کشف دنیاهای زیبا. ووو سینا : کلیدش چیه آقا ؟ آقای هدایتی : کلیدش هوشیاری و مسئولیت‌پذیری شماهاست. کیان : (با اشتیاق) آقا، شاید ما بتونیم یه گروه توی کلاس تشکیل بدیم ، یه جوری گروه کاربران هوشمند اینترنت که همدیگه رو راهنمایی کنیم، بازی‌ها و سایت‌های مفید معرفی کنیم، سینا : وای ... دمت گرم ... چه فکر بکری ... کیان : حتی اگه کسی مشکل داشت، بهش کمک کنیم یا به شما اطلاع بدیم . ( همه با دست زدن و هورا کشیدن تشویق می کنند. چراغ‌های امید در چشمان بقیه دانش‌آموزان روشن می‌شود. حتی رادین علاقه‌مند به نظر می‌رسد. آقای هدایتی با لبخندی رضایت‌بخش) آقای هدایتی : چه ایده فوق‌العاده‌ای کیان . این دقیقاً همون کمک همسالان و مسئولیت جمعیه که می‌تونه تاثیرگذار باشه. من بهتون ایمان دارم بچه‌ها . کیان : بخاطر راهنمایی های خوب شما بود آقا ... آقای هدایتی : بچه های عزیزم ... همیشه یادتون باشه ... دنیای دیجیتال مثل یه اقیانوسه. یاد بگیرید شناگران قوی و باهوشی باشید، نه اینکه توش غرق بشید . (زنگ پایان کلاس به صدا در می‌آید. دانش‌آموزان با چهره‌های متفاوت برخاسته‌اند: فکرکرده، مصمم، کمی نگران، اما امیدوار . آقای هدایتی در حالی که دانش‌آموزان می خواهند خارج شوند) آقای هدایتی : به انتخاب‌هاتون فکر کنید. قدرت در دستان شماست. فردا درباره اولین قدم‌های گروه کاربران هوشمند، صحبت می‌کنیم.(نور آرام آرام جان می بازد و پرده بسته می‌شود) 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
یک معلم پر از جواب بود پر از جواب‌هایی که انگار سوال‌هایش را پیدا نمی‌کرد این قدر صداها در هم می‌پیچید که فرصت را از او می‌ربودند سوال‌ها به در و دیوار می‌خوردند؛ اما نمی‌دانستند از کدام روز در ذهن صاحب‌هایشان جوانه زده جواب را ساده می‌دانست جنگ بر سر قدرت مسئله‌اش نبود حتی در برابر وسعت جنگ اندیشه‌ها لشکر تک‌نفره خود را ضعیف نمی‌پنداشت تنها، افسوسی تمام دلش را گرفته‌بود و عرصه را برای او تنگ می‌کرد قیمت ایمان آدم‌ها چند بود؟ قیمت رضایت به دروغ چند بود؟ قیمت یک جرعه فریب چند بود؟ قیمت عزتی که خدا به یک ملت ارزانی کرده‌بود، چند بود؟ کسی قیمت این‌ها را نمی‌دانست! سیب‌زمینی چقدر گران بود! خستگی را در نگاهش دوانده بودند به ساعتش نگاه کرد عمر در زمانه جنگ بیشتر شبیه توقفگاه اندیشه بود هر چه می‌گذشت بیشتر در آن غوطه می‌خورد و بیشتر می‌فهمید سکولاریسم ذهن‌ها یعنی چه! 📌 از کف میدان چه خبر؟ خاطره کردفیلابی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
بچه‌ها ورزش داشتند، صدای خنده و صحبت‌هایشان از توی محوطه می‌آمد، نشسته بودم توی‌ کلاس و تمام حواسم پی حساب و کتاب بود. داشتم با دقت تکالیف ریاضی‌شان را بررسی می‌کردم، آنجور که مو را از ماست بیرون بکشی! انگار همه چیز دنیا سرجایش بود و فقط مانده بود دانش‌آموزانم یادگرفته باشند چطور وقتی در دهگان به جمع ۷ و ۸ می‌رسند، انتقالش بدهند به صدگان! به ساعت نگاه کردم، نزدیک زنگ بود، با خودم فکر کردم اگر در کلاس بمانم سروکله‌شان پیدا می‌شود و باز یکی یکی می‌پرسند خانم من درست نوشته‌ام؟ وسایلم را جمع کردم و به دفتر رفتم. تا رسیدم همکارم گفت:« زدن، تهرانو زدن» مات ایستادم. در آن لحظه همه ذهنم رفت سمت اینکه چطور توی کلاس خودم را جمع‌وجور کنم تا بچه‌هایم کمی دیرتر متوجه شوند جنگ شده! با صدای زنگ به کلاس رفتم و بلافاصله مشغول مرور ریاضی شدم، آنقدر بلند که هیچ چیز دیگر را نمی‌شنیدم، صدای بلندگو مدام‌ می‌آمد، خانواده‌ها یکی یکی می‌آمدند دنبال بچه‌هایشان. با خودم فکر کردم حالا جنگ شده مگر مدرسه نا امن است که اینجور دخترهایشان را می‌برند؟ حتی یادم است توی دلم‌‌ طعنه زدم که چه جایی بهتر از مدرسه؟ من نمی‌دانستم دشمن می‌داند ما بالای کلاس‌های درسمان عکس امام خمینی را زده‌ایم، تمام کتاب‌هایمان هم با تصویر ایشان شروع می‌شود. من هیچ فکر‌ نمی‌کردم آن وقتی که من به بچه‌هایم می‌گویم فردا حتما درس «درون آشیانه» را می‌پرسم، چند کیلومتر آن‌طرف‌تر دخترکی روی نیمکت غلتیده به خونش و افتاده روی‌ زمین... درست همان لحظه‌ای که معلمش گفته بنویسید،،، دستش را بالا برده و گفته:« خانم اجازه صبر کنین من مدادمو بتراشم» و بعد با انگشت سبابه و شست زیپ جامدادی‌اش را گرفته که باز کند، که تراشش را بیرون بیاورد ولی دستش روی همان جامدادی مانده و خودش پرت شده آن طرف! دلم رفته میناب، توی هوای شرجی بین نخل‌ها توی‌ دبستان دخترانه مانده... بیشتر پیش کلاس دومی‌هاشان که قرار بود هفته دیگر درس نوروز را بخوانند، بعد هم تفریق تکنیکی را یاد بگیرند و بروند برای تعطیلات عید دلم پیش دست‌های کوچکشان که بالا می‌گرفتند و می‌گفتند خانم اجازه؟ دلم پیش برچسب‌های کرومی توی‌کوله‌ی شان که فرصت نشد بچسبد روی دفتر دلم پیش لباس‌های تمیز و اتوکشیده صبح شنبه‌‌شان که خاکی شد، که خونی شد... دلم‌ پیش بچه‌هایم در میناب مانده.... مریم رضایی‌نیا✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht