🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
زنگ روایت 🛎
و روایتها قله اقتدارند و چنین میگویند👇
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
پرچم پر ماجرا
قطرهای در دریای جمعیت شده بودم. همصدا با مردم میخواندم: «بزن که خوب میزنی، تو رستم تهمتنی.»
و پرچمم را در آسمان شب میرقصاندم.
ناگهان میله پرچمم به سر خانمی که جلوتر بود خورد. برگشت یک نگاه چپ به من انداخت. چهرهی شرمندهام را که دید، لبخند ریزی زد.
پرچمم را پایین آوردم و گفتم: «شرمنده، ببخشید حواسم نبود.» با خنده گفت: «آقا رسولی گفت بزن که خوب میزنی اما شما داری اشتباه میزنی.
شانس آوردی پرچم ایرانه وگرنه که ...»
به او گفتم: «ببخشید این پرچم این روزا خیلی زیباتر از همیشه شده واقعا حواس آدمو پرت میکنه.» گفت: «اون خانومه میبینی عکس شهید دستشه؟فقط دوروزه پیکرش رو به خاک سپرده. ببین چطور با صلابت قدم برمیداره.
اتحاد همبستگی یکدلی جز زیبایی چی میتونه آدم ببینه مبادا زیبایی پرچمت باعث شه از اینها غافل بشی؟!»
دلم میخواست صحبتهایش را ادامه دهد.
با هم تا انتهای جمعیت رفتیم.
فکر نمیکردم حواس پرتی و میله پرچم باعث شود یک همصحبت خوب پیدا کنم.
مراسم که تمام شد رفتیم از موکب چای گرفتیم و نشستیم روی صندلی کنار پارک جفتمان سکوت کرده بودیم، به مردم نگاه میکردیم که علی رغم اتمام مراسم کنار هم مانده بودند و از شیرینیها و موفقیتهای این روزها میگفتند. بچهها کماکان مشغول بازی بودند و موکبها همچنان پرشور و فعال.
سکوت را شکست و گفت: «حالا زیبایی رو از یه زاویهی دیگه ببین خانم عشق پرچم.»
هر دو خندیدیم ادامه داد.
ـ این ملت هستش که به هر نشانی روح میبخشه رنگها و طرحها، تا زمانی که رو دوش انسانهای استوار نشینه، تنها رشتههایی از پارچه است که تو باد میرقصه؛ اما زمانی که ارادهٔ یک قوم، ایمان یک نسل و خاطرهٔ هزاران چشمِ امیدوار در اون تنیده میشه، همون پارچه به بلندای تاریخ قد میکشه.
سرزمین با آدمهاش معنا میگیره؛ با دستهایی که میسازند، با دلهایی که میتپند، و با قدمهایی که راه را روشن میکنند.»
گفتم: «شما چقدر مثل معلمهای ادبیات حرف میزنین.»
گفت: «بله. چون معلم ادبیاتم.»
گفتم: «واقعا؟»
گفت: «بله البته یادت نره که انسان از آنِ خداست. تهش همه برای خداییم به سوی خداییم بخاطر خداییم کار برای خدا نباشه خرابه بی مایه فطیره به الله وسط پرچمت نگاه کن یادت میندازه چرایی رو.»
پرچم رو از میله جدا میکنم الله رو میبوسم و به آغوش میکشم به آسمان نگاه میکنم و میگویم: «خداروشکر که ایرانی ام.»
مبینا صالحی✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
در پناه قرآن
پیرمرد هر شب این مسیر طولانی را با همان قرآن زیبایش در کنار راهپیمایی میایستاد. کارش برای همه آشنا بود؛ مردم را یکییکی از زیر کلام خدا عبور میداد و زیر لب دعایی میخواند. سی شب است که او را میدیدم که بیوقفه همانجا میایستاد؛ نه برای دیده شدن، نه از روی عادت بلکه او کمترین نشانه ولایتپذیریاش را به رخ میکشد، و خادمیِ کوچک در جمع عاشقان میهن را به نمایش میگذارد.
امشب جایش خالی بود، چرا جایش خالی است؟ جمعیت بیدرنگ به سمت جایگاه در حرکت است و مداح میخواند:
«نسیمی جان فضا میآید، بوی کرببلا میآید.
نسیمی جان فضا میآید، بسیجی سر جدا میآید.»
شب جمعه بود؛ شبی که دلها خودبهخود روانه کربلا میشد. پیرمرد را در سنگری دیگر ایستاده دیدم، با صدایی تازهتر و مصممتر از همیشه تمام داراییاش را فریاد میزد، که تنها فرزندش را در راه دفاع از وطن تقدیم به ولایت کرده است، تازه مفهوم تابوت کنار پیرمرد را میفهمم، روایتی که قلبها را به لرزه میاندازد، شب جمعه و کربلا و روضه خوان، و شهیدی که سرجدا میهمان امشب شهر من است. و روضه خوان روضه میخواند روضهی تنی سر جدا، و جمعیت بیحرکت مانده بود. صدای گریههای فروخورده از میان مردان و زنان شنیده میشد. اشکها بیاذن روی گونهها سرازیر میشد؛ گویی همه در آن لحظه، مصیبت پیرمرد را با غربت کربلا و داغ شب جمعه گره زده بودند. هر قطره اشک، ادامه همان روضه نانوشتهای بود که پیرمرد روایت میکرد.
از پسری گفتند که چگونه با نان حلال او را بزرگ کرده است، از جوانی که عشق به امام حسین علیهالسلام را با شیر مادر نوشیده است و در ادامه گفت: «پسرم همیشه میگفت ولایتپذیری فقط حرف نیست… باید پایش بایستی. حالا پسر بی سر پای همان راه ایستاده.»
در پایان، با چشمانی که اشک در آن برق میزد اما صدایی محکم، گفت: «امشب شب جمعهست… دلهامان سمت کربلاست. پسرم رفت، اما او را زیر همین قرآن بزرگ کردم و امشب با همین قرآن او را به امام حسین علیهالسلام میسپارمش.» شهادتش هم زیارتی شد که با جانش نوشت.
وقتی مردم از کنار جایگاه رد میشدند، او همچنان ایستاده بود؛ قامتش خمیدهتر، اما دلش استوارتر، نگاهش مصممتر گویی خودش هم میدانست که این عشق و این راه، پایانی ندارد.
زینب مرادی ✍
روایتی از پدر شهید محمد روزبهانی
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
برای عزت
میخواهیم به آن طرف خیابان برویم. چشمم به نام کوچهای که ماشین را تویش پارک کردهایم میافتد. کوچهای که مقابل مسجد ولایت است. کوچهی «عزت». دارم از تابلوی نام کوچه عکس میگیرم که مادرم صدایم میکند. بااعتراض میگوید چرا پا تند نمیکنم؟! میگویم واقعاً جالب نیست که ما دنبال حفظ عزت و سربلندی کشورمان هستیم و حالا روبهروی کوچهای به همین نام برای حفظ عزتمان جمع شدهایم؟!! نمیدانم چرا توجهی نمیکند! شاید از آنجا که من میخواهم روایت بنویسم، در و دیوار هم برایم جذاب شده و از هرچیزی نشانه میسازم.
توی بلوار، روبهروی مسجد ولایت میایستیم. شور و شعار و پرچمنماییها به راه است. هیچ چیز در این شبها تکراری نشده. هرشب رنگ و بوی خودش را دارد. هربار چیزهای جدیدی میبینم که ذوق و شوقشان دلم را قلقلک میدهد.
ماشینها از دو طرفمان ریسه میشوند. بیشترشان به خاطر «وطن» به خیابانها آمدهاند. این را از پرچمهایی که مثل کودک بازیگوش سر از آنها بیرون آوردهاند میفهمم. از عکسهای رهبرانمان که همراه خود دارند، از مشتهای گره کرده و دهانهایی که به شعار دادن تکان میخورند میشود نیتشان از این خیابانگردی شبانه را فهمید.
آقای رانندهای دستش را از شیشهی ماشین بیرون میآورد. آن را دراز میکند و پرچمهایی که در دستان ما به آسمان رفتهاند لمس میکند. گویی دستش را برای متبرک شدن به پرچمها میزند. پرچمی که این روزها بیشتر از هروقت دیگری برایمان مقدس است.
کاروان خودروها با حرکتشان برای وطن ایستادگی میکنند. بله، تناقض زیبایی است. ایستادگی در عین حرکت! و قافلهی پیادهها هم با پرچمگردانی از آنها استقبال میکنند. نگاهم به دست آقای رانندهی دیگری خیره میماند. با دستش علامت پیروزی نشانمان میدهد اما راستش کنجکاوی من به خاطر خالکوبیهای روی دستش است. او میرود و من هنوز هم دارم به وحدتی فکر میکنم که او را کنار آدمهایی قرار داده که معتقدند بدن آدمیزاد دفتر نقاشی نیست! به وحدتی که آغاز و پایانش به «وطن» میرسد...
فائزه فداکار✍
#روایت
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼
دنیای داستان گاهی اینقدر به ما نزدیک است که انگار ماییم که در آن زیست میکنیم.
داستانکهای امروز رو از دست ندید😊
🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼
داداش کوچولو
وقتی وارد کلاس شد، بچهها خیلی آرام نشسته بودند.
با تعجب یکی یکی آنها را برانداز کرد.
ـ پسرا خوبید؟! چی شده امروز ساکتید؟!
بچهها ریز خندیدند! بعد یکدفعه در کلاس باز شد و خانم ناظم با یک کیک صورتی وارد کلاس شد.
همه یک صدا گفتند: «خانم معلم تولدت مبارک!»
صدای جیغ و دست زدن کلاس را پر کرد.
معلم جوان ذوق زده درحالیکه سعی میکرد خندههایش را که از ته دلش میآمد کنترل کند، تند تند اشکهایش را پاک کرد.
خانم ناظم با احتیاط کیک را روی میز گذاشت.
او را بوسید و تبریک گفت و رفت. کیکی استوانهای که با خامه صورتی پوشیده شده بود.
روی آن شکوفههای خامهای کوچک بهار و سرزندگی را نوید میداد.
در چند گوشهی آن پروانههای کاغذی براق گویی تصمیم داشتند کیک را با خود به آسمان ببرند.
مدتی که محو کیک شده بود انگار در کلاس نبود.
ناگهان با سروصدای بچهها به خود آمد:
ـ بچهها آروم باشید، بقیه کلاسها درس دارن.
لبخندی زد و پرسید:
ـ فقط بگید نقشهی کی بوده؟!
همه یک صدا گفتند: «احمد،احمد!»
به سمت او رفت. سرش را بوسید و گفت: «وروجک ازکجا روز تولدم رو پیدا کردی؟!»
احمد خندید و گفت:
«دیگه دیگه، با کلی نقشه از دفتردار پرسیدم!»
به سمت تخته رفت و نگاهی دوباره به کیک کرد و گفت: «حالا چرا صورتی!؟»
بچهها یک صدا گفتند: «نی نی تون دختره!»
با تعجب به آنها نگاه کرد و گفت: «دختره؟! شما از کجا فهمیدید دختره؟!»
احمد دستش را بلند کرد و گفت : «نه،نه، پسره، اجازه بیبی وقتی شما رو تو جلسه اولیا دید، گفت بچهاش پسره!
خانوم بیبی اشتباه نمیکنه!
من هرچی به بچهها گفتم باور نمیکنن!»
بعد آرام جلو آمد و شاخه گل رز قرمزی که در طلقی با روبان به زیبایی پیچیده شده بود، به طرف او دراز کرد و آهسته گفت: «خانوم اجازه میشه نینی شما بشه داداش کوچیکه من!»
اشک گرمی مثل موج در دریای آبی چشمانش به رقص درآمد.
لبخندی زد و گفت:
«وقتی تو پسر منی، نینی منم میشه داداش تو!»
بالا پرید و با ذوق محکم دست زد!
خانم معلم، همهی بچهها را دوست داشت ولی احمد پسر شیرینزبانی بود و انگار احمد را مثل پسر خودش دوست داشت، خصوصا از وقتی فهمیده بود، یتیم است و با بیبی زندگی میکند!
آن روز با اولین انفجار بچهها را آرام کرد و آنها را به نمازخانه برد.
مدیر والدین را خبر کرده بود، بچهها را یکی یکی تحویل میداد ولی احمد مانده بود. او را بغل کرد و گفت: «وروجک نترسی من اینجام!»
- اجازه خانوم معلم! بیبی نمیتونه بیاد دنبالم، پاهاش درد میکنه!
دستش را محکم گرفت و گفت: «نترس پسرم!»
ناگهان صدای دیگری آمد و تاریکی در نور گم شد.
لحظاتی بعد وقتی چشم باز کرد سبک شده بود انگار درحال پرواز به سمت آسمان بود.
دریک دستش احمد و در بغلش پسرک زیبای کوچولو!
احمد خندید و گفت: «دیدی بیبی راست میگفت، خانم اجازه حالا من دیگه یک دادش کوچولو دارم؟!»
زهرا زرگران✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
به شیرینی سمنو
هیچ کدام رویش را نداشتند. آخر سر مجبور شدند سنگ کاغذ قیچی کنند. قرعه به نام لیلا و زهرا افتاد. روسریها را را زیر چادر مرتب کردند. ظرف سمنو را دست گرفتند و وارد مغازه شدند:
ـ سلام، خسته نباشید. ما دانشجوهای دانشگاه شریف هستیم. خواستیم ازتون تشکر کنیم که در این شرایط چراغ مغازه رو روشن نگه داشتید و به مردم خدمت میکنید.
ظرف سمنو را روی میز گذاشتند و رفتند.
مغازهدار جوان دستی به موهای ژلزدهاش کشید. قبل از خوردن سمنو کامش شیرین شده بود.
مریم صفدری ✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
لباس صورتی
-مامان میشه برای تولدم لباس بخریم؟ آخه خیلی دوست دارم لباس تور توری بپوشم، مامان میشه؟
-آره دخترم میشه.
بوسهای روی گونه ی دخترکش کاشت و با شب بخیری اتاق را ترک کرد.
فردای آن روز زهرا بود و شور و شوقش برای امتحان کردن لباس تور توری. با مامان به بازار رفتند، بعد از کلی چرخ زدن لباسی دیدند با دامن تور توریِ صورتی و بالاتنهی اکلیلی، راستی یک پاپیون بزرگ هم در میانهی لباس میدیدی که دخترانه بودنش را کامل میکرد. امتحانش کرد.
-مامان خوشگله؟ خوب شدم؟
-آره عزیزِقلبم، خیلی خوشگل شدی. دوسش داری؟
-آره مامان.
حالا زهرا بود و هیجان چند برابرش برای شب. آخر حالا دیگر لباس تور توری از لیست آرزوهایش تیک خورده بود، مامان برایش کیک پخته بود، بابا قرار بود بعد از روزها به خانه بیاید. مگر ارتفاع آرزوهای زهرا میتوانست چقدر باشد؟
شب شده بود، بابا آمد، مامان داشت کیک را تزئین میکرد، زهرا هم میخواست برود و لباسش را بپوشد. قصد داشت آن شب یک سال بزرگتر شود اما موشک امان نداد...
اصلا این دشمنِ لعنتیِ ما چه خصومتی با صورتیهای ما دارد؟ با کاپشن صورتی، پیراهن صورتی...
مگر اینها چقدر میتوانند برایشان خطرناک باشند؟ آهان! یادم نبود که اینها دخترند. از جنس نورند. قرار است وقتی بزرگ شدند روایتگر جنایتهای آن آدمخواران باشند. قرار است مادر فرزندانی باشند که به آنها هم قصهی این روز و شبها را بگویند.
دشمن از این میترسد، از ارتفاع آرزوهایشان که نکند روزی آرزوی اینها هم نابودیِ آنها باشد.
ریحانه رجبی✍
پویش دانشآموزی
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
قلک پربرکت
اسفند که شروع شد، هر روز که میگذشت روی تقویم آشپزخانه یک عدد را خط میزدند. بابا برای روز سال تحویل بلیت قطار گرفته بود. آن روز صبح مهدی خطهای روی تقویم را شمرد. هشت روز خط خورده بود. ریحانه باقیماندهها را شمرد. درست بیست روز تا عید مانده بود. مهدی قلک سفالی نارنجی را تکان داد. صدایی نمیآمد:
- حسابی پر شده!
صدای مادر بلند شد:
- زود باشید. دیر شد. الان زنگ میخوره.
ریحانه مقنعهی سفید را سر کرد. بدو بدو رفت سراغ بابا که داشت لباس میپوشید:
- بابا جون خواهش میکنم امروز هم پول بده!
بابا خندید. صورت ریحانه را بین دستانش گرفت:
- تو که همین دیروز پول تو جیبی گرفتی!
- میخوایم بندازیم تو قلک. چند روز بیشتر نمونده، باید پولی که امسال میندازیم تو ضریح از پارسال بیشتر باشه!
مگر میشد بابا گردن کج کرده و ابروهای بالا رفتهی دختر را ببیند و دست در جیب نکند.
چند ساعت بعد از جسم نحیف ریحانه و مهدی چیز زیادی باقی نمانده بود. برای مامان و بابا هم مشتی آرزوی دود شده به جا مانده بود و یک قلک نارنجی.
چند روز بعد بابا قلک را در دست تولیت حرم امام رضا گذاشت. حاجآقا قلک را بویید و بوسید:
- به نیت نذر ریحانه و مهدی، آستان قدس رضوی هشت مدرسه به نام شجرهی طیبهی رضوی در نقاط محروم میسازد.
مریم صفدری✍
#داستانک
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb
🖇 https://eitaa.com/Homanevesht