eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
383 دنبال‌کننده
315 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
آقای شهیدم بعد از رفتنت ۴۰ شب است که خیابان گرد شهرها شده‌ایم.... هنوز هم داغ آتش آن سحرگاه روی قلبم تازه است. هنوز هم چشمه اشکم جوشان است و آه سردم از سینه بیرون می‌آید هنوز هم باورم نشده است که دیگر نیستی و پیامی از تو به گوشم نخواهد رسید. چگونه تاب آوردم این چله فراق را؟! و چگونه تاب خواهم آورد نفس‌های بدون حضور تو را؟! ولی خیالم راحت است! خیالم راحت است که بعد از آن همه سختی به سرور شهیدمان رسیدی و در آغوشش خستگی به در کردی خیالم راحت است که پسران و برادران و سردارانت به استقبالت آمدند و گرد راه از دوشت تکاندند. کاش رجعتت با مولایمان را هم به زودی به چشم ببینم که خیال دلم هم راحت شود آقای شهیدم🖤 فاطمه مهدیار✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
در مسیر ولایت نشسته‌ام و با خود مرور می‌کنم این‌ روزها را روز‌های بعث مردم و مشت‌های گره خورده، روزهای شعله موشک‌ بر قلب تاریکی، روزهای ایستادگی، روزهای داغ دیدن و بلند شدن. وَلَا نُكَلِّفُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا ۖ نمی‌دانم خدا چه دید در مردمان و یارانت که رفتنت و سختی این‌روزها شده تکلیفشان. اما یقین دارم این ظرفیت و بیداری از بعثت خون توست آقا. گفتم آقا! اصلا تو از کی برایم حضرت آقا شدی. تویی را که در ذهنم فقط یک آدم مقدس ساخته بودم بی‌آنکه بشناسمت یا مهرت را در دل بپرورانم؛ و منی‌ که گاه برایم مسخره بود آنکه تو را آقا می‌خواند. چه شد که حضرت آقا شدی برایم کجا بود که دلم لرزید؟! آن روزهایی که ذهنم پریشان بود از سوال‌های گاه و بی‌گاه و پناه بردم به کتابی که ورد زبان یکی از اساتید بود کتابی که می‌ترسیدم از شروعش. راستش علاقه‌ای هم به خواندنش نداشتم و بزرگی‌ حجمش چشمانم را هراسان کرده بود از ورق زدنش؛ اما یک دورهمی کتابخوانی دخترانه مرا نشاند پای کتابی که قرار بود بشود نقطه آغاز فروکش‌ کردن سردرگمی‌هایم. کتاب بانوی تراز تو را می‌گویم. با هر سختی بود شروع کردم صفحه اول، دوم و سوم را ورق می‌زدم اما باز هم دلم می‌خواست ادامه بدهم. عاشق کلمه بودم و اگر اغراق نباشد تو خدای کلمات بودی. واژه به واژه را دقیق و با فکر انتخاب کرده بودی مثل پازلی که اگر یک تکه را برمی‌داشتی تصویر ناقص می‌شد و همین ذوق خواندنم را بیشتر می‌کرد. و تو چقدر خوب به نقش کشیدی دختران و زنان را در ذهن و عملت. و چقدر دنیا بدهکار است به خاطر اتهام تو به ارزش ننهادن به زنان. فکر تو را خواندم و دیدم که جهان باید پاسخ بدهد به تو از ظلمی که به اسم آزادی به زنان می‌کند که تو وارث فکر همان پیامبری بودی که دختران را ریحانه خلقت می‌خواند پس فکر تو بهترین مدافع حقوق زن بود که می‌خواندمش و می‌دیدمش. همان سال بود که مهمان بیتت شدم همان روزی که خستگی و دلتنگی مسیر کربلا داشتم و دعوتم کردی شاید هنوز زیاد حال و هوای آنجا و طعم اشک از دیدنت را نچشیده بودم و لحظه‌ای هم در بیت از خستگی خوابم برد اما تا تو برای صحبت آمدی خیره عظمتت شدم شاید حتی نفهمیدم حرف‌هایت را فقط در سکوت خیالاتم نگاهت می‌کردم. چقدر نور داشت چهره‌ات قسم به ان‌معی ربی انگشترت که آن لحظه یقین کردم که تو تنها تکیه‌گاهت خداست. و همان نگاه و فضا کافی بود برایم که نهال محبتت را در دلم بکارم. روزی از مسلمانی که به ارث برده بودم بی‌آنکه دلیلش را بدانم تو را مقدس می‌دانستم و می‌ترسیدم از حرفی به تو زدن و گاه قبول می‌کردم اتهامات به تو را. اما آن روزها دلم مهر یقین زده بود بر حقانیت تو و چه از دل بالاتر برای گواهی دادن بر حق. بعد از آن شاید حرفی هم برای دفاع از تو نداشتم چراکه نمی‌دانستم از تو چیزی؛ اما دیگر دلم نمی‌پذیرفت حرف ناروایی را به تو زدن. به دنبال خدا بودم به دنبال خودم. دوره، کلاس، کتاب، سوال و بسیجی شدنم همه مرا به سمت نقطه‌ای می‌خواند که قله عبادات بود و به گمان من شرط قبولی همه طاعات و آن ولایت‌پذیری بود و تو آن روزها ولی. من فکر تو را می‌خواستم و امر تو را حالا هر کجا به بن‌بست می‌رسیدم سراغ کلمات تو می‌رفتم که سخنان تو برخواسته از کلام خدا بود. آن روز که رفتی شاید حسرت من بیشتر از خیلی‌ها بود به خاطر تمام لحظاتی که تو را نشناختم، شناختم و نشنیدم حرف‌هایت را، یا شنیدم و عمل نکردم. حالا چهل روز گذشت از آن روز و دلم هوای گریه کردن دارد. برای تو، برای میناب، برای یارانت. و حالا اینکه می‌بینی می‌نویسم اشک کلمات است که می‌چکد از آسمان دلم. دلم را به حال خودش رها کردم امروز تا بگرید برای تک تک ثانیه‌هایی که تو را ندارد؛ تا ناله بزند از داغ ندیدنت؛ اما خیالت جمع که همین گریه‌ها را شوق حرکت به سمت قله‌ای می‌کنم که تو گفتی نزدیک است. من تو را و هرکه از جنس توست اگر عزیز می‌دارم از باب دل‌سپردنتان به خداست. تو را خودم در دل بزرگ نکردم که خدا بزرگ می‌کند هرکه را به بزرگیش دل بدهد. از تو بسیار آموختم اما بهترینش همین بود که هر کجا و هر چه پیش آمد نگاهم به بالا باشد و خدا نه زمین و بت‌هایش. من بعد تاریخ تکرار حرف‌ها و اندیشه توست و اندیشه تو ندای مِثلی لا یُبایِعُ مِثلَ یَزید حسین است. تو روزی برایم حضرت آقا شدی و روزی فهمیدمت که اندیشه‌ات را دانستم پس تا اندیشه‌ات هست تو برایم زنده‌ای... رقیه محمدی‌مصیری✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
زنگِ انشاء چشم‌هايت را با من ببند و شهرى را تصور كن پر از دختركان سبزه با لباس‌هاى زر دوزى محلى به تن كه از شدت شادى لبخند روى لب‌ها و چشم‌هايشان مهمان هميشگی است در حال چرخيدنند ، برق لباس‌هايشان مثل ستاره در شب می‌درخشد و با قهقهه‌هاى آسمانى به دنبال هم مى دوند…چه زيباست از نزديك به تماشا نشستنشان… شهرى كه در آن دختركانى باهوش و با اراده دارد كه براى ساختن آينده‌ى خود در تلاشند. طوريكه قاره‌ها آنطرف‌تر انگشت به دهانند كه مگر دختران در ميناب هم به مدرسه مى‌روند؟! مدرسه ى شجره طيبه در ميناب مهدِ آموزش و دانش بود كه معلم‌هاى باسواد و دلسوز در آن با عشق به دانش‌آموزانش درس زندگى ياد مى‌دادند، زندگى را آنطور كه حقيقت دارد. رياضى را با بازى، علوم را با شادى، فارسى را با عشق و هنر را با رنگ‌هاى فراوان، همه چيز در آن مدرسه رنگ و بويى آسمانى داشت، عشق و دوستى شان أصلًا زمينى نبود. هرچند حقيقت زيبا است ولى گاهى هم زشت و دردناك مى شود…اما آموزگارانش از گفتن حقيقت هيچگاه دَم فرونبستند تا عاقبت به سويشان آوار شد و پروازشان داد به سمت آسمان، به سمت رهايى، نور... همه در بُهت بودند مگر می‌شود در مدرسه بمب و موشك فرود بيايد؟! مگر بچه‌ها از جنگ هم سهمى دارند؟! مگر قرار نبود آخر قصه‌ى مدرسه، رفتن به دانشگاه و دكتر و مهندس و معلم شدن باشد…!؟ آرى اينگونه بود كه در صبح يك روز زمستانى كه بوى بهار مى آمد، دشمن خونخوار و بخيل، كه چشم ديدن پيشرفت و شكوفايى دختركان سرزمين ميناب را نداشت و از ناتوانى خود به خشم آمده بود، با بى رحمى و بى حيايى سد راه پيشرفت دانش‌آموزانِ پر از آرزوى مدرسه شد و خانواده‌هاى زياد و وطنى پر از زخم را داغدار كرد . درست است كه در سرزمين ميناب درخت‌هاى سرسبز و شادابش به احترام پركشيدن كودكانش كه در راه مدرسه زير سايه‌شان بازى می‌كردند و بلند می‌خنديدند و ته مانده‌ى آب قمقمه‌هايشان را براى بقاى درخت به پايش مى‌ريختند، در بهار زمين پژمردند! و مدرسه با كتاب و كيف و دفتر و مداد رنگ‌هايى كه تنها يادگارى‌هاى دختركان پر كشيده بودند زير خروارها سنگ و خاك دفن شدند ولى آنطرف‌تر از زمين، در بهشت درختى بود پُر از سيب‌هاى قرمز و خوش طعم كه هر سيبش مخصوص يك دختر و پسر شهيد مدرسه است. سيب‌هايى كه با هر بار كَندن‌شان سيبى تازه‌تر به ثمر می‌نشيند و بچه‌ها با هر گاز زدن و خوردنشان درس نخوانده فيلسوفند و عارف، مسئله ياد نگرفتند اما صد مُدرس را حريفند. در آنجا خوش و خُرمند از اين عروج ولى در زمين اوضاع غم انگيز است مادران بى تابشانند و پدران دلتنگشان. و يك ملت غمخوارشان... تا چهل روز و حتى چهل سال بعد از رفتنشان، هم وطن‌هايشان فراموششان نكردند و تا انتقام خون پاك ِ به ناحق ريخته شده‌شان را از دشمن نگرفتند و مرهمى بر زخم قلب‌هاى شكسته‌ى مادرهايشان نشدند از پا نيفتادند. آرى اينگونه است آخر قصه ى شهيدان وطن، تا اَبد زنده اند و عاقبت خون بر شمشیر پیروز مى‌شود. شهرزاد فريدونى✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
خون دلی که لعل شد چهل روز به خودم اجازه‌ی عزاداری ندادم، از همان لحظه‌ای که خبر را شنیدم. همه گریه می‌کردند، همه زمین افتاده بودند حتی همسر همیشه بی‌خیال، می‌گفت‌ توان ایستادن روی پاهایم را ندارم. من هم تمام آن روز لرزیدم. گریه هم کردم؛ در حقیقت فقط اشک ریختم. اما اینجا و آنجا و هر جا دستم رسید حرف از خدای تو زدم که زنده است، حرف از خون تو که دارد نیل را برای ما می‌شکافد. به همه می‌گفتم بایستید که کفتارها چشم انتظار افتادن ما هستند. چهل روز با همین حال جلو رفتم. عکس‌هایت را باز نکردم. هیچ‌کدام از کلیپ‌ها را ندیدم. می‌ترسیدم صبر از دست بدهم. یکبار مجبور شدم سری به سایت شما بزنم، همان‌جا که صفحه‌ی اصلی و همیشگی جستجوهایم بود. کافی بود کلمه‌ی بیانات را ببینم تا حقیقت نبودنت روی قلبم آوار شود. بیان شما دیگر به روز نمی‌شود. من حرف‌های تو را نمی‌شنوم. مگر سهم من از شما چیزی جز حرف‌هایت بود. با همان‌ها از نوجوانی تا اینجا آمده بودم. با همان حرف‌ها تو مرا از شهرستان کوچکی هزار کیلومتر دورتر، شیفته و واله‌ی خود کرده بودی. به من نقشه‌ی راه زندگی داده بودی. هدف کوتاه و آرمان بلند داده بودی و سهم من از شما معشوق همه‌چیز تمام، لبخندهایی بود که از قاب تلویزیون می‌دیدم و دلشوره وقتی صدای مهربانت خش‌دار می‌شد. می‌دانی آقا، من اهل خیال‌پردازی‌ام. از همان بچگی همین بودم. در خیال‌هایم به گذشته و آینده، به سیاره‌ها و ستاره‌ها و حتی بهشت و جهنم زیاد سفر کرده‌‌ام. اما هیچ وقت جرات نکردم یک خیال را به تصوراتم راه بدهم، آن هم زندگی در دنیایی بود که شما در آن نباشی و حالا چهل روز از تحملِ واقعیت آن خیال گذشته! حالا به دلم اجازه داده‌ام که برای تو ببارد و بیا ببین دیگر هیچ ابری به پای طوفان‌های دل من نمی‌رسد. آقا! ما بدون تو جنگیدیم، بدون تو زخم خوردیم، بدون تو صبر کردیم و در تمام این مدت من به این فکر کردم که اگر تو بودی، اگر دوباره قامت رعنایت را در قاب تلویزیون می‌دیدم چه می‌گفتی؟ کدام کارمان را تحسین می‌کردی و از کدام پرتگاه حذرمان می‌دادی؟ آقاجان! ما چهل روز است بدون تو زندگی کرده‌ایم، فقط به امید اینکه تو در آن قله که وعده‌اش را به ما دادی پرچم به دست ایستاده‌ای به تماشای ما که داریم سمت تو می‌آییم، سمت تمام آن آرزوهای قشنگ و بلندی که همیشه برای ما می‌خواستی... مریم صفدری✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘ و روایت‌ آغاز پرواز واژه‌ها به دنیای ذهن‌ها زنگ روایت 🛎 ⭕کپی‌برداری از متن‌های کانال فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است. ☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
🔺روایت یک مربی پرورشی در روز قدس عملیات نیم‌ساعته‌ی #پل_انتقام شب ۲۳ ماه مبارک رمضان، شب قدر سوم د
صندوق ماشین را باز کردم چند مقوا در صندوق داشتم که از موکب شبانه مانده بود. به خطاط گفتم بنویس: به کدامین گناه؟! و چند دست‌نوشته دیگر ... ساعت با سرعت می‌گذشت... دست‌نوشته‌ها را روی پل چسباندیم. اما هنوز انگار نمکِ کار کم بود. دلم می‌خواست تم قرمز و خون‌خواهی به این اقدام بدم. یادم از دود رنگی افتاد ... کارت عابرم را دادم به یکی از دانش‌آموزان گفتم: «از هرجا میتونی برو پیدا کن..» دانش آموز حس می‌کرد باید این عملیات را فتح کند. دوان دوان با دوستش دنبال قنادی‌ای می‌گشت که باز باشد. با زبان روزه با سرعت برگشت. وقتی برگشت نفس نفس زنان نمی‌توانست حرف بزند؛ اما ذوقی در چشمانش موج میزد که معلوم بود دود رنگی قرمز را پیدا کرده و خریده است.... همه چی ردیف شد ... و جمعیت را می‌دیدم که به پل نزدیک می‌شوند.... سریع به دانش آموزان رسانه گفتم: «دخترا در زاویه های مختلف باشید. تا اشاره کردم دود قرمز را روشن کردم فیلم بگیرید.» جمعیت راهپیمایان نزدیک و نزدیک‌تر شدند حدود پنج متر از پل فاصله داشتند وقتی چشمشان به کوله‌های آویز از پل افتاد نگاه تحسین برانگیزشان مؤید این بود که از این ایده استقبال کرده‌اند. توقفی کوتاه داشتند تا ما دود را بزنیم .....فضا که کامل قرمز شد صدای شعارها بالاتر رفت ... بچه‌هایی که بالای پل بودند از ذوقشان که یک کار اثرگذار کرده‌اند خیلی خوشحال بودند..‌ جمعیت که رد میشد با خودشان می‌گفتند: «چه فکر جالبی» آخر این پل هواییِ اسقاطیِ بی‌رنگ و روی آهنین هیچ وقت در شهر مورد توجه نبود... الان به یک پایگاه فرهنگی پرمحتوا تبدیل شده بود. بعد عبور تمام راهپیمایان از زیر پل، به بچه‌ها گفتم: «شما برید توی جمعیت همراهی کنید. من باید اینجا منتظر باشم تا کوله‌ها را پس بدم.» چون دختران ابتدایی خیلی نگران بودند که توی جمعیت من را پیدا نکنند و کوله‌هایشان گم شود... در همین زمان که منتظر آنها بودم ... عکس و فیلم‌ها را برای برخی ادمین‌های مجازی ارسال کردم. کوله‌ها را پس دادم و تشکر کردم. دختران مدرسه کوثر هم خوشحال بودند که کوله‌ها را به ما تحویل دادند.... خیابان باز شد ... برگشتم خانه ... گوشی را باز کردم تا اخبار را چک‌ کنم... باورم نمی‌شد تمام کانال‌های خبری شهرستانی، استانی و کشوری در پیام‌رسان‌های مختلف خبر پل انتقام را کار کرده بودند. خستگی از تنم در شد... نه برای اینکه ما کاری کردیم ... برای اینکه جریان ساز شد ... به صورت تخمینی حساب کردم بالای یک میلیون و هفتصد هزار ممبر منتشر شده بود. فردای روز قدس با یکی از همکاران داشتیم درمورد برنامه‌های اجتماعات صحبت می‌کردیم. یکهو وسط صحبت بی‌مقدمه داد زد فلانی بزن بزن شبکه خبر، ترسیدم گفتم نکنه اتفاق جدیدی افتاده، گفتم چی شده؟! گفت: «همین الان تصویر پل انتقام را از شبکه خبر پخش کردند.» خلاصه؛ *عملیاتِ فرهنگیِ نیم ساعته‌ی پلِ انتقام با دو شبیخونِ فرهنگی به پایان رسید...😊* مائده قمبرپور✍ قسمت دوم 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
موشک خیابان‌گرد ساعت به ده شب می‌رسد. صدای سرود ملّی غرور و افتخار را در دلم به جوش می‌آورد. پسرکم را می‌بینم که دارد احترام نظامی می‌گذارد. حبه‌ی قند که نه، کله‌‌قند است که در دلم آب می‌شود. مادرانه از او عکس می‌گیرم تا روزی در بزرگسالی به خودش ببالد که در سه سالگی خیلی بیشتر از برخی آدم بزرگ‌های شهرش برای کشورش زحمت کشیده!! البته که شوخی می‌کنم. او در حال انجام وظیفه است. تا امیرمهدی با پدرم به آن دست خیابان برود و در آغوش آقای پلیس، عکس یادگاری بگیرد و بازگردد، شاهد عبور خودروی حامل موشک هم می‌شویم! از پشت ماکت موشکی که روی ماشینش گذاشته، آتش زبانه می‌کشد و من دارم فکر می‌کنم او این موشک را چطور ساخته؟! حالا می‌فهمم که «ما می‌توانیم» یعنی چه! وقتی در جریان جنگ با ابرقدرت رسواشده‌ی جهان بتوانی این اندازه خلاقانه در تجمع و راهپیمایی حاضر شوی و ماکت بزرگی از یک موشک آتش‌زا بسازی، آن وقت طبیعی است که دانشمندان و نظامیان ما بتوانند فتاح و قدر و خرمشهر و چه و چه بسازند و هوا کنند! ژن خوب یعنی این دیگر! امشب پسربچه‌ها هم جور دیگری اعتماد به نفسشان را به رخ حضار می‌کشند. گویا آقای میدان‌دار باید کم‌کم میکروفن و جایگاهش را به تازه‌نفس‌های جمع تحویل دهد و به فکر راه دیگری برای استفاده از صدایش باشد! پسربچه صدایش را توی میکروفن می‌اندازد و شعار می‌دهد. جمعیت هم خیلی خوب جواب می‌دهند. گاهی پسر هول می‌شود و چند تا شعار را بدون فاصله فریاد می‌زند. خنده‌ام می‌گیرد و نمی‌دانم کدامش را باید تکرار کنم. فائزه فداکار✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
معلمانه روبه‌روی مسجد ولایت، توی بلوار ایستاده‌ایم و پرچم می‌گردانیم که دوباره ریحانه را می‌بینم. شاگرد کلاس دهمم را می‌گویم. کنار من می‌ایستد به علمداری. می‌گویم: «راستی می‌خواستم بگم اون متنی که نوشتی و توی گروهمون فرستادی رو اصلاح کنی تا منتشر کنم.» و بعد تا جایی که سوادم می‌رسد نکاتی درباره‌ی نیم‌فاصله و ویراستاری متنش، دیالوگ‌نویسی و نوشتن روایت برایش توضیح می‌دهم. معلم است دیگر! هرجا بتواند منبر می‌رود حتی در میدان تجمع در شب‌های جنگ! ریحانه طوری گوش می‌کند که مصمم می‌شوم ادامه بدهم. می‌گویم هرشب بنویس. نباید یادمان برود این سوژه‌ها، اگر ننویسیم فقط در همان لحظه ذوقش را کرده‌ایم و یا برای کسی تعریفش می‌کنیم و تمام می‌شود. بنویس تا سال‌ها بعد هم بماند. برای آن یکی ریحانه‌، شاگرد کلاس یازدهمم، هم نوشته‌بودم که باید بنویسیم تا از آلزایمر تاریخی جلوگیری کنیم. نوشته‌بود عجب ترکیبی ساختید خانم فداکار...آلزایمر تاریخی! و من همیشه به آلزایمر تاریخی که خیلی‌ها حالا دچارش شده‌اند فکر می‌کنم... ریحانه تشکر می‌کند. به خیالش خیلی به قلمش لطف کرده‌ام اما من جوابم به او این است که هرچه هست تمرین‌های خودت و لطف خداست. می‌پرسد برای شنبه باید چه کنیم؟ منظورش کلاس مجازی‌مان است. می‌خندم و می‌گویم یادم نیست! در گروه اطلاع می‌دهم برنامه را. توی دلم به او که حواسش به کلاس و مدرسه هم هست آفرین می‌گویم. از تجمع فاصله می‌گیریم تا حالا ما هم به کاروان خودرویی ملحق شویم. آن خود داستان دیگری دارد که ان شاءالله بعداً خواهم‌نوشت... فائزه فداکار✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
راه رفته آوینی شاید نگرش او بود که ما را به این راه آورد شاید قدرت قلم او بود که ما را به وادی کلمات کشاند شاید گنجینه آسمانی‌اش زمین اراده ما را شکافت شاید شهید فرهنگ، ما را بر آن داشت که مدام نطق کنیم که باید بنویسیم، چون اگر در این راه ننویسیم، تا قلم هست، دِین ادا نشده که قلم خوب آن را می‌شناسد، جملات مشق شده ما را از تکوین ساقط می‌کند. ای که قلمت راوی فتح است و کلامت غرب‌ستیز، این باری است که از شب‌های قدر پشت میزِ کارت به جهان شناساندی. سرور شهیدان اهل قلم! ما نیز در گذاری از عرصه هنر به دنیای تربیت قلم، قدم می‌نهیم و راه رفته‌ای را می‌رویم که تو از آن رازی محرز ساختی. @Homanevesht
آوینی قلم‌به‌دوش نگرش تو دقیقاً همان نقطه رسالت و مهارت است، جایی که انسان درمی‌ماند و از خویش می‌پرسد: کدام؟ و هر بار که از خویش پرسیدم کدام سبک؟ کدام نگرش؟ کدام لحن؟ قاب قلم‌به‌دوش آوینی مسیر را روشن کرد... هیس! صدای حقیقتی که از عقل و وجدان برخاسته، فقط همان! روایتی که فاتح ذهن‌هاست و سلاحی است به تیزی کلمه‌ها و لحنی است آرام و لبریز از حکمتِ ایمان. نگرش تو در فکه مانده، جایی که قدم‌ها، قلم‌ها ساخته‌اند.‌.. خاطره کردفیلابی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht