eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
383 دنبال‌کننده
315 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
زنبور کلاس مهرماه می‌خواستم قوانین کلاسم را درست کنم. توی پیج‌های مختلف دنبال ایده بودم. بین آن‌ها، طرح زنبوری چشمم را گرفت. قوانین را درست کردم. روزی که داشتم به بچه‌ها توضیح می‌دادم و به دیوار می‌زدم خوششان آمد. گفتم تم کلاسمان زنبوری می‌شود. بعد برنامه کلاسی زنبوری درست کردم. داخل کندو‌ها اسم درس‌ها را نوشتم و روی ظرف عسل ایام هفته را. بچه‌ها می‌گفتند خانم بازم چیز زنبوری بیارین و بعد صدای خنده‌شان کلاس را پر می‌کرد‌. یک روز پنجره باز بود، زنبور زردی وارد کلاس شد. بچه‌ها به تکاپو افتادند تا بیرونش کنند. یکی گفت: «خانم زنبوره اومده پیش دوستاش.» دوباره کلاس به هوا رفت. در طول سال اشکال هندسی زنبوری و چند چیز دیگر هم به دیوار اضافه شد. این‌ روزها حتی دلم برای در و دیوار کلاسم تنگ شده، بچه‌ها که جای خود دارد. امشب فیلمی در بله دیدم از دیوارهای سوخته و نیمه‌خراب مدرسه میناب. فیلم داشت جلو می‌رفت تا چشمم به این دیوار افتاد. اول نگاهم را دزدیدم اما نشد. فیلم را عقب زدم و دوباره دیدم. خودش بود. دیوار کلاس ما آنجا بود. صدای خنده‌ بچه‌ها را می‌توانم بشنوم. حتی توی همان فیلمی که آهنگ غمگین رویش گذاشته‌اند. اول سالی چه ذوقی کرده‌اند با تزئین دیوارهایشان. معلمشان مانده یا او هم شهید شده؟ کجا هستند؟ کاش باشد و از صدای تک تک دانش‌آموزانش برایمان بگوید. از روزی که این زنبورها را زده و حرف‌هایی که از بچه‌ها شنیده. دخترکان معصومی که حالا چهل روزست به آسمان پرواز کرده‌اند. چه یک‌شنبه‌ها و دوشنبه‌ها و سه‌شنبه‌هایی که خواهد آمد و آن‌ها نیستند تا کتاب‌هایشان را توی کوله بگذارند و به مدرسه بروند. مریم رضایی نیا✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
چهل روز بعد از پدر امشب،۱۶فروردین سال ۱۴۰۵ در میان این جمعیت بی‌پایان، هر قدمی که برمی‌دارم بوی دلتنگی می‌دهد؛ چهل روز است که پدرم را از دست داده‌ام، پدری مهربان و استوار، مجاهدی نستوه که همیشه در سخت‌ترین لحظه‌ها کنارم بود و مثل کوه پشت ما می‌ایستاد. حالا که در این ازدحام حرکت می‌کنم، ناخودآگاه به دنبال قامتش می‌گردم؛ همان قامتی که هیچ‌وقت در چنین شب‌هایی غایب نبود. باد سرد می‌وزد و باران ریز روی صورتم می‌ریزد، اما بیشتر از هر چیز دل من می‌لرزد؛ با این فکر که امشب جایی در این میدان، جایی میان این صداها و نورها، جای او خالی مانده است. همین که صدای مداحی اوج می‌گیرد و جمعیت آرام زمزمه می‌کنند، دلم فشرده می‌شود. یادم می‌افتد چطور همیشه می‌گفت: «ایستادگی جنگیدن است؛ محکم ماندن پای حق و حقیقت است هر چند سخت باشد.» و حالا که میان این موج بزرگ مردم قدم برمی‌دارم، احساس می‌کنم تمام آن حرف‌ها دارد در وجودم جان می‌گیرد. خیابان‌ها حماسه دارند و من در دل این حماسه، دست خالی نیستم؛ یاد پدر، راه او و قدم‌هایی که برای ارزش‌هایش برداشت، همین حالا هم مرا جلو می‌برد. حضور نداشتنش سنگین است، اما راهش روشن؛ روشن‌تر از هر چراغی که امشب در خیابان‌ها می‌درخشد. امشب، با هر قدم و هر نفسی، حس می‌کنم باید استوارتر باشم؛ انگار پدرم آرام در گوشم می‌گوید: «ادامه بده، همین‌طور، درست است،حرکت کن که سکون به صلاح نیست.» و من ادامه می‌دهم. میان این جمعیت، زیر این باران و باد، با دلی که هنوز عزادار است اما تسلیم نیست. دلتنگی‌ام بزرگ است، اما ایستادگی‌ام بزرگ‌تر. برای پدری که نبودنش آتش می‌زند، اما یادش، قلبم را به ایستادن وا‌می‌دارد. زینب مرادی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
غیرت ایرانی خبرنگار میکروفن را جلوی پیرمرد پرچم به دست گرفت و پرسید: «شب چندمی است که به میدان می آیی؟» و پیرمرد با افتخار گفت: «چهل وچهارمین شب.» پیرمرد هرشب در میدان بود، هر شب پرچم به دست. خبرنگار گفت: «چرا می آیی؟» ـ به خاطر ایران، به خاطر وطن ـ می‌توانی یک متر از این وطن را بخری؟ ـ نه حتی یک متر را هم نمی‌توانم بخرم. ـ پس چرا می‌آیی؟ ـ چون ایران ناموس من است، به خاطر ناموسم جانم را هم می‌دهم. ایران ناموس است، جمهوری اسلامی ایران حرم است. وقتی می‌گویم ما پیروز میدانیم، شعار نیست، به خاطر حضور این مردم در صحنه است. به خاطر مرد میانسالی که در تمام این شب‌ها ترافیک را کنترل می‌کند، به خاطر پیرمرد قرآن به دست، به خاطر مادری که لقمه نان و پنیر و خرما بین جمعیت پخش می‌کند و به خاطر این پیرمرد داستان امشب. ایران پر است از این آدم‌ها، لب جدول کنار خیابان می‌نشینم، به هر کدام از مردم که نگاه می‌کنم، می‌دانم هر کدام قصه‌ای دارند که باید بشنویم و ایران با این مردم و با این قصه‌ها پیروز است. گویید به هر کسی که جنگ افروز است ایران حسین بن علی پیروز است شهربانو میرزایی✍ ۲۴ فروردین ۱۴۰۵ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
. 🌪 معرفی بازی اندرویدی طوفان 🔰تهیه کننده: سیده سنا جندقی پور کاشانی 🔰کارگردان: سید محمدعلی میرزابابائی 💠اثری از مرکز بازی مجموعه هما 🇮🇷روایتی از رشادت های قهرمانان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران 📺جهت مشاهده اخبار و تصاویر بیشتر بازی به کانال بازیچی مراجعه فرمایید 👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/314836459Cdadce6bbd4 ⭕️به زودی تریلر بازی منتشر خواهد شد 💠 هما | هنر معلمان انقلاب اسلامی ☑️ Eitaa.com/Homaart_ir 🌐 Homa-art.ir
پدر_دختری دخترها بابایی اند دختر نگاهش به باباست که در روز دختر برایش چه چیزی می‌خرد دختر نگاهش به ابروی باباست که نکند با شیطنت‌هایش درهم‌رود و اندوهگین شود دختر نگاهش به دست باباست که کجا را با انگشتش نشان می‌دهد که همان راه را برود حال همین دختر بیشتر از هر وقت دیگر احساس می‌کند که راهنمایش را گم کرده، آخر تو هم رهبر بودی و هم پدر... و حال بابا، ریحانه‌ها همچنان از تو می‌گویند دعا کن بابا دعا کن بابا @Homanevesht
تبریک های دخترانه در آستانه‌ی میلاد نورانی حضرت فاطمه معصومه (س)، بانویی که به پاکی، کرامت و ایستادگی زبانزد آسمان و زمین است، دل‌هایمان معطر به یاد زنی می‌شود که زیستنش، مکتبی از مهربانی و وقار بود و نامش، چراغ راه دختران این سرزمین. در چنین روزی، با دلی آکنده از افتخار و احترام، روز دختر را به دختران شهید میناب و همه‌ی دختران شهید این خاک تبریک می‌گویم؛ دخترانی که نامشان با صبر، حافظه‌ی تاریخ را روشن کرده و قامتشان همچون سرو، نشانی از پایداری و بزرگواری است. روز دختر را به دختران شهدا تبریک می‌گوییم؛ دخترانی که کودکانه‌ترین لحظه‌هایشان با دلتنگی گره خورد، اما قد می کشند، آگاه می شوند و با قلبی بزرگ‌تر از سنشان، راه پدر را با وقار و متانت ادامه می‌دهند. شما گرامی‌ترین روایت صبر هستید؛ صبری که از دامان خواهرانه‌ی قم و از آموزه‌های حضرت معصومه (س) ریشه می‌گیرد. و این تبریک را تقدیم می‌کنیم به دختران همیشه‌ در صحنه‌ی ایران؛ دخترانی که با ایمان، همت و حضور مؤثرشان، در فراز و نشیب‌ها، دوشادوش مردان و زنان این دیار ایستاده‌اند و تصویر آینده‌ی ایران را روشن‌تر ساخته‌اند. شما ادامه‌دهندگان مکتب بزرگ بانویی هستید که نامش معصومه است؛ بانویی که جویبار عشق به خدا را با حیا، دانایی و ایثار در دل تاریخ جاری ساخت. باشد که همه‌ی ما، با الگو گرفتن از آن بانوی کریمه، در ساحت پاکی، دانش، فروتنی و عشق به خدا گام برداریم؛ تا هر دختر ایرانی، چون خورشیدِ قم، روشنی‌بخشِ دل‌ها و پاسدارِ عزت این سرزمین باشد. میلاد حضرت فاطمه معصومه (س) و روز دختر را، به شهیدان دختر، دختران شهید و دختران استوار ایران، تبریک و تهنیت می گوییم. زینب مرادی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 و قهرمان اصلی داستان‌های این روزها خوب می‌داند چگونه از کلمه‌ها حماسه خلق کند. داستانک🛎 🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
من یک مدادم.mp3
زمان: حجم: 4.4M
داستانک صوتی «من، مداد قرار زینب» به مناسبت روز دختر🧕 برای دخترکان میناب... ✍ مائده براتی 🎙 خاطره کردفیلابی 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
حکاک هویت قرار است بچه‌ها با ماشین ما به تجمع بیایند. در ماشین جا نیست و پسرک روی پای من نشسته. به بیرون خیره است و آسمان را نگاه می‌کند. با چاشنی تخیل و بازی کمی در افکارش می‌گردم تا که پرسش‌هایم به نقطه مهمی می‌رسد. دوست دارم بدانم چقدر درباره هویت ملی‌اش می‌داند و در اتفاقات اخیر چه چیزهایی به دانسته‌هایش اضافه شده. در جواب‌هایش ایران را واضح تلفظ می‌کند و رنگ های پرچم را هم خوب می‌شناسد. حتی اسامی دوست و دشمن را هم از بر است. وقتی سوال کم می‌آورم او دست به کار می‌شود. کمی فکر می‌کند و بعد با آن زبان شیرینش می‌پرسد: «خوبا باهمن؟» اندک تاملی می‌کنم و سوالش را به قاب زمخت بزرگسالی می‌آورم. ـ منظورت اینه که خوبا در برابر بدا به هم کمک می‌کنن؟ سر تکان می‌دهد. لبخند می‌زنم. ـ آره. خوبا به هم کمک می‌کنن. ـ تا نابودشون کنن؟ ـ بدا رو؟ آره. خدا هم کمکشون می‌کنه. با این جواب یاد نکته‌ای می‌افتم. می‌پرسم: «راستی یادته نوشته وسط پرچم چه رنگیه؟» بی‌معطلی می‌گوید: «قرمز» ـ می‌دونی یعنی چی؟ نمی‌داند پس خودم جواب می‌دهم. ـ اسم خداست. به نظرت اسم خدا وسط پرچممون معنیش چیه؟ فوری جواب می‌دهد. ـ یعنی ما خوبیم. لحنش صادقانه است و انگار از اعماق وجودش می‌آید. دیگر چیزی نمی‌گویم. ذهن خودم مشغول شده. به راستی در قلب کوچک او عشق به (الله) از کی حک شده؟ و این عشق چطور به وطنمان ایران ربط پیدا کرده؟ فاطمه پیله‌فروش✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
سکانس تفکر داشتیم تحلیل سیاسی می‌کردیم قانع شد تهش گفت: «چه کاری از دست ما برمیاد؟ مگه دست ماست؟» سکوت کردم عکس را به او نشان دادم و گفتم: «لحظه‌ای تفکر بهتر از ساعت‌ها پای اینترنشنال نشستن است.» عکس را بزرگ کرد و با تعجب پرسید: «چی نوشته؟ واکس صلواتی؟» مجبور شدم به کنایه لبخند بزنم و بگویم: «اینترنشنال اینا رو نشون نمیده، نه؟ حیف شد که (: » خاطره کردفیلابی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
پشت ایران مرد که بالاخره بعد از چند ساعت نوبتش شده بود جلو رفت و خودش را به میز پذیرش چسباند. به زن که خستگی از چهره‌اش قطره قطره می‌ریخت گفت: «خانوم پرستار، بیا زودتر کار ما رو انجام بده بریم پی زندگی‌مون.» زن با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «من پرستار نیستم؛ من... .» مرد که از گرما کلافه شده‌بود گفت: «اصلا هر چی که هستی. عجله کن.» زن از برخورد مرد دلخور شد. بدون هیچ حرفی برگه و خودکاری به او داد و مشغول کارهایش شد. مرد سوالات برگه را یکی یکی پر کرد و روی میز گذاشت. زن برگه را گرفت. نگاه سرسری به آن کرد و شگفت‌زده شد. به موهای سفید مرد با دقت بیشتری نگاه کرد و پرسید: «ببخشید شما چرا اومدین؟ واقعا نیازی نیست.» مرد که آستینش را بالا می‌زد گفت: «چیه؟ می‌خوای بگی سنم زیاده؟ یادش بخیر. اون موقع هم که خط‌شکن بودم می‌گفتن سنت خیلی کمه. شماها همیشه به آدم گیر می‌دین.» زن که نگران شده بود گفت: «آخه پدر جان... .» مرد با جدیت گفت: «ما فرزندای این کشوریم. به ما اجازه داد توی آرامش و امنیت بزرگ بشیم؛ حالا که به ما نیاز داره اون رو رها کنیم؟ پشت این کشور به مردم گرمه. ما صف تشکیل می‌دیم که خون بدیم؛ چون فعلا همین کار از دست ما برمیاد.» زن به صف طولانی که متشکل از پیر و جوان و زن و مرد بود نگاه کرد. انگار این صف پایانی نداشت. زن که از حرفش پشیمان شده‌بود، گفت: «شما راست می‌گی حاج آقا. ایران به ما نیاز داره.» علیرضا محبی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht