eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
383 دنبال‌کننده
315 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 و قهرمان اصلی داستان‌های این روزها خوب می‌داند چگونه از کلمه‌ها حماسه خلق کند. داستانک🛎 🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
من یک مدادم.mp3
زمان: حجم: 4.4M
داستانک صوتی «من، مداد قرار زینب» به مناسبت روز دختر🧕 برای دخترکان میناب... ✍ مائده براتی 🎙 خاطره کردفیلابی 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
حکاک هویت قرار است بچه‌ها با ماشین ما به تجمع بیایند. در ماشین جا نیست و پسرک روی پای من نشسته. به بیرون خیره است و آسمان را نگاه می‌کند. با چاشنی تخیل و بازی کمی در افکارش می‌گردم تا که پرسش‌هایم به نقطه مهمی می‌رسد. دوست دارم بدانم چقدر درباره هویت ملی‌اش می‌داند و در اتفاقات اخیر چه چیزهایی به دانسته‌هایش اضافه شده. در جواب‌هایش ایران را واضح تلفظ می‌کند و رنگ های پرچم را هم خوب می‌شناسد. حتی اسامی دوست و دشمن را هم از بر است. وقتی سوال کم می‌آورم او دست به کار می‌شود. کمی فکر می‌کند و بعد با آن زبان شیرینش می‌پرسد: «خوبا باهمن؟» اندک تاملی می‌کنم و سوالش را به قاب زمخت بزرگسالی می‌آورم. ـ منظورت اینه که خوبا در برابر بدا به هم کمک می‌کنن؟ سر تکان می‌دهد. لبخند می‌زنم. ـ آره. خوبا به هم کمک می‌کنن. ـ تا نابودشون کنن؟ ـ بدا رو؟ آره. خدا هم کمکشون می‌کنه. با این جواب یاد نکته‌ای می‌افتم. می‌پرسم: «راستی یادته نوشته وسط پرچم چه رنگیه؟» بی‌معطلی می‌گوید: «قرمز» ـ می‌دونی یعنی چی؟ نمی‌داند پس خودم جواب می‌دهم. ـ اسم خداست. به نظرت اسم خدا وسط پرچممون معنیش چیه؟ فوری جواب می‌دهد. ـ یعنی ما خوبیم. لحنش صادقانه است و انگار از اعماق وجودش می‌آید. دیگر چیزی نمی‌گویم. ذهن خودم مشغول شده. به راستی در قلب کوچک او عشق به (الله) از کی حک شده؟ و این عشق چطور به وطنمان ایران ربط پیدا کرده؟ فاطمه پیله‌فروش✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
سکانس تفکر داشتیم تحلیل سیاسی می‌کردیم قانع شد تهش گفت: «چه کاری از دست ما برمیاد؟ مگه دست ماست؟» سکوت کردم عکس را به او نشان دادم و گفتم: «لحظه‌ای تفکر بهتر از ساعت‌ها پای اینترنشنال نشستن است.» عکس را بزرگ کرد و با تعجب پرسید: «چی نوشته؟ واکس صلواتی؟» مجبور شدم به کنایه لبخند بزنم و بگویم: «اینترنشنال اینا رو نشون نمیده، نه؟ حیف شد که (: » خاطره کردفیلابی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
پشت ایران مرد که بالاخره بعد از چند ساعت نوبتش شده بود جلو رفت و خودش را به میز پذیرش چسباند. به زن که خستگی از چهره‌اش قطره قطره می‌ریخت گفت: «خانوم پرستار، بیا زودتر کار ما رو انجام بده بریم پی زندگی‌مون.» زن با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «من پرستار نیستم؛ من... .» مرد که از گرما کلافه شده‌بود گفت: «اصلا هر چی که هستی. عجله کن.» زن از برخورد مرد دلخور شد. بدون هیچ حرفی برگه و خودکاری به او داد و مشغول کارهایش شد. مرد سوالات برگه را یکی یکی پر کرد و روی میز گذاشت. زن برگه را گرفت. نگاه سرسری به آن کرد و شگفت‌زده شد. به موهای سفید مرد با دقت بیشتری نگاه کرد و پرسید: «ببخشید شما چرا اومدین؟ واقعا نیازی نیست.» مرد که آستینش را بالا می‌زد گفت: «چیه؟ می‌خوای بگی سنم زیاده؟ یادش بخیر. اون موقع هم که خط‌شکن بودم می‌گفتن سنت خیلی کمه. شماها همیشه به آدم گیر می‌دین.» زن که نگران شده بود گفت: «آخه پدر جان... .» مرد با جدیت گفت: «ما فرزندای این کشوریم. به ما اجازه داد توی آرامش و امنیت بزرگ بشیم؛ حالا که به ما نیاز داره اون رو رها کنیم؟ پشت این کشور به مردم گرمه. ما صف تشکیل می‌دیم که خون بدیم؛ چون فعلا همین کار از دست ما برمیاد.» زن به صف طولانی که متشکل از پیر و جوان و زن و مرد بود نگاه کرد. انگار این صف پایانی نداشت. زن که از حرفش پشیمان شده‌بود، گفت: «شما راست می‌گی حاج آقا. ایران به ما نیاز داره.» علیرضا محبی✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺 میدان، همان جوانه روایت‌ها زنگ روایت🛎 🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺
قاب عکسی بر بلندای تاریخ هرشب به جمع مردم می‌آمد. آن مرد هرشب با قاب عکس رهبر شهید با قدم‌هایی آرام اما محکم با همان قد بلند و لاغر و کشیده و کت و شلوار قهوه‌ای در بین جمعیت می‌چرخید و قاب عکس توی دستش را به همه نشان می‌داد. گویی پرچمی است مقدس که باید تا ابد در اهتزاز بماند. از کنار جمعیت که می‌گذشت همه‌ی نگاه‌ها می‌دوید سمت قاب عکس و گاه می‌توانستی اشک‌هایی را که سرازیر می‌شدند، ببینی و سرهایی که رو به آسمان برای خواندن دعایی بالا می‌روند. آن مرد هر شب با سکوتی که بلندترین فریاد قرن است تا آخر تجمع می‌ماند. انگار وظیفه‌ی خودش می‌دانست تنها کاری را که از عهده‌اش برمی‌آمد انجام بدهد و بین آن همه شلوغی می‌توانستی ندای درونی‌اش را بشنوی که می‌گوید ما اینجا هستیم. ما فراموش نمی‌کنیم. ما تسلیم نمی‌شویم. چقدر غبطه می‌خورم به او و فکر می‌کنم وقتی بدانی در این هنگامه‌ی تاریخ کجا جای درست است و کجا باید بایستی. برگ برنده‌ی این روزها در دست توست. زیبا کیانیان✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
آقا معلم چهل و پنجمین شب حماسه‌ساز مردم ایران بود. امشب به میدان نبرد رفته بودیم، پرچم‌های رنگی در دست دانش‌آموزان به رقص درآمده‌بود و همه‌شان دور آقا معلم حلقه زده‌بودند. آقا معلم با مهربانی دست‌هایش را روی شانه‌های بچه‌ها گذاشته بود و قدم‌زنان به سمت غرفه‌های بازی هدایتشان می‌کرد. به غرفه «هدف‌گیری» رسیدند. دانش‌آموزان با ذوق نوبت گرفتند. نوبت به سهیل که رسید، با دقت دارت را در دست گرفت. چند ثانیه تمرکز کرد، نفسش را حبس کرد و دارت را رها کرد. صدای برخورد دارت با تصویر چهره منحوس ترامپ ملعون روی صفحه چوبی، فریاد شادی بچه‌ها را بلند کرد. پدرام در حالی که از هیجان می‌درخشید، رو به آقا معلم کرد و با صدایی که کنجکاوی در آن موج می‌زد، گفت: «آقا اجازه؟ این مسئولِ غرفه، این آقا هم مثل شما حاج‌آقاست؟» آقا معلم نگاهی به مسئول غرفه کرد که با چهره‌ای گشاده و لبخند در حال مرتب کردن دارت‌ها بود، بعد آرام دستش را روی سر پدرام کشید و گفت: «بله پسرم، او هم مثل ماست.» آقا معلم این را گفت و لبخندی بر لبانش نقش بست و شد پایان بخش آن لحظات شیرین. زینب مرادی✍ تهران 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
خون دلی که لعل شد در شامگاه بیست‌وپنجم فروردین ۱۴۰۵، در میان هیاهوی میدان نبرد، بچه‌های مسجد شهید بهشتی غرفه‌ای برپا کرده‌بودند؛ بازآفرینی ساده اما تأثیرگذار از حسینیه امام خمینی(ره). صحنه‌اش آن‌قدر صمیمی و در عین‌ حال سنگین بود که نفس را در سینه نگه می‌داشت: صندلی خالی، عمامه‌ای مشکی که آرام بر آن جای گرفته‌بود، چفیه‌ای آویخته، و انگشتر عقیقی که روی صندلی جا مانده بود؛ همه باهم تصویری می‌ساختند که بی‌اختیار دل را می‌فشرد. دختر جوانی که مسئول غرفه بود، ظرفی پر از کاغذهای تاخورده را جلو آورد و از فرزندانم خواست کنار همان صندلی بنشینند و بخشی از کتاب «خون دلی که لعل شد» را در قالب صوتی گوش کنند. صف طولانی مشتاقانی که منتظر ورود به این فضای کوچک اما پرمعنا بودند، چشم‌گیر و تحسین‌برانگیز بود. این غرفه، تنها روزنه‌ای کوچک از دریای بزرگ حضور و مقاومت مردم در آن روزهای دشوار میدان نبرد بود؛ گوشه‌ای خاموش اما پرحکایت. زینب مرادی✍ تهران 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ما همه اعضای یک خانه‌ ایم ما همه یک خانواده ایم شگفتانه‌نوشت🛎 ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادر و میدان.mp3
زمان: حجم: 2.9M
پادپخش مادر و میدان ✍محدثه اسماعیلی‌پور 🎙 خاطره کردفیلابی 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
منم و جنگ.mp3
زمان: حجم: 3.8M
مونولوگ‌خوانی منم و جنگ... ✍شهرزاد فریدونی 🎙 خاطره کردفیلابی چقدر رویاهام کوچیک شدن... بشنو از آوای نگرانی یک مادر🌱 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht