eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
383 دنبال‌کننده
315 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
دیشب توی تجمع پسری ماسک زده‌بود و تفنگ اسباب‌بازی دستش گرفته‌بود. گفتم: «اینجا چیکار می‌کنی؟» گفت: «به من مسئولیت دادن که توی این خیابون مراقب مردم باشم.» آقای جمهوری اسلامی! فقط تو هستی که می‌توانی به یک کودک هشت ساله، آنقدر قدرت بدی که حس کند می‌تواند از بقیه محافظت کند. تو هستی که صدای بچه‌ها را آنقدر رسا و بلند کردی که حس می‌کنند می‌توانند توی راهپیمایی شعار بدهند و سردمداری کنند. البته که بچه‌ها آینه تمام‌نمای بزرگترها هستند. آنها حرف‌های دل آدم بزرگ‌ها را خیلی خوب نشان می‌دهند. تو هم به بچه‌ها عزت دادی، هم به بزرگترهایشان. راستی آقای جمهوری اسلامی! خواستم بگویم که خیلی مردی! فاطمه محمدی ✍ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نام اثر: آفرین درخت چقدر تو شرف داشتی درخت کاری از: سفیر فیلم مخاطب: نوجوان و بزرگسال درخت‌ها هم مگر شرف دارند؟ این حرف بسیار معنا دارد؛ حتی شرف یک درخت از کودک‌کُشان مستکبر بیشتر است. و در میان ظالمان جهان، باید به یک درخت با‌شرف که برای نیفتادن یک کودک به زمین شاخه‌هایش را فدا می‌کند، آفرین گفت... او مثال یک قهرمان است او مثال یک انسان است او مثال شهیدان است گاهی خدا یک درخت را نیز واسطه می‌کند که درد را کم کند که قومی را بیدار کند تا نگویند معجزه دیگر نیست تا نگویند در جنگ زیبایی نیست تا نگویند آسمان نامرد است تا نگویند چیزها... یک درخت گاهی آبرو می‌خرد برای زمین کاش یک درخت بودم و این‌چنین کودکی را به آغوش می‌کشیدم تا از ترس ناگهان برنخیزد تا احساس نکند تنهاست و کسی نیست که آرامش کند... خاطره کردفیلابی ✍ دنیای اثر 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ این روزها نکند کتاب‌ها را تنها بگذاریم📖 حلقه کتاب🛎 ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
━━━•️❀ •━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ مردی با آرزوهای دوربرد 🔴 روزی حتی تفنگ را نمی‌توانست به درستی تشخیص بدهد. قسمت به دردنخوری از یک اسلحه را به جای اسلحه به دست گرفته بود! و دوستانش به خاطر این قضیه با او شوخی می‌کردند. ⚽️ شب بیداری برایش موضوعی عادی و تکراری بود. حالا چه برای کشیک دادن و حفظ امنیت مردم و چه برای فوتبال بازی کردن تا سحر ماه رمضان! همین فوتبال هم او را در مذاکراتش با گروهی از اساتید کره‌ی شمالی پیروز کرده‌بود! چه می‌شد کرد وقتی مذاکره و گفتگو قفل شده‌بود؟! به جز پیشنهاد فوتبال بازی کردن و بعد هم غیرتمندانه پیروز فوتبال شدن و تحقق اهداف ملی! 🚀 درست است که سپاه با پیگیری‌های فراوان از لیبی موشک‌دارمان کرده‌بود اما او بود که گفت: *«باید دستمون رو روی زانوی خودمون بذاریم.»* تا بالاخره توانستند ده‌ها خرابکاری توی موشک‌ها را کشف و حل کنند که به لطف تیم اعزامی لیبی و فشار دشمن‌ ایجاد شده‌بود. حتی مقامات خودمان هم باور نمی‌کردند موشک هوا کردنمان را... 💪 او بود که در زمان جنگ احساساتی و هیجانی عمل نکرد و دوتا از آن موشک‌ها را هوا نکرد تا با مهندسی معکوسشان ایران را، شیعه‌خانه‌ی امام زمان را قوی کند، موشکی کند. این کتاب درباره‌ی اوست. کوتاه است. به صدصفحه هم نمی‌رسد. ارزان است. به صد هزار تومان هم نمی‌رسد. جذاب است. روان و ساده و به ذائقه‌ی مخاطب امروز خوش می‌نشیند. پیشنهاد می‌کنم بخوانیدش نه فقط برای شناخت یک شهید بزرگوار بلکه برای الهام گرفتن از سبک زندگی و مکتب فکری یک انسان بااراده، قوی، دوراندیش، به درد ایران و اسلام بخور، مخلص و... بخوانیدش.🙌 فائزه فداکار✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 📍ما در جنگ روایت‌ها ایستاده‌ایم... زنگ روایت🛎 ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
━━━•️❀ •━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ کودکان مبارز پشت وانت بچه‌ها را دیدم که اسلحه اسباب‌بازی به دست ایستاده‌بودند، به پیروی از نیروهای تامین. در ذهنشان با تفنگ از مردم دفاع می‌کردند؛ ولی اسلحه واقعی خود آنها بودند؛ نسل کودکان مقاومت ایران... زهرا تقی‌زاده✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀ •━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ سر خوش و شعار در دهان، داشتم خیابان را همراه جمعیت طی می‌کردم. رشت نکات قابل توجه زیاد دارد؛ تا می‌خواهی سبزی درختان و شیروانی خانه‌ها و بوی رشته خشکار را نظاره کنی، صد چیز دیگر را از دست می‌دهی. ولی آن شب در آن مسیر، در میان همهمه جمعیت و بوی کباب رشتی، یک چیزی بدجوری به چشمم آمد. روی یخچال کباب فروشی کوچکی، یک عکس دیدم، عکس آقای شهید را. نمی‌دانم، گفتم شاید بسیجی‌ها عکس را روی یخچالش زده باشند. کاسب است، به این کار‌ها چه کار دارد! کمی که رفتم دیدم آن طرف یخچال هم عکس آقا مجتبی ست. طاقت نیاوردم، پرسیدم شما این عکس ها را زده‌اید؟ با لهجه گیلکی گفت: «آره من زده‌ام.» از جمعیت جدا شده‌بودم و به جمعیت خیالم پیوسته‌بودم؛ این مرد مگر چه دارد؟ جز همین کار و کاسبی کوچک؟ جز همین یخچال کبابی که روزی اش را با آن درمی‌آورد؟ که آن را وقف این راه کرده، حتی شده با چسباندن یک عکس. به این فکر نکرده که شاید مشتری‌هایی را از دست بدهد؟ یاد آن داستان افتادم که یک نفر از میان صد گوسفند یکی را نذر می‌کند، یک نفر فقط یک گوسفند دارد، همان را نذر می‌کند. این‌ها را از او دیگر نپرسیدم؛ جواب‌ها جای دوری نبود. همانجا در سادگی و صفای پیرمرد، لابد اسمش مسلم است، در همان آلونک کوچک آقا مسلم بود. اجازه خواستم و عکس گرفتم. فردایش که رفتم، یک پرچم ایران هم اضافه شده‌بود. راستی من چه را نذر کرده‌ام؟ زهرا تقی‌زاده✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀ •━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ کنار غرفه کودک ایستاده‌بود؛ با حجابی که نسبت به اکثریت جمع بسیار کم محسوب می‌شد؛ و همین طور با چهره‌ای متفاوت از همان اکثریت جمع. در نگاه اول حس خوبی پیدا نکردم. در دلم گفتم نکند حالا بین جمعیت نارنجک دستی، چیزی پرتاب کند! حواسم پرت بچه‌هایی شد که درون غرفه نقاشی رنگ می‌کردند و روی صورت‌شان طرح پرچم ایران می‌کشیدند. ده دقیقه، یک ربع گذشته‌بود و تقریبا او و تصورات خیالی‌ام را در موردش فراموش کرده‌بودم. آمدم نزدیک‌تر به حوض بزرگ میدان شهرداری و میان جمعیت ماندم تا دعای شب قدر و مراسم قرآن به سر گرفتن را بهتر بشنوم. چشم چرخاندم و دیدم کمی جلوتر از من زیر باران بدون چتر مانده‌ و مثل بقیه دست به دعا برداشته. کنجکاوی‌ام را چاشنی محبت کردم و رفتم نزدیکش ماندم؛ چترم را جوری گرفتم که دوتامان زيرش جا شویم. چند ثانیه بعد متوجه این حرکت من شد، تشکر کرد و کمی تعارف! کنار هم ماندیم. هم سن و سال خودم به نظرم آمد. گفتم قرآن دارید؟ گفت: «مگه قرآن لازمه؟» گفتم: «آره خب تو این مراسم قرآن به سر می‌گیرن.» خوشحال شدم که از خانه چند قرآن اضافه برداشته‌ام. از او خواستم کمی چتر را نگه دارد تا قرآن‌ها را از کیفم بردارم. قرآن را که گرفت و روی سر گذاشت، پرسید: «درست روی سرم گذاشتم؟» گفتم : «آره! هر جور بگیری درسته!» از ((مرگ بر امریکا)) تا ((حیدر حیدر)) و از ((الهی العفو )) تا ((بالحجة)) را همراه با جمعیت می‌گفت. میان مراسم یکی دوبار گوشی‌اش زنگ خورد. انگار مادرش بود و می‌گفت به خاطر تنهایی و باران زودتر برگردد؛ و او هم جواب می‌داد با کسی هستم، چتر دارد! نگران نباش! مراسم مخصوص شب قدر که تمام شد کمی سر صحبت را باز کردم. می‌گفت تا به حال پایش را در مسجد نگذاشته ولی شهادت (آقای) خامنه‌ای دلش را سوزانده! می‌گفت: «آمریکا بد کاری کرده. بد زده! خون این مردم رو به جوش آورده! من دیشب هم اومدم .خیلی شلوغ بود. خیلی‌ها (آقای) خامنه‌ای رو دوست داشتن ولی به خاطر بقیه جرات نداشتن بگن! حیف که نگفتن، حالا بعد می‌فهمن کیو از دست دادن!» بعد هم برای اینکه دلیل علاقه‌اش را بگوید گفت: «خدایی (آقای) خامنه‌ای تو مدت رهبریش یه وجب از این مملکتو، یه وجب از این خاکو نداد دست دشمن!» از معلم دبیرستان بودنم و از خوشحالی عجیب عده‌ای از نوجوان‌ها در ابتدای جنگ گفتم، تاسف خورد و گفت مطمئن باش خیلی از همان نوجوان‌ها هم دوستش دارند. می‌گفت: «معلوم بود آمریکا همه چی رو می‌زنه کار نداره بیمارستانه یا مرکز نظامی یا مدرسه!» با هم از دشمنی دشمن گفتیم و اتحاد در برابرش! التماس دعا گفتم و از آشنایی با او ابراز خوشحالی کردم. لبخندی زد، دستش را آورد جلو و با من دست داد! خداحافظی کردیم و با دلی امیدوار و پرانگیزه به سمت دیگری از جمعیت قدم برداشتم... حالا نگاه اولم به خیلی از هم شهری‌هایم عوض شده‌بود! محدثه اسماعیلی پور✍ 17اسفند 1404 شب نوزدهم ماه مبارک رمضان ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ خبر خوش برای اهالی قلم‌🌺 اونهایی که می‌خوان با سازوکار روایت آشنا بشن نمی‌دونن از کجا شروع کنن و از میدان، روایت کنن نیاز دارن از تجربه‌‌های روایت‌نویس‌ها و نویسنده‌های دیگه استفاده کنن یا حتی کسانی که می‌خوان یه سطح روایت‌هاشون رو ارتقا بدن خب این فرصت برای شما فراهم شده😊 باش تا بهت بگم چه جوری! https://ble.ir/Homanevesht/742513633389007314/1776767366970 ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ ولی جناب سپهری راست می‌گفت و نظر ما هم این است «هر کجا هستیم باشیم اما می‌دانی که ما زاده ایرانیم، ایران مال ماست، آسمانش، زمینش، فرهنگش، تمدنش برای ما ایرانی‌هاست.» 🇮🇷 🇮🇷 🇮🇷 زندگی تجربه شب پره در تاریکی است زندگی حس غریبی است که یک مرغ مھاجر دارد🕊 زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می‌پیچد🚉 زندگی دیدن یک باغچه از شیشه‌ی مسدود ھواپیماست ✈️ خبر رفتن موشک به فضا🚀 لمس تنهایی ماه🌚 فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر🌷 زندگی شستن یک بشقاب است زندگی یافتن سکه‌ی دھشاھی در جوی خیابان است زندگی مجذور آینه است زندگی گل به توان ابدیت ♾ زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما زندگی ھندسه ساده و یکسان نفس‌ھاست ھر کجا ھستم باشم آسمان مال من است🌌 پنجره، فکر، ھوا، عشق، زمین مال من است چه اھمیت دارد گاه اگر می‌رویند قارچ‌ھای غربت؟🍄 من نمی‌دانم که چرا می‌گویند اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست و چرا در قفس ھیچ کسی کرکس نیست گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد چشم‌ھا را باید شُست جور دیگر باید دید👁 واژه‌ھا را باید شست... یک اردیبهشت درگذشت شاعر اهل کاشان، سهراب سپهری ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht