eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
383 دنبال‌کننده
315 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀ •━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ سر خوش و شعار در دهان، داشتم خیابان را همراه جمعیت طی می‌کردم. رشت نکات قابل توجه زیاد دارد؛ تا می‌خواهی سبزی درختان و شیروانی خانه‌ها و بوی رشته خشکار را نظاره کنی، صد چیز دیگر را از دست می‌دهی. ولی آن شب در آن مسیر، در میان همهمه جمعیت و بوی کباب رشتی، یک چیزی بدجوری به چشمم آمد. روی یخچال کباب فروشی کوچکی، یک عکس دیدم، عکس آقای شهید را. نمی‌دانم، گفتم شاید بسیجی‌ها عکس را روی یخچالش زده باشند. کاسب است، به این کار‌ها چه کار دارد! کمی که رفتم دیدم آن طرف یخچال هم عکس آقا مجتبی ست. طاقت نیاوردم، پرسیدم شما این عکس ها را زده‌اید؟ با لهجه گیلکی گفت: «آره من زده‌ام.» از جمعیت جدا شده‌بودم و به جمعیت خیالم پیوسته‌بودم؛ این مرد مگر چه دارد؟ جز همین کار و کاسبی کوچک؟ جز همین یخچال کبابی که روزی اش را با آن درمی‌آورد؟ که آن را وقف این راه کرده، حتی شده با چسباندن یک عکس. به این فکر نکرده که شاید مشتری‌هایی را از دست بدهد؟ یاد آن داستان افتادم که یک نفر از میان صد گوسفند یکی را نذر می‌کند، یک نفر فقط یک گوسفند دارد، همان را نذر می‌کند. این‌ها را از او دیگر نپرسیدم؛ جواب‌ها جای دوری نبود. همانجا در سادگی و صفای پیرمرد، لابد اسمش مسلم است، در همان آلونک کوچک آقا مسلم بود. اجازه خواستم و عکس گرفتم. فردایش که رفتم، یک پرچم ایران هم اضافه شده‌بود. راستی من چه را نذر کرده‌ام؟ زهرا تقی‌زاده✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀ •━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ کنار غرفه کودک ایستاده‌بود؛ با حجابی که نسبت به اکثریت جمع بسیار کم محسوب می‌شد؛ و همین طور با چهره‌ای متفاوت از همان اکثریت جمع. در نگاه اول حس خوبی پیدا نکردم. در دلم گفتم نکند حالا بین جمعیت نارنجک دستی، چیزی پرتاب کند! حواسم پرت بچه‌هایی شد که درون غرفه نقاشی رنگ می‌کردند و روی صورت‌شان طرح پرچم ایران می‌کشیدند. ده دقیقه، یک ربع گذشته‌بود و تقریبا او و تصورات خیالی‌ام را در موردش فراموش کرده‌بودم. آمدم نزدیک‌تر به حوض بزرگ میدان شهرداری و میان جمعیت ماندم تا دعای شب قدر و مراسم قرآن به سر گرفتن را بهتر بشنوم. چشم چرخاندم و دیدم کمی جلوتر از من زیر باران بدون چتر مانده‌ و مثل بقیه دست به دعا برداشته. کنجکاوی‌ام را چاشنی محبت کردم و رفتم نزدیکش ماندم؛ چترم را جوری گرفتم که دوتامان زيرش جا شویم. چند ثانیه بعد متوجه این حرکت من شد، تشکر کرد و کمی تعارف! کنار هم ماندیم. هم سن و سال خودم به نظرم آمد. گفتم قرآن دارید؟ گفت: «مگه قرآن لازمه؟» گفتم: «آره خب تو این مراسم قرآن به سر می‌گیرن.» خوشحال شدم که از خانه چند قرآن اضافه برداشته‌ام. از او خواستم کمی چتر را نگه دارد تا قرآن‌ها را از کیفم بردارم. قرآن را که گرفت و روی سر گذاشت، پرسید: «درست روی سرم گذاشتم؟» گفتم : «آره! هر جور بگیری درسته!» از ((مرگ بر امریکا)) تا ((حیدر حیدر)) و از ((الهی العفو )) تا ((بالحجة)) را همراه با جمعیت می‌گفت. میان مراسم یکی دوبار گوشی‌اش زنگ خورد. انگار مادرش بود و می‌گفت به خاطر تنهایی و باران زودتر برگردد؛ و او هم جواب می‌داد با کسی هستم، چتر دارد! نگران نباش! مراسم مخصوص شب قدر که تمام شد کمی سر صحبت را باز کردم. می‌گفت تا به حال پایش را در مسجد نگذاشته ولی شهادت (آقای) خامنه‌ای دلش را سوزانده! می‌گفت: «آمریکا بد کاری کرده. بد زده! خون این مردم رو به جوش آورده! من دیشب هم اومدم .خیلی شلوغ بود. خیلی‌ها (آقای) خامنه‌ای رو دوست داشتن ولی به خاطر بقیه جرات نداشتن بگن! حیف که نگفتن، حالا بعد می‌فهمن کیو از دست دادن!» بعد هم برای اینکه دلیل علاقه‌اش را بگوید گفت: «خدایی (آقای) خامنه‌ای تو مدت رهبریش یه وجب از این مملکتو، یه وجب از این خاکو نداد دست دشمن!» از معلم دبیرستان بودنم و از خوشحالی عجیب عده‌ای از نوجوان‌ها در ابتدای جنگ گفتم، تاسف خورد و گفت مطمئن باش خیلی از همان نوجوان‌ها هم دوستش دارند. می‌گفت: «معلوم بود آمریکا همه چی رو می‌زنه کار نداره بیمارستانه یا مرکز نظامی یا مدرسه!» با هم از دشمنی دشمن گفتیم و اتحاد در برابرش! التماس دعا گفتم و از آشنایی با او ابراز خوشحالی کردم. لبخندی زد، دستش را آورد جلو و با من دست داد! خداحافظی کردیم و با دلی امیدوار و پرانگیزه به سمت دیگری از جمعیت قدم برداشتم... حالا نگاه اولم به خیلی از هم شهری‌هایم عوض شده‌بود! محدثه اسماعیلی پور✍ 17اسفند 1404 شب نوزدهم ماه مبارک رمضان ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ خبر خوش برای اهالی قلم‌🌺 اونهایی که می‌خوان با سازوکار روایت آشنا بشن نمی‌دونن از کجا شروع کنن و از میدان، روایت کنن نیاز دارن از تجربه‌‌های روایت‌نویس‌ها و نویسنده‌های دیگه استفاده کنن یا حتی کسانی که می‌خوان یه سطح روایت‌هاشون رو ارتقا بدن خب این فرصت برای شما فراهم شده😊 باش تا بهت بگم چه جوری! https://ble.ir/Homanevesht/742513633389007314/1776767366970 ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ ولی جناب سپهری راست می‌گفت و نظر ما هم این است «هر کجا هستیم باشیم اما می‌دانی که ما زاده ایرانیم، ایران مال ماست، آسمانش، زمینش، فرهنگش، تمدنش برای ما ایرانی‌هاست.» 🇮🇷 🇮🇷 🇮🇷 زندگی تجربه شب پره در تاریکی است زندگی حس غریبی است که یک مرغ مھاجر دارد🕊 زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می‌پیچد🚉 زندگی دیدن یک باغچه از شیشه‌ی مسدود ھواپیماست ✈️ خبر رفتن موشک به فضا🚀 لمس تنهایی ماه🌚 فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر🌷 زندگی شستن یک بشقاب است زندگی یافتن سکه‌ی دھشاھی در جوی خیابان است زندگی مجذور آینه است زندگی گل به توان ابدیت ♾ زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما زندگی ھندسه ساده و یکسان نفس‌ھاست ھر کجا ھستم باشم آسمان مال من است🌌 پنجره، فکر، ھوا، عشق، زمین مال من است چه اھمیت دارد گاه اگر می‌رویند قارچ‌ھای غربت؟🍄 من نمی‌دانم که چرا می‌گویند اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست و چرا در قفس ھیچ کسی کرکس نیست گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد چشم‌ھا را باید شُست جور دیگر باید دید👁 واژه‌ھا را باید شست... یک اردیبهشت درگذشت شاعر اهل کاشان، سهراب سپهری ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
﷽ ۱۴۰۵/۲/۲ زنگ شبهه‌مونی🛎 👨‍🏫درس امروز: "بعضی شبهه‌ها از ندانستن خط فکری آدم‌ها پدید می‌آید" ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ چرا در جنگ ۱۲روزه رهبری به پناهگاه رفتند ولی در این جنگ نه؟! بعد از اینکه خبر شهادت رهبر را شنیدم این سوال از ذهنم بیرون نمی‌رفت. مثل آدامسی که به یک ورق کاغذ می‌چسبد به ذهن من چسبیده‌بود واقعا چرا آیا کشور امکان محافظت از جان رهبر خود را نداشت؟ مگر ادعای قدرت نمی‌کنیم پس چرا در روز اول جنگ رهبرمان را شهید کردند؟ این سوال‌ها مرا ول نمی‌کردند اما داستان از آنجا شروع شد که خوابم می‌آمد، سرم را روی صندلی کلاس گذاشته بودم و حوصله‌ی شنیدن حرف‌های کسی را هم نداشتم استاد با این جمله شروع کرد که: چرا در جنگ ۱۲روزه رهبری به پناهگاه رفتند ولی در این جنگ نه؟! و این باعث شد بنشینم و درست گوش بدهم که می‌گفت: «اگر فرق بین یزید و معاویه را بفهمیم جواب این سوال را پیدا کرده ایم معاویه حیله گر است اما یزید فسقش آشکار است یزید علنا گناه می‌کند و جایی برای دفاع ندارد فرق بین رئیس جمهورهای آمریکا این است که همگی با مکر و حیله مثل معاویه بودند اما این یکی _ترامپ_ در جنگ ۱۲ روزه هنوز تا این حد جنایت‌هایش آشکار نبود بعد از جنگ ۱۲ روزه رئیس جمهور ونزوئلارا دزدید بعد از جنگ ۱۲ بود که پرونده‌ی اپستین افشا شد بعد از آن بود که گفت می‌خواهد صاحب گرینلند باشد مردم جهان دیدند و برایشان چهره‌ی اصلی‌اش نمایان شد معاویه فریب کار است. در مقابل معاویه خون دادن هدر دادن هست در مقابل معاویه خون دادن لازم نیست اما در مقابل یزید لازم است.» زهرا خلیلیان✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ تنها دو روز مانده به نشست مجازی جنگی‌نوشت⏳ ـ برای اینکه به طور تمام و کمال از این نشست بهره ببریم چی کار باید بکنیم؟ + خانم زال قراره برای شما از تجربیات روایت‌نویسی خودشون بگن، بنابراین حتماً جنگی از محتوای کانالشون بازدید کنید👇 @hagh404 ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
﷽ ۱۴۰۵/۲/۲ زنگ روایت🛎 👨‍🏫 درس این جلسه: "از روایت‌‌ها راه به آسمان باید یافت." ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ توی بالکن ايستاده‌ام، یک تابه پیاز و یک تابه هویج رنده شده را روی اجاق کوچک بالکن هم می‌زنم. همسرم می‌گوید: «بیا همینجا توی آشپزخانه سرخ کن!» بهانه می‌آورم که این اجاق شعله‌اش تندتر است و زودتر سرخ می شود! بهانه است؛ دنبال تنهایی ام... چهلم آقای شهیدمان شده و من تا به امروز یک دل سیر گریه نکرده‌ام... دم اذان صبح دهم اسفند که از شبکه یک، برنامه‌ سحرگاهی می‌دیدیم، مجریِ برنامه، «انا لله» را تمام نکرده بغضش ترکید. کلی گریه کرد تا «انّا الیه راجعون» را بگوید. همسرم با همه مردانگی‌اش گریه می‌کرد و حرفی نمی‌زد. زنگ زدم به مادرم، آن قدر گریان بود که نمی‌فهمیدم کلماتش را. آخرش هم طاقت نیاوردم و بدون خداحافظی قطع کردم. معاون پرورشی مدرسه‌مان را گرفتم. او هم مثل مادرم فقط گریه می‌کرد. تا صدایم را شنید اسمم را فریاد زد. من ولی از همان لحظه که از توی آشپزخانه «انا لله» را شنیدم، یخ کردم... خوش به حال آن‌ها که اشک ریختند. با اینکه همیشه احساساتم را عیان می‌کنم، با اینکه همیشه اشکم دم مشکم هست؛ این بار خشکم زده بود. پتو پیچیدم دور خودم، رفتم کنار شوفاژ نشستم؛ گرم نشدم. یک پتو زیر اندازم کردم. باز هم گرم نشدم. تا طلوع آفتاب به این طرف و آن طرف زل زدم و لرزیدم. تلاش می‌کردم قرآن بخوانم اما نمی‌توانستم. همسرم که از شهرداری آمد، حدود 8 صبح بود. در حالی یک ربع چرت زده بودم دلم طاقت نیاورد و گفتم پیش بچه‌ها باشد تا بروم شهرداری. میان جمعیت دنبال کسی می‌گشتم که آشنا باشد، کنار او گریه کنم. هیچ آشنایی نبود. همان جا با روضه‌ها گریه کردم؛ ولی اشکم به زور در می آمد. باور نمی‌کردم. بی قرار بودم. تاکسی گرفتم و به سمت گلزار شهدا رفتم. وارد گلزار که شدم، اولین صحنه‌ای که به چشمم آمد، عکس آقا بود که دو طرفش شمعدان گذاشته بودند؛ مثل مجلس ختم‌هایی که در خانه می گیرند. قلبم هزار پاره شد. یک بار دیگر باور کردم آقای مان دیگر بین ما نیست. چند قطره اشک دیگر هم آمد و غبار ناباوری‌ام را کمی شست... تا امروز هم که چهل روز می‌گذرد، حس می‌کنم هنوز آن طور که باید گریه نکرده ام. این روزها و شب‌ها که گذشت، گاهی پیش آمده اتفاقی فیلمی دیده باشم، یا عکسی، و بغضم ترکیده باشد؛ ولی آن طور که باید اشک نریخته‌ام. اصلا کسی هست که «آن طور که باید» اشک ریخته باشد؟ فرصتش بود؟ اصلا حد نصابی برای این غم وجود دارد که حالا بخواهیم برای مقدار گریه اش متر و مقیاس بگذاریم؟ دل باید سبک شود که انگار شدنی نیست... با دیدن تابه‌ی ته گرفته به خودم می‌آیم. دختر کوچکم دارد تمام اسباب‌بازی‌هایش را می‌آورد توی بالکنِ حداکثر 4 متری مان. پشت سرم را نگاه می‌کنم. جاي راه رفتن ندارم. باز هم نتوانسته‌ام فرصت تنهایی پیدا کنم برای اشک ریختن. خیلی دلم گرفته. دیشب از شهرداری دیر آمديم و بچه‌ها دیر خوابیدند، صبح را هم نتوانستیم به مراسم اربعین در گلزار شهدا برسیم. دوستم توی گروه‌مان چند نوحه گذاشته. اسم آقای نریمانی را می‌بینم. بازخوانی «منم باید برم» را برای آقای شهید خوانده. می‌گذارم پخش شود. دختر کوچکم در رفت و آمدهایش خواهر بزرگترش را هم به بالکن دعوت می‌کند. چه خوب که آغوشی خواهرانه برای روزهای سختِ نیامده‌شان دارند. خواهر کوچک پایم را می‌گيرد و اصرار می‌کند که با شیر فلکه آبِ توی بالکن باید رانندگی بازی کند. دو سه قطره اشک ریخته و نریخته دوباره غذا را هم می‌زنم. دور و برم دوباره شلوغ شده. دوباره نتوانسته‌ام یک دل سیر اشک بریزم... دوباره نتوانسته‌ام آن طور که باید... محدثه اسماعیلی پور ✍ 20 فروردین 1405 اربعین امام خامنه‌ای ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ تربت امام حسین امشب شب جمعه بود و شب زیارتی آقا امام حسین(ع) در تجمع شب چهل و هفتم میدان شهدا، میان مردم محله شهدا و پیروزی و خیابان ایران ایستاده بودم، حاج مهدی سماواتی با صدای گرمش دعای توسل می‌خواند. وقتی به فراز نام مبارک حسین ابن علی رسید، دلم بدجور پرکشید به صحن و سرای ملکوتی آقا امام حسین و بین الحرمین. مدت‌ها بود که دلم می‌خواست کاری برای آقا امام حسین بکنم و همیشه این عبارت در ذهنم بود که "ان الحسین مصباح الهدی وسفینه النجاه" ولی زیاد دیده بودم خوشنویسی این جمله رو، دلم یک متن جدید می‌خواست برای آقا و نام مبارکش در دعای توسل، همان ترکیب زیبایی بود که به دنبالش بودم "یا ابا عبدالله یا حسین ابن علی ایها الشهید یابن رسول الله." پیدا کردم، بهترین جمله‌ای که می‌توانست عظمت امام حسین‌ را در قالب خوشنویسی نشان بدهد . در این افکار بودم که حاج مهدی به فراز آخر دعا رسید :"یا وصی الحسن والخلف الحجه ایها القائم المنتظرالمهدی"، همه به آخر دعا رسیده بودند ولی من میانه دعا، کنار آقا امام حسین جا مانده بودم و در ترکیب خوشنویسی نام امام حسین (ع)، آخر شب جمعه متعلق به آقا امام حسین است. به همراه خانواده به سمت موکب عراقی‌ها رفتیم تا چای بخوریم که ناگاه یک مرد عراقی، بسته کوچکی به سمتم گرفت و گفت: «بفرمایید تربت آقا امام حسین است.» تنم لرزید، همین چند لحظه پیش در دعای توسل تصمیم به نوشتن یک تابلو با نام حسین ابن علی گرفتم و ایشان بلافاصله پاسخ دادند و تربت فرستادند. بسته‌ی تربت را گرفتم و بوسیدم و در کیفم گذاشتم . لبخند از روی لبانم محو نمی‌شد بخدا که درست گفته‌اند شهدا زنده اند و سرور و سالار شهیدان، امام حسین (ع) است... آری شهدا بل احیا و عند ربهم یرزقونند و رزق من از تجمع شبانه امشب تربت تبرکی حرم امام حسین بود. من فقط نیت کردم نام آقا را خوشنویسی کنم و آقا ... شهربانو میرزایی ✍ ۲۸فروردین ۱۴۰۵ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان 🖇 ble.ir/join/HskpJev8bb 🖇 https://eitaa.com/Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ واکنش برگشت‌پذیری همانوشت ـ برای چی معلم شدی؟ + برای اینکه نویسنده خوبی بشم:) ـ برای چی شروع به نوشتن کردی؟ + برای اینکه معلم خوبی بشم:) - خب اگه عضو این چرخه و کانال نشی چی؟ + سوال خارج از درس ممنوع❗️ ـ با انتشار هشتگ برای انتشار همانوشت چه اتفاقی می‌خواد بیفته؟ + برای ابتکار عملت یه نمره بهت اضافه میشه :) + خب نتیجه؟ ـ منتشرش می‌کنم✊ پ.ن: شمارش معکوس به وقت تصمیم برای بازارسال⏳ ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht