*بیا کمک رسید. آه!*
آقای زاهدی خودش کارمند شهرداری منطقه ۱۲ بود. جهادی آمده بود پای کار کارگاه شیشهبری. بعد که صحبتمان درباره کارگاه تمام شد گفت: ولی یک ماجرایی هم روز حمله به اداره برق میدان شهدا، خودم شاهد بودم.
بعد از بمباران، یکی از دوستانم که توی کلانتری کار میکرد زنگ زد و گفت: توی خیابان ۱۷ شهریور، نزدیک کوچه کابلی، یک ترکشِ پرتابه، آمده و از سانروف باز یک ماشین رفته داخل و نصف سر و صورت راننده را کامل برده و مغزش هم ... .
خانمش که کنارش بوده غش کرده و اورژانس برده. ماشین سالم روی دست ما مانده و آسیب ندیده که ببرم قاطی ماشینهای آسیب دیده. کلانتریها هم بسته و نمیشود چیزی برد داخلشان. بیا مدارک راننده و سوییچ و ماشین را بدهم دست تو که خانوادهاش بیایند از شهرداری تحویل بگیرند.
گذشت و چند روز بعد، برادر صاحب ماشین آمد برای تحویل. گوشی تلفنش را که دادم دستش روشنش کرد. هر دو نفرمان در سکوت فقط خیره شدیم به بک گراندش. تصویر ربع پهلوی بود.
✍ فروغ زال
@Hagh404
«غیر صورتی ترین» حرکت صورتی این سالها همین موشک صورتی بود.
«گوشواره قلبیِ کاپشن صورتی»، «کولههای صورتی» و «سیسمونی صورتی زیر آوار» را فقط باید با موشک صورتیِ شخمزن جواب داد.
@hagh404
دوران پهلوی همه چی خوب بود. شیر رو باز میکردن ازش نوشابه و شیرکاکائو میومد.
اون شیر رو تو عکس میتونید ببینید.
برگردید از اول متن رو بخونید و شیر های تو عکس رو ببینید . من از اون شیر حرف نمیزنم:))
@hagh404
1⃣
هر سهتایشان دهساله بودند. حتی دستکش هم دستشان نکرده بودند. چند شبی هست که یکگوشهٔ تاریک خیابان را گیر آوردهاند. جاهای شلوغتر و روشنتر را بقیه از قبل بساط پهن کردهاند. میگفتند شبی ده بیستتا کفش واکس میزنند. همین دودقیقهای که کنارشان بودم ده بار التماس کردند: «لطفاً کفشتون رو بدید واکس بزنم»
اول دوتا همکلاسی آمده بودند و بعد نفر سوم هم خودش وسایل آورده بود کنارشان. گفتم این کارتها چیه؟ باحوصله برایم توضیح دادند که یا کارت بازی میکنند یا «کالکشن» میشود برای «آقاپسرها». این را تأکید کرد که یعنی تو چه میفهمی ما چه کیفی میکنیم؟
گفتم: «مسی هم دارین؟» داشتند. گفتم: «میبرن ازش؟» سؤال شد برایش. گفتم: «چون مسی رفت پیش ترامپ وسط جنگ و تأییدش کرد بعد بچهها پیرهنهای مسیشون رو آتیش زدن و....» تازه یادشان آمد. پسرها شرمنده شدند. مسیِ هر سه تا دسته کارتهایشان را کشیدند بیرون. با یک شرمندگی عجیبی. یکیشان گفت: «آره.. بچهها خیلی کممی برن مسی رو. خیلی خیلی کم.» دیدم سخت شده برایش. گفتم: «اشکالی ندارهها. فقط برام سؤال شد.» گفت: «نه خیلی کم میبرن.»
مسیهای توی دستش را هنوز قاطی بقیه کارتها نکرده بود.
✍ فروغ زال
@hagh404
2⃣
پایین میدان شهدا کلا شده بساط و بازارچه. خصوصا پسر بچه ها. از بین همهی بساط ها این یکی فرق میکرد. با مادرش کیسه پارچه ای دوخته بودند. خودش البته توی برش ها کمک میکرد و میگفت که «مسئول» فروش است. گفت مردم هم خوب استقبال میکنند و میخرند.
نه به پلاستیک را بعد از زدن پتروشیمی ها توی همین تجمعات شبانه فرهنگ سازی کرده بودند. با مادرش تصمیم میگیرند یک کاری برای همین ایده انجام بدهند.
یک دغدغه ، یک حرکت و یک دنیا عمل و تجربه و رشد برای پسر یازده ساله.
✍فروغ زال
@hagh404
3⃣
هر شب یازده به بعد میکروفون را میدهند دست یک نوجوانِ تازه مداح. جلوی چشم چند هزار نفر که مردانه جوابش میدهند، واقعی پرچم جلویش میچرخانند و محکم سینه میزنند و دروازه ورود به دنیای حرفهای شدن را برایش باز میکنند. مداحی شأن که تمام میشود و از پله های سن میخواهند پایین بروند قشنگ معلوم است چند سانت بیشتر قد کشیدهاند.
توی همین خیابانی که موکبهای زیر اندازی و میز تحریریِ دختر و پسر بچهها هر شب عین قارچ از زمین سر در می آورد، توی همین خیابانی که تریبونِ راستکی دست بچهها میدهند برای رشد، توی همین خیابانی که جلوی بانک ملیاش شده جای گل کوچک و والیبال و دارت پسر بچههای حتی ریش و سبیل دار، هر شب بساط رشد و تربیت نسل بعدی پهن است.
خیابان یک تیر و چند نشان است.
✍فروغ زال
@hagh404
گفتم این خطکش خیاطی کیه؟
دخترش با شیطنت گفت: مال منه، ببین ما از همه چیمون میگذریم برای این مملکت.
پدر خندید، گفت: بریم خونه درش میارم بهش برمیگردونم خب.
مادر گفت: این نشونه مردمی بودنه. مردم با هر وسیله و ابزاری که دارن میخوان حرفشونو بزنن.
@hagh404
باز هم همون سوراخ غافلگیر کننده همیشگی:)
جاسوسخانه آمریکا را هم مثل تنگه هرمز بسته بودیم.
آنجا هم امام گفت خوب جایی را گرفتید نگهش دارید.
۴۴۴ روز دانشجو های خط امامی با دست خالی و جان و دل نگهش داشتند.
دنیا را به هم ریخته بودند، آمریکا را بیشتر.
با عملیات نظامی آمدند نتوانستند کاری کنند.
شاه که مرد، امام خمینی فرمود حالا مجلس تصمیم بگیرد برای گروگان ها.
رفتند مذاکره
چه بند های آشنایی ... چه تکراری ...
عهدنامه ۱۹۸۱ الجزایر:
ایران گروگان های آمریکا را آزاد کند
آمریکا در امور داخلی ایران دخالت نکند:)) تحریم ها را بردارد:))) و اموال و دارایی های ملت ایران که دست شاه بوده را برگرداند:)))))
۵ آذر ۱۴۰۱ آقای عزیز شهیدم:
«با نشستن و مذاکره کردن و از آمریکا تعهّد گرفتن مشکل حل میشود؟در قضیّهی بیانیّهی الجزایر، سر قضیّهی آزادی گروگانها در سال ۶۰، شما نشستید با آمریکا صحبت کردید... قرارداد گذاشتند، تعهّدهای متعدّدی گرفتند که ثروتهای ما را آزاد کنید، تحریمهای ما را بردارید... گروگانها را آزاد کردیم، آیا آمریکا به آن تعهّدات عمل کرد؟ آیا آمریکا تحریم را برداشت؟ آیا آمریکا ثروتهای مسدودشدهی ما را به ما پس داد؟»
میزمذاکره بخشی از میدان است به شرطی که حواسمان باشد روبه رویمان «دشمن» است.
✍فروغ زال
@hagh404
گفتم حاج آقا انگار براش صندلی هم گرفتین:) خودتون ساختین؟
گفت نه یه پویشیه به نام علمدار سفارش داده بودم برام کوچیکتر بسازن، ولی دیگه شده ایشون با این قد و بالا.احترامشم واجبه صندلیمو دادم بهش:)
@hagh404
/حق\ فروغ زال
یکی از روزهای هفته دوم مهر ۱۳۸۲ «مهرنوش گتوئی» با یک کوله پشتی « دارا و سارا» وارد کلاس چهارم خانم پورشهنه در دبستان ۱۳ آبان برازجان شد.
مهرنوش مادرش شهرضایی بود و به خاطر شغل پدرش آمده بودند برازجان. همین که بوشهری نبو؛ برخلاف ما مانتو شلوار خاکستری اش جیب و سرآستینهای پارچه چهارخانه داشت و فارسی را بدون لهجه صحبت میکرد کافی بود تا مرجعیت کلاس و کانون توجه کل مدرسه را به خودش اختصاص بدهد. اما برای منی که میرفتم لوازم تحریری المپیاد و برچسب سارا و دارا میخریدم تا بزنم روی دفتر و لوازمِ باربی بچه ها که جلوی تهاجم فرهنگی را بگیرم، مهرنوش ِ همه چیز سارا دارایی، در یک قلهی احترام و اعتبار ویژه ای قرار داشت. حرکات، وجنات، سلیقه و سبک مهرنوش آتش بسی بود بر همه رقابت های برتری و اَبَر برتری مدرسه.
درس یک روز، زود جمع و جور شد و خانم پورشهنه گفت:« کی معما داره بیاد پای تابلو بقیه رو سرگرم کنه؟»
مهرنوش دست بالا برد.
یک مستطیل با دو قطرش را کشید و گفت:«این رو بکشید به شرطی که دستتون از کاغذ بلند نشه؛ خطی هم رو خط دیگه ای رد نشه.»
نیم ساعت تمام از بس تند تند توی دفترهایمان کشیدیم و مداد تراشیدیم کلاس بوی چوب سوخته گرفت و از بس به بن بست یک نقطه تقاطع یا یک ضلع جامانده برخوردیم و هی پاک کردیم بوی لنت سوخته هم بلند شد.
صدای زنگ تفریح آمد و ما هیچکداممان موفق نشدیم معمای مهرنوش را حل کنیم. معمای مهرنوش الکی نبود، قانون داشت و قانون مهرنوش برای ما محترم و خط قرمز بود.
هیچکدام از کلاس بیرون نرفتیم. خانم پورشهنه هم نرفت. از مهرنوش خواست که خودش بیاید پای تخته و معما را حل کند.
مهرنوش گچ را گرفت توی دستش، دقیقا مثل ما با کشیدن مثلثها شروع کرد و دقیقا رسید به همان بنبست نقطه تقاطعی که ما توی نیم ساعت هزار بار رسیده بودیم بهش. مهرنوش گچ را توی دستش محکم تر گرفت و گفت:« اینجا میتونیم « یه کوچولو» دستمون رو بلند کنیم و...».
ما ابداً به خودمان اجازه نداده بودیم حتی « یک کوچولو» هم پا روی قانون مهرنوش بگذاریم اما خودش با همین «یک کوچولو» تمام قله هایی که بهش اختصاص داده بودیم را فرو ریخت. مهرنوش نقض شد. نقض فاحش.
✍فروغ زال
@hagh404
داشتم به این فکر میکردم که این سه ماهه بعد از جنگ فقط مهد کودکها تعطیل بودند و مجلس!
بعد یادم افتاد مربی مهد کودک دخترم گاهی چالش کاردستی و شعر توی گروه مجازی شان برای بچه ها گذاشته و حتی یک شب هم توی یکی از تجمعات قرار گذاشت تا بچه ها دور هم جمع شوند و همدیگر را ببینند.
در این شرایط بحرانی و جنگی، مجلسی که باید نظارت کند و قانونگذاری، حتی از یک مهد کودک هم تعطیل تر بوده.
پ.ن۱: حالا که بیشتر از ۱۰۰ روز توانستیم بدون مجلس ادامه دهیم پس کلا نداشته باشیمش، به چه کار می آید؟ :))
پ.ن۲: لیاخوفهای ۱۴۰۵ آپدیت شدند و بدون توپ و خونریزی کارشان را انجام میدهند:)
@hagh404