━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
ایدهپردازی
همیشه به دنبال سوژهای نو باشید. نوشتن بر سر مسئلهای تکراری وقت تلف کردن است. به دنبال خلأهایی باشید که هیچ کس تا به الآن سراغ آن نرفتهاست یا اگر رفتهاست، کامل نبوده. اینگونه میشود که متن شما مشتری خودش را پیدا خواهدکرد و مخاطب نسبت به آن احساس نیاز میکند و ناخودآگاه سمت آن میآید و آن را میخواند.
پس به دنبال ایدههای نو برای نوشتن باشید که هر کس رد شد و خواست مطلبی نسبت به آن بگوید، شما باشید که به او جهت میدهد چون شمایید که ابداعکننده آن طرح نو هستید.
#قلمآسا
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
مدرسۀ هنرمندان
ـ اجازه هست بیام داخل؟
ـ بفرمایید خانم خ.کاف.
تمام سابقۀ خود را در یک پوشه جمع کرده بودم. پوشه زیربغل به استقبال ثبتنام رفتم. هر که از راه میرسید و پوشه را میدید، میگفت نان و آبت کم است؟ جز نگاهی گذرا به آنها پاسخ نمیدادم. لبخندی مصنوعی میزدم و پوشه را محکمتر میگرفتم. سالن خلوت بود و شعلۀ بخاری کم. لرز افتاده بود به تن بینوای مضطربگشتۀ من. هرچه به ساعت نگاه میکردم، نوبتم نمیشد؛ انگار انتظار با من همنشین شده بود.
از سقف آب چکه میکرد. چند قطرهای مهمان سرم شد. سریع از این صندلی به آن صندلی جابهجا شدم. خمیازهها یکییکی پشت سر هم میآمدند.
ـ اگه اینجا ولمعطلیم بگید، ما کار و زندگی داریم.
دو سه نفری که آنجا بودند، صدایشان درآمده بود. پا شدند و رفتند. من هنوز نگاهم مانده بود به درِ ثبتنام تا یکی از آن بیرون بیاید و بگوید بفرمایید خانم خ.کاف. گفتم چهکار کنم، چهکار نکنم... پوشه را برای بار اِنُم باز کردم و کاغذها را یکییکی خواندم. من به چه امیدی آمده بودم؟ این کاغذها که بهدرد قیف درست کردن هم نمیخورد. پوشه را همانجا گذاشتم و بیسروصدا بلند شدم.
لنگلنگان سمت در خروج رفتم. یک لیوان یکبارمصرف با حرص کشیدم و یک قُلُپ آب خوردم.
ـ خانوم!
ـ ها؟ من؟
ـ با شمام. بفرما داخل.
آب به نایَم سلام کرد و راه نفس کشیدن را سد کرد. خانم خ.کاف بر اثر پریدن آب در گلو در مدرسهٔ هنرمندان هنگامی که قصد خروج کرده بود، جان باخت. این پایان من نبود. پایان من لحظهای بود که هیئت ثبتنام در اتاق صف کشیده بودند. دست خالی بودم، به همان آقایی که صدایم زد گفتم تا پوشهام را برایم بیاورد. پوشه را به دست نفر اول دادم، درشتهیکل بود و ریشو. یک نگاه به کاغذها کرد و یک نگاه به من.
ـ مهر قبولی خانوم خ.کاف رو بزنید.
خشکم زد. آفتاب مستقیم به چشمم میخورد. چشم ریز کردم و یک قدم جلو آمدم که آفتاب دست از سرم بردارد.
ـ مطمئنید؟ اون کاغذها هیچ ارزشی ندارن.
لبخند زد و گفت این را من تعیین میکنم. خانم قدبلند که آخر صف بود، برگۀ قبولی را محکم به قفسه سینهام زد و گفت برو خانم نویسنده.
پلکهایم خشک شد و مثل ربات در مسیر خروج قدم میزدم و با خود زمزمه میکردم، نویسنده، نویسنده، نویسنده. خودمانیم نویسندگی به این راحتیها هم نیست.
خاطره کردفیلابی ✍
نویسندۀ تقلبی نباش!
برای ورود به باشگاه نویسندگی همانوشت به آیدی زیر پیام بده👇
@Ghalamasa
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
«اونا هنوز بیرونن»
-بیست روز گذشته اونا هنوز بیرونن.
+چون چهلم نشده.
-چهلم تموم شد اونا هنوز بیرونن.
+چون جنگ هنوز تموم نشده.
-دوماه گذشت.دیگه صدای بمب و موشکم که نمیاد.
پس چرا اونا هنوز بیرونن؟
+ چون اونا عاشقن...میفهمی؟!
اونا کسی رو توی همین خیابونا ازدست دادن
که بدون اون حتی راه برگشتن به خونه رو هم بلد نیستن.
فاطمه محمدی✍
#شگفتانهنوشت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا |بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#نمایشگاه_کتاب
معلم ریاضی و طنز؟! بله، دقیقاً همین ترکیب عجیبِ دوستداشتنی!
آدم یه جایی وسطِ فرمولمرمولها و سختی و خشکی و خستگیهای ریاضی، بینِ مشتق و انتگرال و معادلهی درجهچندم، احساس میکنه مغزش نیاز به مرخصی استعلاجی داره. مرخصی از «x و y»؛ مرخصی از «عقبیم»؛ مرخصی از «اینم که میدونید و نیازی به توضیح نداره» و تو اولینباره که داری میبینی...
برای همین هم میشینی پای شیرینی ادبیات و هنر و طنز. پناه میبری به کلمههایی که بهجای اثبات شدن، فقط باید حسشون کنی. به جملههایی که لازم نیست ساده بشن، فقط باید لبخند بیارن.
و نتیجهی این فرار کاملاً مشروع فرهنگی میشه «شوگرچایی»؛ مجموعهای از داستانهای کوتاه طنز که هم شیطنت دارن، هم نیش ملایم، هم اون مدل خندهای که وسط خوندن، ناگهان میگی: «اِ! این دقیقاً خودِ ماست!»
📚 شوگرچایی — انتشارات سوره مهر
یک فنجون خنده، یک قندِ لبخند، و یک روایت شیرین از زندگی و آدمها.
اینم لینکهای خریدش از نمایشگاه مجازی کتاب تهران
📚📚 شوگرچایی فیزیکی لینک خرید
📚 شوگرچایی صوتی لینک خرید
✍نویسندهمعلم، علیرضا عبدی، عضو اصلی هیئت تحریریۀ باشگاه نویسندگی همانوشت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
اهمال من از گریه غمانگیزتر است
ـ چی شده همانوشت؟
+ تا نگاه میکنم فرصتها رو میبینم، تو هم اونا رو میبینی؟
ـ نه. حتماً توهم زدی!
+ اما الآن من وسط فرصتهام، فرصت نوشتن، فرصت خواندن، فرصت آشنایی با جمعی نویسنده. اینم توهمه؟
ـ خب من که از دور دارم نگاهت میکنم، اینا رو نمیبینم.
+ راستش شاید خیلی وقته دیگه دنبال کشف راههای جدید نیستی.
ـ نکنه اینجا راه کشف چیزای جدید رو یادمون میدی؟
+ راستش خداست که تکلیف بر دوش آدما میذاره. اگه در این راه ادعا کنی باید آدم پرتکلیفی باشی. ادای تکلیف هزار در رو به روت باز میکنه که هر در یک راه جدیده برای کشف کردن.
#برای_انتشار
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
فصل دوم؛ منشأ انقلاب اسلامی .mp3
زمان:
حجم:
8.5M
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
از آخر کلاس همهمهای شروع شد.
دانشآموزی با صدای بلند گفت:
«خانم اجازه، من هنوزم میگم ملاک آدمیت دل پاکه. این همه گیر دادن به ظاهر، چه معنی داره؟»
چند نفر از بچهها همزمان جواب دادند:
«آره دیگه!»
«مهم دل آدمه!»
«ظاهر که همهاش نمایش شده!»
اما از وسط کلاس یک نفر فوری برگشت:
«پس یعنی هرکی هرجوری خواست رفتار کنه، فقط بگه دلم پاکه، تمومه؟ این که منطق نیست!»
اما او با لجبازی گفت:
«منظورم اینه که آدم خوب از توی دلش خوبه، نه از ظاهرش.»
یکی دیگه از بچه ها:«خب قبول؛ ولی اگه فقط بگی “من توی بازی خیلی قهرمانم” و اصلاً هیچ مهارتی نداشته باشی، کسی باور میکنه؟»
یکی از بچهها خندید:
«چه ربطی داره؟ ماستها رو ریختی تو قیمه»
«خیلی هم ربط داره. توی بازیهای آنلاین، فقط اسم کاربری قشنگ یا پروفایل مرتب کافی نیست. اگه واقعاً بلد نباشی، اگه تمرین نکرده باشی، اگه نقشت رو درست بازی نکنی، خیلی زود معلوم میشه. حتی توی فضای مجازی هم اگه فقط تصویر بسازی و رفتار درست نداشته باشی، اعتماد کسی بهت جلب نمیشه.»
سکوت کوتاهی افتاد. او هنوز قانع نشده بود:
«ولی دل آدم که مثل پروفایل و بازی نیست!»
همان لحظه معلم که تا آن وقت فقط گوش میداد، آرام گفت:
«اتفاقاً حرف همینجاست. بعضیها فکر میکنند دل پاک مثل یک اسم قشنگ در پروفایل است؛ کافی است نوشته شود، دیگر همهچیز تمام است. اما نه! دل پاک، باید در «رفتارِ واقعی» دیده بشه؛ در انتخابها، در احترام، در مرزهایی که برای خودمان میگذاریم.»
کلاس ساکت شد.
معلم ادامه داد:
«در فضای مجازی، هر کسی میتواند برای خودش یک تصویر بسازد؛ اما حقیقتِ آدم، از روی رفتارهایش شناخته میشود. در زندگی هم همینطور است. حجاب یا هر ارزش دیگری، فقط یک ظاهر نیست که بشود بیاهمیتش کرد؛ بخشی از همان رفتارِ واقعی است که نشان میدهد آدم چقدر برای دل، فکر، و کرامت خودش ارزش قائل است. دل پاک، اگر فقط در حرف بماند، شبیه اکانتی است که اسمش “قهرمان” است، اما در عمل حتی از مرحلهی اول هم رد نمیشود.»
چند نفر خندیدند. حتی او هم لبخند کمرنگی زد.
معلم در پایان گفت:
«پس شاید بهتر باشد اینطور بگوییم: دل پاک، فقط وقتی ارزش دارد که در دنیای واقعی هم از پشتِ صفحه و شعار بیرون بیاید و در رفتار دیده شود. وگرنه، مثل بهترین پروفایلِ دنیا، فقط یک تصویر است.»
زینب مرادی✍
#شبههمونی
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#نمایشگاه_کتاب
و اما کنترلزِد؛ کتابی برای وقتهایی که زندگی دارد از کنترل خارج میشود و آدم فقط دلش یک دکمهی جادویی میخواهد که همهچیز را برگرداند عقب.
گاهی در میانهی شلوغیها، اشتباهها، تصمیمهای عجولانه و اتفاقهایی که اصلاً توی برنامه نبودهاند، آدم آرزو میکند کاش مثل کامپیوتر، زندگی هم دکمهی Ctrl+Z داشت. یک فشار کوچک، و تمام! از نو شروع میکردی.
کنترلزِد دقیقاً از همین حس میآید؛ از دل موقعیتهای آشنا، ریزبینیهای بامزه، و همان خندهای که اول آرام میآید و بعد یکدفعه میپرد وسط دل آدم. مجموعهای از داستانهای کوتاه طنز که هم سرگرم میکند، هم تلنگر میزند، هم اجازه میدهد برای چند دقیقه از جدیت دنیا فاصله بگیری.
📚 کنترلزِد — انتشارات میخ
برای وقتهایی که دلت میخواهد گذشته را با یک لبخند اصلاح کنی، حتی اگر فقط در خیال.
حالا احتمالاً میگید: «خب معلومه چون کتابهای خودته اینقدر با ذوق معرفیشون میکنی!» و من هم با نهایت صداقت عرض میکنم: بله، کاملاً درست فکر میکنید! آدم وقتی نویسندهی کتابهای خودش باشه، هم حق دارد دوستشونن داشته باشه، هم حق دارخ ازشون تعریف کنه، هم حتی کمی اغراقِ هنرمندانه چاشنی ماجرا کنه. بالاخره هر معلم ریاضیای هم حق دارد بعضی وقتها بهجای حل معادله، حال و هوای دنیا رو کمی به نفع خنده سادهتر کند.
اینم لینکهای خریدش از نمایشگاه مجازی کتاب تهران
📚 کنترلزِد (انتشارات میخ) فیزیکی لینک خرید
📚 کنترلزِد الکترونیک لینک خرید
✍نویسندهمعلم: علیرضا عبدی، عضو اصلی هیئت تحریریۀ باشگاه نویسندگی همانوشت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
«دنیای زیراندازی»
آنها زیراندازی پهن کردهاند.
مدادرنگیهایشان را آوردهاند تا با بچههای کوچکتر از خود، در تجمع نقاشی بکشند.
غرفهی خودجوش جالبی، به راه انداختهاند.
اما آنها نمیدانند که چقدر از بالا
زیرانداز کوچکشان
شبیه یک نقاشی است.
کوله پشتیهایی که لم دادهاند...
اتوبوسی که راه افتاده...
مدادرنگیهایی که با سرعت به این طرف و آن طرف میروند.
و پرچمی که استوار به اهتزاز درآمده.
آنها نمیدانند که دنیای زیراندازیشان چه زیباست.
فاطمه محمدی ✍
#فرهنگآباد
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
هنر انقلاب
- یک، دو، سه، حرکت!
این صدای ذهنم بود که مدام به قلمم میگفت بشمر سه، بنویسد. در حیاط موزۀ لانۀ جاسوسی، کتاب خواندن روی نیمکت چوبی نگاه خارجکیها را ورقلنبیده میکرد. من هم تا سر بالا میکردم چشمم میافتاد به تتوهای دست و گردنشان. قطرهای که نمیدانم جنس شرم داشت یا بخارپز شدن از بالای پیشانیام چکه میکرد؛ اما همچنان ذهنم میگفت توجه نکن؛ اینها اینجا غریبهاند و با فرهنگ کتابخوانی خانمها در موزۀ لانۀ جاسوسی آشنا نیستند. صفحۀ سفید اول کتاب با خط ثلث ابداعیام از حالت بیروحی درآمد. بعداز اینکه چند کلامی دربارۀ آن روز پرحاشیه نوشتم؛ بالاخره یادم افتاد که کتاب را خریدهام که بخوانم. راستش انتخاب خوبی نکرده بودم. کتاب شامل چندین شعری بود که خدا پدر و مادر شاعر را بیامرزد واقعاً؛ کاش کمی بیشتر برای تربیت فرزندشان وقت میگذاشتند. خوبیهایی هم داشت، حواسم را از درهای گاوصندوقی سفارتخانه پرت میکرد. من از راه دوری آمده بودم. اول مهمان بیت بودم و بعد از دیدار به خود آمدم، دیدم سر از کتابفروشی سورۀ مهر درآوردهام. مگر نمیدانی حیاط موزۀ لانۀ جاسوسی هم پاتوق کتابخوانی من است! خب تو هم اگر جای من بودی، شاید بعد از صحبتهای حضرت آقا اینقدر گیج و منگ میشدی که کارت به سفارتخانه آمریکا میکشید و مهم هم نبود که چقدر در صف گیت بازرسی سرپا ایستاده بودی. تو هم مثل من به دنبال یک آغاز میگشتی برای اینکه حقیقت را جستوجو کنی؛ آن هم در هفتهای که اسمش مقدس بود. ورق زدم. در ایستگاه پاییز پیاده شدم. اما تا میخواستم با شعر حس بگیرم، زمزمۀ ناآشنای توریستهای محترم من را از خزان، زیر برگهای رقصان به قعر غار میبرد. اشکالی نداشت. این، هنر انقلاب است که از تو یک انسان مجروحالحال بسازد تا شاید یک جا تصمیم بگیری قلب و مغزت؛ حتی قلمت را برای باز کردن گرههای کوچک و بزرگ افتاده در کلاف فرهنگ به صف کنی.
مخلص قلم، خاطره کردفیلابی ✍
مجروحالحالی در کلاف فرهنگ
هرگاه قصد کردی در راه رشد قلمت گام برداری، ما اینجاییم پشت میز ثبتنام مدرسه نویسندگی همانوشت 👇
@Ghalamasa
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله