eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
383 دنبال‌کننده
315 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ اهمال من از گریه غم‌انگیزتر است ـ چی شده همانوشت؟ + تا نگاه می‌کنم فرصت‌ها رو می‌بینم، تو هم اونا رو می‌بینی؟ ـ نه. حتماً توهم زدی! + اما الآن من وسط فرصت‌هام، فرصت نوشتن، فرصت خواندن، فرصت آشنایی با جمعی نویسنده. اینم توهمه؟ ـ خب من که از دور دارم نگاهت می‌کنم، اینا رو نمی‌بینم. + راستش شاید خیلی وقته دیگه دنبال کشف راه‌های جدید نیستی. ـ نکنه اینجا راه کشف چیزای جدید رو یادمون میدی؟ + راستش خداست که تکلیف بر دوش آدما می‌ذاره. اگه در این راه ادعا کنی باید آدم پرتکلیفی باشی. ادای تکلیف هزار در رو به روت باز می‌کنه که هر در یک راه جدیده برای کشف کردن. ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
فصل دوم؛ منشأ انقلاب اسلامی .mp3
زمان: حجم: 8.5M
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🎧 کتاب صوتی دغدغه‌های فرهنگی 🔴 برای شروع یک کار فرهنگی با گوش دادن این فصل از کتاب دغدغه‌های فرهنگی، قدم اول را بردار👣 🔹 فصل دوم؛ منشأ انقلاب اسلامی 🎙گوینده: حمیده ابدالی منتظر فصل‌های بعدی باشید 🙌 ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا
‌━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ از آخر کلاس همهمه‌ای شروع شد. دانش‌آموزی با صدای بلند گفت: «خانم اجازه، من هنوزم می‌گم ملاک آدمیت دل پاکه. این همه گیر دادن به ظاهر، چه معنی داره؟» چند نفر از بچه‌ها هم‌زمان جواب دادند: «آره دیگه!» «مهم دل آدمه!» «ظاهر که همه‌اش نمایش شده!» اما از وسط کلاس یک نفر فوری برگشت: «پس یعنی هرکی هرجوری خواست رفتار کنه، فقط بگه دلم پاکه، تمومه؟ این که منطق نیست!» اما او با لجبازی گفت: «منظورم اینه که آدم خوب از توی دلش خوبه، نه از ظاهرش.» یکی دیگه از بچه ها:«خب قبول؛ ولی اگه فقط بگی “من توی بازی خیلی قهرمانم” و اصلاً هیچ مهارتی نداشته باشی، کسی باور می‌کنه؟» یکی از بچه‌ها خندید: «چه ربطی داره؟ ماست‌ها رو ریختی تو قیمه» «خیلی هم ربط داره. توی بازی‌های آنلاین، فقط اسم کاربری قشنگ یا پروفایل مرتب کافی نیست. اگه واقعاً بلد نباشی، اگه تمرین نکرده باشی، اگه نقشت رو درست بازی نکنی، خیلی زود معلوم می‌شه. حتی توی فضای مجازی هم اگه فقط تصویر بسازی و رفتار درست نداشته باشی، اعتماد کسی بهت جلب نمی‌شه.» سکوت کوتاهی افتاد. او هنوز قانع نشده بود: «ولی دل آدم که مثل پروفایل و بازی نیست!» همان لحظه معلم که تا آن وقت فقط گوش می‌داد، آرام گفت: «اتفاقاً حرف همین‌جاست. بعضی‌ها فکر می‌کنند دل پاک مثل یک اسم قشنگ در پروفایل است؛ کافی است نوشته شود، دیگر همه‌چیز تمام است. اما نه! دل پاک، باید در «رفتارِ واقعی» دیده بشه؛ در انتخاب‌ها، در احترام، در مرزهایی که برای خودمان می‌گذاریم.» کلاس ساکت شد. معلم ادامه داد: «در فضای مجازی، هر کسی می‌تواند برای خودش یک تصویر بسازد؛ اما حقیقتِ آدم، از روی رفتارهایش شناخته می‌شود. در زندگی هم همین‌طور است. حجاب یا هر ارزش دیگری، فقط یک ظاهر نیست که بشود بی‌اهمیتش کرد؛ بخشی از همان رفتارِ واقعی است که نشان می‌دهد آدم چقدر برای دل، فکر، و کرامت خودش ارزش قائل است. دل پاک، اگر فقط در حرف بماند، شبیه اکانتی است که اسمش “قهرمان” است، اما در عمل حتی از مرحله‌ی اول هم رد نمی‌شود.» چند نفر خندیدند. حتی او هم لبخند کمرنگی زد. معلم در پایان گفت: «پس شاید بهتر باشد این‌طور بگوییم: دل پاک، فقط وقتی ارزش دارد که در دنیای واقعی هم از پشتِ صفحه و شعار بیرون بیاید و در رفتار دیده شود. وگرنه، مثل بهترین پروفایلِ دنیا، فقط یک تصویر است.» زینب مرادی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ و اما کنترل‌زِد؛ کتابی برای وقت‌هایی که زندگی دارد از کنترل خارج می‌شود و آدم فقط دلش یک دکمه‌ی جادویی می‌خواهد که همه‌چیز را برگرداند عقب. گاهی در میانه‌ی شلوغی‌ها، اشتباه‌ها، تصمیم‌های عجولانه و اتفاق‌هایی که اصلاً توی برنامه نبوده‌اند، آدم آرزو می‌کند کاش مثل کامپیوتر، زندگی هم دکمه‌ی Ctrl+Z داشت. یک فشار کوچک، و تمام! از نو شروع می‌کردی. کنترل‌زِد دقیقاً از همین حس می‌آید؛ از دل موقعیت‌های آشنا، ریزبینی‌های بامزه، و همان خنده‌ای که اول آرام می‌آید و بعد یک‌دفعه می‌پرد وسط دل آدم. مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه طنز که هم سرگرم می‌کند، هم تلنگر می‌زند، هم اجازه می‌دهد برای چند دقیقه از جدیت دنیا فاصله بگیری. 📚 کنترل‌زِد — انتشارات میخ برای وقت‌هایی که دلت می‌خواهد گذشته را با یک لبخند اصلاح کنی، حتی اگر فقط در خیال. حالا احتمالاً می‌گید: «خب معلومه چون کتاب‌های خودته این‌قدر با ذوق معرفی‌شون می‌کنی!» و من هم با نهایت صداقت عرض می‌کنم: بله، کاملاً درست فکر می‌کنید! آدم وقتی نویسنده‌ی کتاب‌های خودش باشه، هم حق دارد دوستشونن داشته باشه، هم حق دارخ ازشون تعریف کنه، هم حتی کمی اغراقِ هنرمندانه چاشنی ماجرا کنه. بالاخره هر معلم ریاضی‌ای هم حق دارد بعضی وقت‌ها به‌جای حل معادله، حال و هوای دنیا رو کمی به نفع خنده ساده‌تر کند. اینم لینک‌های خریدش از نمایشگاه مجازی کتاب تهران 📚 کنترل‌زِد (انتشارات میخ) فیزیکی لینک خرید 📚 کنترل‌زِد الکترونیک لینک خرید ✍نویسنده‌معلم: علیرضا عبدی، عضو اصلی هیئت تحریریۀ باشگاه نویسندگی همانوشت ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا
«دنیای زیراندازی» آنها زیراندازی پهن کرده‌اند. مدادرنگی‌هایشان را آورده‌اند تا با بچه‌های کوچک‌تر از خود، در تجمع نقاشی بکشند. غرفه‌ی خودجوش جالبی، به راه انداخته‌اند. اما آنها نمی‌دانند که چقدر از بالا زیرانداز کوچکشان شبیه یک نقاشی است. کوله پشتی‌هایی که لم داده‌اند... اتوبوسی که راه افتاده... مدادرنگی‌هایی که با سرعت به این طرف و آن طرف می‌روند. و پرچمی که استوار به اهتزاز درآمده. آنها نمی‌دانند که دنیای زیراندازیشان چه زیباست. فاطمه محمدی ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ هنر انقلاب - یک، دو، سه، حرکت! این صدای ذهنم بود که مدام به قلمم می‌گفت بشمر سه، بنویسد. در حیاط موزۀ لانۀ جاسوسی، کتاب خواندن روی نیمکت چوبی نگاه خارجکی‌ها را ورقلنبیده می‌کرد. من هم تا سر بالا می‌کردم چشمم می‌افتاد به تتوهای دست و گردنشان. قطره‌ای که نمی‌دانم جنس شرم داشت یا بخارپز شدن از بالای پیشانی‌ام چکه می‌کرد؛ اما همچنان ذهنم می‌گفت توجه نکن؛ این‌ها اینجا غریبه‌اند و با فرهنگ کتابخوانی خانم‌ها در موزۀ لانۀ جاسوسی آشنا نیستند. صفحۀ سفید اول کتاب با خط ثلث ابداعی‌ام از حالت بی‌روحی درآمد. بعداز این‌که چند کلامی دربارۀ آن روز پرحاشیه نوشتم؛ بالاخره یادم افتاد که کتاب را خریده‌ام که بخوانم. راستش انتخاب خوبی نکرده بودم. کتاب شامل چندین شعری بود که خدا پدر و مادر شاعر را بیامرزد واقعاً؛ کاش کمی بیشتر برای تربیت فرزندشان وقت می‌گذاشتند. خوبی‌هایی هم داشت، حواسم را از درهای گاوصندوقی سفارتخانه پرت می‌کرد. من از راه دوری آمده بودم. اول مهمان بیت بودم و بعد از دیدار به خود آمدم، دیدم سر از کتابفروشی سورۀ مهر درآورده‌ام. مگر نمی‌دانی حیاط موزۀ لانۀ جاسوسی هم پاتوق کتابخوانی من است! خب تو هم اگر جای من بودی، شاید بعد از صحبت‌های حضرت آقا اینقدر گیج و منگ می‌شدی که کارت به سفارتخانه آمریکا می‌کشید و مهم هم نبود که چقدر در صف گیت‌ بازرسی سرپا ایستاده بودی. تو هم مثل من به دنبال یک آغاز می‌گشتی برای اینکه حقیقت را جست‌وجو کنی؛ آن هم در هفته‌ای که اسمش مقدس بود. ورق زدم. در ایستگاه پاییز پیاده شدم. اما تا می‌خواستم با شعر حس بگیرم، زمزمۀ ناآشنای توریست‌های محترم من را از خزان، زیر برگ‌های رقصان به قعر غار می‌برد. اشکالی نداشت. این، هنر انقلاب است که از تو یک انسان مجروح‌الحال بسازد تا شاید یک جا تصمیم بگیری قلب و مغزت؛ حتی قلمت را برای باز کردن گره‌های کوچک و بزرگ افتاده در کلاف فرهنگ به صف کنی. مخلص قلم، خاطره کردفیلابی ✍ مجروح‌الحالی در کلاف فرهنگ هرگاه قصد کردی در راه رشد قلمت گام برداری، ما اینجاییم پشت میز ثبت‌نام مدرسه نویسندگی همانوشت 👇 @Ghalamasa ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 💠مدرسه نویسندگی همانوشت تقدیم می‌کند: 🔸دوره فوت و فن قلم🔸 📌آموزش جامع داستان‌نویسی با ۲۸ سرفصل تخصصی همراه منتورینگ تخصصی توسط مدرس دوره و منتورینگ داستانی و ارائه تمرین 📍مدرس تخصصی دوره: «داستان‌نویس و نمایشنامه‌نویس، خاطره کردفیلابی» مدرس محتوایی دوره: «سرکار خانم ریحانه خورشیدی» 🔺هزینه دوره: ۶۵۰ هزار تومان 🔺ظرفیت ثبت‌نام: ۲۸ فراگیر 🔺به همراه صدور گواهی دوره و در صورت پذیرش، ورود به باشگاه نویسندگی همانوشت 📝برای ثبت‌نام به آیدی زیر پیام دهید↓ @Ghalamasa ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ معلم مهربانِ شب‌های جنگ این قصه «پری ناز؛ ازکلاس سخت گیر تا میدان مهربانی» در روزهایی که بمب‌ها و موشک‌ها آرامش را از شهر ربوده بودند، خیلی‌ها به فکر خانه و امنیت خود بودند؛ اما پری ناز فرق داشت. او در دبستان پسرانه دکتر عبدالله کیهانی، معلم بود. همه او را به سختگیری و انضباط شدید می‌شناختند. نظم کلاسش زبان‌زد بود، از جای نشستن بچه‌ها تا نحوه‌ی نوشتن مشق‌ها. هیچ‌کس جرات نداشت تکلیفش را ناقص بیاورد. شاید خیلی‌ها از او می‌ترسیدند؛ اما عمق دلسوزی‌اش را نمی‌دیدند. سر کلاسش هیچ‌کس جرات نداشت بدون اجازه حرف بزند. دفتر مشق‌ها باید تمیزترین خط ممکن را می‌داشت وگرنه برگه پاره می‌شد و از اول باید نوشته‌می‌شد. یک بار امیرعلی، شاگرد زرنگ کلاس،تکالیف دفترش را کج نوشته بود. پریناز محکم گفت: «امیرعلی! مگر من نگفتم جملات توی دفتر باید راست باشه؟ این شکلی که می‌نویسی، خطت کج می‌شه و مرتب نیست. دوباره بنویس.» امیرعلی با چشمانی پر از اشک دفترش را جمع کرد. همه فکر می‌کردند پریناز دل سنگی دارد... تا اینکه جنگ رمضان آغاز شد و همه چیز را زیر و رو کرد. صدای بلند انفجارها، جای زنگ مدرسه را گرفت و دیوارهای کلاس‌ها فرو ریخت. مدرسه دکتر کیهانی دیگر سقفی نداشت و دانش‌آموزان کوچک، هر کدام به گوشه‌ای پناه برده‌بودند. اما پریناز وسعت درسش را اندازه کلاس نمی‌دید. او کلاس حقیقی‌اش را در دل شب‌های پرستاره و در میان آوارها پیدا کرد. هر شب، وقتی خیابان‌ها مملو جمعیت می‌شد، او به نزدیک‌ترین میدان کنار مدرسه (میدان مفتح) می‌آمد. در روشنایی لامپ‌های چراغ قوه و چراغ‌های اضطراری، کنار بچه‌های کلاس سومش می‌نشست. همان بچه‌هایی که روزی از سر و صدایشان سر کلاس عصبانی می‌شد، حالا با*مهربان‌ترین و صبورانه‌ترین لحن*ممکن، درس‌های عقب‌مانده را به آنها یاد می‌داد. از الفبا تا جمع و تفریق، از قصه‌های کتاب فارسی تا نقاشی‌های رنگ‌وارنگی که روی کاغذهای باطله می‌کشیدند. پریناز ثابت کرد که سخت‌گیریِ معلم، گاهی پشت نقابی از مهربانی است که در روزهای سخت خودش را نشان می‌دهد. او به بچه‌هایش آموخت که حتی اگر مدرسه هم خراب شود، علم و دانش هرگز خراب نمی‌شود. ( سوره ی الرحمن آیه ی ۳-۴ ) ---خلق الانسان ، علمه البیان انسان را بیافرید و به او گفتن آموخت «ای معلم! تو در میان آوار هم می‌توانی سقف آرزوهای بچه‌ها را بسازی.» حمیده ابدالی ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ کرمعلی پسربچه‌ای کنجکاو و ماجراجوست و دیوانه‌وار دنبال دردسرهای تازه. او بچه روستاست و رگ و پی‌اش با خاک و گل و دار و درخت روستا گره خورده است. هر روز برای او اتفاقات تازه‌ای در ارتباط با ننه‌اش، برادرش، خواهرش، همسایه‌شان و رفقایش؛ حتی مرغ و خروس و اغنام و احشامش رخ می‌دهد. کرمعلی زمین می‌خورد، درس می‌گیرد و نمی‌گیرد و دوباره برمی‌خیزد و برای کشف جهان نوجوانانه‌اش یک یا علی دیگر می‌گوید. هدف از نگارش این کتاب ادای دینی به شرارت‌ها و فاجعه آفرینی‌های دوران کودکی من و همسالانم در دهه شصت بوده، تا از نو گردگیری شوند و بر جریده عالم ثبت و ضبط گردد و پس از ما، چراغی باشد برای کودکان فردا تا بدانند مورچه‌وار با دست خالی هم می توان با خلق خاطرات خوش، سلیمانی کرد. آیا در درون همه ما، روزگاری یک کرمعلی سر به هوا و بازیگوش زندگی نکرده است؟ و زندگی نمی‌کند؟ برای یافتن این سوال وجودشناسانه و اگزیستانسیال الساعه به سایت انتشارات میخ بروید. ناشری که هنرش میخکوب کردن مخاطب پای کتاب‌های طنزآلودش است و با انگشت مبارک، کلید خرید کتاب را فشرده، روح نویسنده را جلایی دیگر دهید. باقی بقایتان🌱 لینک خرید کتاب سبیل قرضی ✍نویسنده‌معلم فاطمه حسنی، عضو اصلی هیئت تحریریۀ باشگاه نویسندگی همانوشت ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ یک خیابان، دو دیدار نمی‌خواستم بنویسم و درد دل کرده باشم، اما امروز انگار همین دیروز بود. همان روزی که پیام آمد: «اگر برای دیدار رهبری تمایل به حضور داری، مشخصاتت را بفرست.» من هم سراسیمه، پُر شور و بدون هیچ معطلی، مشخصاتم را فرستادم. چند روز بعد، تماس گرفتند و گفتند: «فلان ساعت، در فلان منطقهٔ تهران حاضر باش.» از آن شب، دیگر آرام نداشتم. چشم به راه رسیدن آن روز و ساعت دوخته بودم. روز موعود رسید. ساعت چهار صبح، یک ساعت مانده به اذان صبح، ما در محل تجمع حاضر بودیم. هماهنگی‌ها انجام شد و کارت ورود به جلسهٔ دیدار رهبری را گرفتیم. دقیقاً دوازدهم بهمن‌ماه ۱۴۰۴، همراه با دوستان، راهی خیابان «کشوردوست» شدیم. همهٔ مدارک و وسایل را تحویل دادیم و به سمت بیت رهبری حرکت کردیم. نماز صبح را خواندیم و در صف‌های فشرده و انبوه از جمعیتِ مشتاق، قدم‌به‌قدم به گیت‌های بازرسی نزدیک شدیم. بعد از رد شدن از چند بازرسی، وارد حسینیهٔ امام خمینی (ره) شدیم. حسینیه پر بود از جمعیت‌های مختلف با هر سلیقه و طیفی. ما هم از سر ذوق و اشتیاق، گوشه‌ای نشستیم و چشم دوختیم به آن صندلی تا شرفیابی حضرت آقا را تماشا کنیم. حضرت آقا آمدند و حسابی غوغا شد. مثل همیشه، با کلام پدرانه‌شان، گذشته و آینده را برایمان تبیین و تفسیر کردند. در پایان، جمله‌ای فرمودند که من از ذوقش، سال‌ها آقایی ایران را در سر پروراندم. با صلابت و قاطعیت کامل گفتند: «این بار، اگر جنگی هم رخ بدهد، جنگ منطقه‌ای خواهد شد.» کمتر از یک ماه گذشت، و شد آنچه نباید می‌شد. روز نهم اسفند، داغی بر دل‌ها گذاشته شد که نمی‌دانم سرانجام این داغ چه خواهد شد. چهل روز جنگ را به هر سختی بود، به هر نبودنِ حضرت آقا بود گذراندیم. دل خوش کردیم به سلالهٔ پاک دیگری از سادات و فرزندِ خلف ایشان؛ رهبر شجاع و دلیری که مردم به عشقش به میدان آمدند. ایستادیم و با دشمنان کثیف و پست جنگیدیم. چند مدتی گذشت و آتش‌بسی حاکم شد. اما سوز دل آنجاست که امروز دوباره به خیابان «کشوردوست» رسیدم. هرچه دنبالِ گیت‌های بازرسی، گیت‌های تشریفات و ورودی بیت گشتم، خبری نبود. از همدیگر می‌پرسیدیم: «موبایل‌ها را کجا تحویل بدهیم؟ مثل سری قبل بگذاریم توی ماشین یا با خودمان ببریم داخل و در کمدها بگذاریم؟» اما نه گیتِ بازرسی، نه گیت تشریفات، نه..... فقط یک خیابان بود به نام «دلتنگی»... و آن هم برای ما که چه کم است. چند ماه تمام، تنها دلخوشی‌ام این بود که نکند روز معلم، بازهم بدون دیدار بگذرد. گویی با خود عهد بسته بودم که این بار داغ را به دوش نمی‌کشم. اما حالا، میان این خیابان سرد و خلوت، می‌فهمم که اشتباه می‌کردم. این داغ، نه یک روزه کهنه می‌شود، نه یک ساله. این داغ را تا آخرین نفس خدمتم باید به دوش بکشم؛ داغی که نه فقط یک خیابان، که جای تمام «دیگر هیچ‌وقت»های عمرم نشسته است. سیدمحمدامین موسوی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله