«دنیای زیراندازی»
آنها زیراندازی پهن کردهاند.
مدادرنگیهایشان را آوردهاند تا با بچههای کوچکتر از خود، در تجمع نقاشی بکشند.
غرفهی خودجوش جالبی، به راه انداختهاند.
اما آنها نمیدانند که چقدر از بالا
زیرانداز کوچکشان
شبیه یک نقاشی است.
کوله پشتیهایی که لم دادهاند...
اتوبوسی که راه افتاده...
مدادرنگیهایی که با سرعت به این طرف و آن طرف میروند.
و پرچمی که استوار به اهتزاز درآمده.
آنها نمیدانند که دنیای زیراندازیشان چه زیباست.
فاطمه محمدی ✍
#فرهنگآباد
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
هنر انقلاب
- یک، دو، سه، حرکت!
این صدای ذهنم بود که مدام به قلمم میگفت بشمر سه، بنویسد. در حیاط موزۀ لانۀ جاسوسی، کتاب خواندن روی نیمکت چوبی نگاه خارجکیها را ورقلنبیده میکرد. من هم تا سر بالا میکردم چشمم میافتاد به تتوهای دست و گردنشان. قطرهای که نمیدانم جنس شرم داشت یا بخارپز شدن از بالای پیشانیام چکه میکرد؛ اما همچنان ذهنم میگفت توجه نکن؛ اینها اینجا غریبهاند و با فرهنگ کتابخوانی خانمها در موزۀ لانۀ جاسوسی آشنا نیستند. صفحۀ سفید اول کتاب با خط ثلث ابداعیام از حالت بیروحی درآمد. بعداز اینکه چند کلامی دربارۀ آن روز پرحاشیه نوشتم؛ بالاخره یادم افتاد که کتاب را خریدهام که بخوانم. راستش انتخاب خوبی نکرده بودم. کتاب شامل چندین شعری بود که خدا پدر و مادر شاعر را بیامرزد واقعاً؛ کاش کمی بیشتر برای تربیت فرزندشان وقت میگذاشتند. خوبیهایی هم داشت، حواسم را از درهای گاوصندوقی سفارتخانه پرت میکرد. من از راه دوری آمده بودم. اول مهمان بیت بودم و بعد از دیدار به خود آمدم، دیدم سر از کتابفروشی سورۀ مهر درآوردهام. مگر نمیدانی حیاط موزۀ لانۀ جاسوسی هم پاتوق کتابخوانی من است! خب تو هم اگر جای من بودی، شاید بعد از صحبتهای حضرت آقا اینقدر گیج و منگ میشدی که کارت به سفارتخانه آمریکا میکشید و مهم هم نبود که چقدر در صف گیت بازرسی سرپا ایستاده بودی. تو هم مثل من به دنبال یک آغاز میگشتی برای اینکه حقیقت را جستوجو کنی؛ آن هم در هفتهای که اسمش مقدس بود. ورق زدم. در ایستگاه پاییز پیاده شدم. اما تا میخواستم با شعر حس بگیرم، زمزمۀ ناآشنای توریستهای محترم من را از خزان، زیر برگهای رقصان به قعر غار میبرد. اشکالی نداشت. این، هنر انقلاب است که از تو یک انسان مجروحالحال بسازد تا شاید یک جا تصمیم بگیری قلب و مغزت؛ حتی قلمت را برای باز کردن گرههای کوچک و بزرگ افتاده در کلاف فرهنگ به صف کنی.
مخلص قلم، خاطره کردفیلابی ✍
مجروحالحالی در کلاف فرهنگ
هرگاه قصد کردی در راه رشد قلمت گام برداری، ما اینجاییم پشت میز ثبتنام مدرسه نویسندگی همانوشت 👇
@Ghalamasa
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
💠مدرسه نویسندگی همانوشت تقدیم میکند:
🔸دوره فوت و فن قلم🔸
📌آموزش جامع داستاننویسی با ۲۸ سرفصل تخصصی همراه منتورینگ تخصصی توسط مدرس دوره و منتورینگ داستانی و ارائه تمرین
📍مدرس تخصصی دوره: «داستاننویس و نمایشنامهنویس، خاطره کردفیلابی»
مدرس محتوایی دوره: «سرکار خانم ریحانه خورشیدی»
🔺هزینه دوره: ۶۵۰ هزار تومان
🔺ظرفیت ثبتنام: ۲۸ فراگیر
🔺به همراه صدور گواهی دوره و در صورت پذیرش، ورود به باشگاه نویسندگی همانوشت
📝برای ثبتنام به آیدی زیر پیام دهید↓
@Ghalamasa
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
معلم مهربانِ شبهای جنگ
این قصه
«پری ناز؛ ازکلاس سخت گیر تا میدان مهربانی»
در روزهایی که بمبها و موشکها آرامش را از شهر ربوده بودند، خیلیها به فکر خانه و امنیت خود بودند؛ اما پری ناز فرق داشت.
او در دبستان پسرانه دکتر عبدالله کیهانی، معلم بود.
همه او را به سختگیری و انضباط شدید میشناختند.
نظم کلاسش زبانزد بود، از جای نشستن بچهها تا نحوهی نوشتن مشقها.
هیچکس جرات نداشت تکلیفش را ناقص بیاورد. شاید خیلیها از او میترسیدند؛ اما عمق دلسوزیاش را نمیدیدند.
سر کلاسش هیچکس جرات نداشت بدون اجازه حرف بزند. دفتر مشقها باید تمیزترین خط ممکن را میداشت وگرنه برگه پاره میشد و از اول باید نوشتهمیشد. یک بار امیرعلی، شاگرد زرنگ کلاس،تکالیف دفترش را کج نوشته بود. پریناز محکم گفت:
«امیرعلی! مگر من نگفتم جملات توی دفتر باید راست باشه؟ این شکلی که مینویسی، خطت کج میشه و مرتب نیست. دوباره بنویس.»
امیرعلی با چشمانی پر از اشک دفترش را جمع کرد. همه فکر میکردند پریناز دل سنگی دارد...
تا اینکه جنگ رمضان آغاز شد و همه چیز را زیر و رو کرد.
صدای بلند انفجارها، جای زنگ مدرسه را گرفت و دیوارهای کلاسها فرو ریخت.
مدرسه دکتر کیهانی دیگر سقفی نداشت و
دانشآموزان کوچک، هر کدام به گوشهای پناه بردهبودند.
اما پریناز وسعت درسش را اندازه کلاس نمیدید.
او کلاس حقیقیاش را در دل شبهای پرستاره و در میان آوارها پیدا کرد.
هر شب، وقتی خیابانها مملو جمعیت میشد، او به نزدیکترین میدان کنار مدرسه (میدان مفتح) میآمد.
در روشنایی لامپهای چراغ قوه و چراغهای اضطراری، کنار بچههای کلاس سومش مینشست.
همان بچههایی که روزی از سر و صدایشان سر کلاس عصبانی میشد، حالا با*مهربانترین و صبورانهترین لحن*ممکن، درسهای عقبمانده را به آنها یاد میداد.
از الفبا تا جمع و تفریق، از قصههای کتاب فارسی تا نقاشیهای رنگوارنگی که روی کاغذهای باطله میکشیدند.
پریناز ثابت کرد که سختگیریِ معلم، گاهی پشت نقابی از مهربانی است که در روزهای سخت خودش را نشان میدهد.
او به بچههایش آموخت که حتی اگر مدرسه هم خراب شود، علم و دانش هرگز خراب نمیشود.
( سوره ی الرحمن آیه ی ۳-۴ )
---خلق الانسان ، علمه البیان
انسان را بیافرید و به او گفتن آموخت
«ای معلم! تو در میان آوار هم میتوانی سقف آرزوهای بچهها را بسازی.»
حمیده ابدالی ✍
#ماهنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#نمایشگاه_کتاب
کرمعلی پسربچهای کنجکاو و ماجراجوست و دیوانهوار دنبال دردسرهای تازه. او بچه روستاست و رگ و پیاش با خاک و گل و دار و درخت روستا گره خورده است. هر روز برای او اتفاقات تازهای در ارتباط با ننهاش، برادرش، خواهرش، همسایهشان و رفقایش؛ حتی مرغ و خروس و اغنام و احشامش رخ میدهد. کرمعلی زمین میخورد، درس میگیرد و نمیگیرد و دوباره برمیخیزد و برای کشف جهان نوجوانانهاش یک یا علی دیگر میگوید.
هدف از نگارش این کتاب ادای دینی به شرارتها و فاجعه آفرینیهای دوران کودکی من و همسالانم در دهه شصت بوده، تا از نو گردگیری شوند و بر جریده عالم ثبت و ضبط گردد و پس از ما، چراغی باشد برای کودکان فردا تا بدانند مورچهوار با دست خالی هم می توان با خلق خاطرات خوش، سلیمانی کرد.
آیا در درون همه ما، روزگاری یک کرمعلی سر به هوا و بازیگوش زندگی نکرده است؟ و زندگی نمیکند؟ برای یافتن این سوال وجودشناسانه و اگزیستانسیال الساعه به سایت انتشارات میخ بروید. ناشری که هنرش میخکوب کردن مخاطب پای کتابهای طنزآلودش است و با انگشت مبارک، کلید خرید کتاب را فشرده، روح نویسنده را جلایی دیگر دهید. باقی بقایتان🌱
لینک خرید کتاب سبیل قرضی
✍نویسندهمعلم فاطمه حسنی، عضو اصلی هیئت تحریریۀ باشگاه نویسندگی همانوشت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
یک خیابان، دو دیدار
نمیخواستم بنویسم و درد دل کرده باشم، اما امروز انگار همین دیروز بود. همان روزی که پیام آمد: «اگر برای دیدار رهبری تمایل به حضور داری، مشخصاتت را بفرست.» من هم سراسیمه، پُر شور و بدون هیچ معطلی، مشخصاتم را فرستادم.
چند روز بعد، تماس گرفتند و گفتند: «فلان ساعت، در فلان منطقهٔ تهران حاضر باش.»
از آن شب، دیگر آرام نداشتم. چشم به راه رسیدن آن روز و ساعت دوخته بودم.
روز موعود رسید. ساعت چهار صبح، یک ساعت مانده به اذان صبح، ما در محل تجمع حاضر بودیم. هماهنگیها انجام شد و کارت ورود به جلسهٔ دیدار رهبری را گرفتیم. دقیقاً دوازدهم بهمنماه ۱۴۰۴، همراه با دوستان، راهی خیابان «کشوردوست» شدیم.
همهٔ مدارک و وسایل را تحویل دادیم و به سمت بیت رهبری حرکت کردیم. نماز صبح را خواندیم و در صفهای فشرده و انبوه از جمعیتِ مشتاق، قدمبهقدم به گیتهای بازرسی نزدیک شدیم. بعد از رد شدن از چند بازرسی، وارد حسینیهٔ امام خمینی (ره) شدیم. حسینیه پر بود از جمعیتهای مختلف با هر سلیقه و طیفی. ما هم از سر ذوق و اشتیاق، گوشهای نشستیم و چشم دوختیم به آن صندلی تا شرفیابی حضرت آقا را تماشا کنیم.
حضرت آقا آمدند و حسابی غوغا شد. مثل همیشه، با کلام پدرانهشان، گذشته و آینده را برایمان تبیین و تفسیر کردند. در پایان، جملهای فرمودند که من از ذوقش، سالها آقایی ایران را در سر پروراندم. با صلابت و قاطعیت کامل گفتند: «این بار، اگر جنگی هم رخ بدهد، جنگ منطقهای خواهد شد.»
کمتر از یک ماه گذشت، و شد آنچه نباید میشد.
روز نهم اسفند، داغی بر دلها گذاشته شد که نمیدانم سرانجام این داغ چه خواهد شد. چهل روز جنگ را به هر سختی بود، به هر نبودنِ حضرت آقا بود گذراندیم. دل خوش کردیم به سلالهٔ پاک دیگری از سادات و فرزندِ خلف ایشان؛ رهبر شجاع و دلیری که مردم به عشقش به میدان آمدند. ایستادیم و با دشمنان کثیف و پست جنگیدیم.
چند مدتی گذشت و آتشبسی حاکم شد.
اما سوز دل آنجاست که امروز دوباره به خیابان «کشوردوست» رسیدم. هرچه دنبالِ گیتهای بازرسی، گیتهای تشریفات و ورودی بیت گشتم، خبری نبود. از همدیگر میپرسیدیم: «موبایلها را کجا تحویل بدهیم؟ مثل سری قبل بگذاریم توی ماشین یا با خودمان ببریم داخل و در کمدها بگذاریم؟»
اما نه گیتِ بازرسی، نه گیت تشریفات، نه..... فقط یک خیابان بود به نام «دلتنگی»... و آن هم برای ما که چه کم است.
چند ماه تمام، تنها دلخوشیام این بود که نکند روز معلم، بازهم بدون دیدار بگذرد. گویی با خود عهد بسته بودم که این بار داغ را به دوش نمیکشم. اما حالا، میان این خیابان سرد و خلوت، میفهمم که اشتباه میکردم. این داغ، نه یک روزه کهنه میشود، نه یک ساله. این داغ را تا آخرین نفس خدمتم باید به دوش بکشم؛ داغی که نه فقط یک خیابان، که جای تمام «دیگر هیچوقت»های عمرم نشسته است.
سیدمحمدامین موسوی✍
#ولایتنامه
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
نان قلم
- لا اله الا الله
این را گفت و عصای چوبیاش را در دست گرفت. در حیاط خانه قدم میزد. از پنجره نگاهش به دفتر، دستَکَش بود که نکند باد نطقهایش را پخشوپلا کند. آنها را مرتب گذاشته بود تا سر فرصت به ناشر، قدرت، دوستش نشان دهد تا چراغ سبز او را بگیرد. با قدم زدن داشت خودش را برای نوشتن فصل نان قلم آماده میکرد. او برای این فصل باید به بازار میرفت و از بازاریان میپرسید که چند نفرشان هنوز دستبهقلماند. خودش میدانست که میخواهد چه خاکی را از زمین بلند کند که اول غبارش به چشم خودش میرفت.
در چرخش نهایی روی محیط مستطیل حیاط، عصایش را به زمین کوبید و در را باز کرد. نفس عمیق کشید و سمت بازار روانه شد. همینطور که داشت با عصایش دوروبر را میپایید، چشمش افتاد به لوازمالتحریری. بیمقدمه وارد شد و با آقا محسن دست داد. چند لحظهای از حال و روز هم پرسیدند. همینکه سکوت جاری شد و نگاه در نگاه افتاد، پیرمرد گفت: «محسن تو قبلاً مینوشتی، الآنم مینویسی؟» محسن آقا دست بر جامدادیها انداخت و آنها را یکییکی جابهجا کرد.
- حاجی دلت خوشه! پول، همهچی پوله. نویسندگی که نون نمیشه برا آدم.
پیرمرد عصایش را محکم گرفت تا سستی پایش را جبران کند. لبخند ملایمی زد و به بهانه کار از مغازه بیرون زد. در راستۀ بازار خیلیها را میشناخت که قبلاً مینوشتند و الآن چون قلم برایشان نان ندارد، آن را نفرین کردهاند. باز هم دودل بود که به بقیه کسبه سر بزند یا نه! دلش نمیخواست کسی پشت سر قلم بد بگوید. راهش را گرفت و از همان راهی که آمده بود، برگشت. درویش شوریدهرنگی بیش نبود. با خود زمزمه میکرد. زمزمهای که شبیه شیون بود.
- پنجاهساله که دارم مینویسم، یهبار نگفتم قلم نون نداره، یهبار نگفتم قلم سودی به حالم نداره، در هر حال و روزی ترک قلم نکردم، مگه میشه کفر بگم؟ لا اله الا الله.
مخلص قلم، خاطره کردفیلابی ✍
خدا نویسندهها را ثروتمند آفرید
برای اینکه هر روز به ثروت قلمت اضافه شود، ما در باشگاه نویسندگی همانوشت در خدمت شما هستیم، فقط باید از مرحلۀ آموزش ما بگذری👇
@Ghalamasa
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
الهی من به قربان نگاهت
فدای اخم و تخم و خنده هایت
حلالم کن اگر در شاد گاهی
تک و تنها تو را کردم رهایت
زدم حاضر ولیکن خواب بودم
به روی من نیاوردی حماقت
حلالم کن اگر خانم معلم
نمانده گردن و چشمی برایت
اگر گاهی نکردم اعتنایی
به قران سخت بوده درسهایت
نکن تکرار پایه دخترت را
ادب کن بچه ها را با لطافت
تمام عمر مدیون تو هستیم
مگر خوبی تو دارد نهایت؟
اگر روزی شوم دکتر، مهندس
یقینا بوده تاثیر دعایت
تو زیر بمب و موشک درس دادی
به ما هم داده ای درس شجاعت
هزاران قطعی نت بود روزی
نکردی یک سر سوزن شکایت
عزیزم روز ثبت نمره هامان
توی سیدا بکن ما را شفاعت
خدا پشت و پناهت ای معلم
بود عمر تو پر خیر و سعادت
فاطمه حسنی ✍
#شعر
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
تولدت مبارک!
با کلاس دوازدهم انسانی، یک زنگ در هفته درس ریاضی داشتم. ریاضی کم و سبکی دارند.
رسیده بودیم به آذرماه و امتحانات میانترم. مدرسه برنامه نداده بود و قرار بود که خود معلمان سر کلاس خودشان از بچهها امتحان بگیرند و نمره بدهند.
در آذرماه من هر چهار هفته تلاش کردم که امتحان بگیرم، نشد! همان دوشنبه زنگ آخر مصادف میشد با تولد یکی و گاهی دو تا از بچههای کلاس من! تولدی که دست و جیغ و هورا و شیرینی و کیک داشت بهعلاوهی "آقا، تولد داریم؛ تو رو خدا امتحان نگیر!" هفتهی اول تولد اکبری. هفتهی بعدی تولد اصغری تا هفتهی چهارم و رسیدیم به امتحانات ترم اول و من نتوانستم امتحان میانترم بگیرم.
موقع امتحانات ترم که وقت آزاد داشتم، با اجازهی معاون اجرایی رفتم پروندهی این چهار پنج نفر را ورق زدم. نامردها همگی تولدشان ماههای تابستان بود!
علیرضا عبدی✍
#طنزنوشت
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
چالش متن برتر؛ کدام متن را بیشتر پسندیدید؟ (این متن به عنوان متن برتر انتخاب خواهد شد و میتوانید چند انتخاب داشته باشید)
پایان مهلت نظرسنجی: ساعت ۲۲
شرکت در نظرسنجی 👇
https://ble.ir/Homanevesht/3187361356460048819/1779444368278
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ چالش متن برتر؛ کدام متن را بیشتر پسندیدید؟ (این متن به عنوان متن برتر انتخ
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
⌛️پایان مهلت نظرسنجی:
ساعت ۲۲ ⏰
زمان جلسه نقد آثار: ساعت ۱۷ در گروه دیدگاه👇
ble.ir/join/J9wVbhE47t
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━