eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
383 دنبال‌کننده
315 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ نان قلم - لا اله الا الله این را گفت و عصای چوبی‌اش را در دست گرفت. در حیاط خانه قدم می‌زد. از پنجره نگاهش به دفتر‌، دستَکَش بود که نکند باد نطق‌هایش را پخش‌وپلا کند. آن‌ها را مرتب گذاشته بود تا سر فرصت به ناشر، قدرت، دوستش نشان دهد تا چراغ سبز او را بگیرد. با قدم زدن داشت خودش را برای نوشتن فصل نان قلم آماده می‌کرد. او برای این فصل باید به بازار می‌رفت و از بازاریان می‌پرسید که چند نفرشان هنوز دست‌به‌قلم‌‌اند. خودش می‌دانست که می‌خواهد چه خاکی را از زمین بلند کند که اول غبارش به چشم خودش می‌رفت. در چرخش نهایی روی محیط مستطیل حیاط، عصایش را به زمین کوبید و در را باز کرد. نفس عمیق کشید و سمت بازار روانه شد. همین‌طور که داشت با عصایش دوروبر را می‌پایید، چشمش افتاد به لوازم‌التحریری. بی‌مقدمه وارد شد و با آقا محسن دست داد. چند لحظه‌ای از حال و روز هم پرسیدند. همین‌که سکوت جاری شد و نگاه در نگاه افتاد، پیرمرد گفت: «محسن تو قبلاً می‌نوشتی، الآنم می‌نویسی؟» محسن آقا دست بر جامدادی‌ها انداخت و آن‌ها را یکی‌یکی جابه‌جا کرد. - حاجی دلت خوشه! پول، همه‌چی پوله. نویسندگی که نون نمی‌شه برا آدم. پیرمرد عصایش را محکم گرفت تا سستی پایش را جبران کند. لبخند ملایمی زد و به بهانه کار از مغازه بیرون زد. در راستۀ بازار خیلی‌ها را می‌شناخت که قبلاً می‌نوشتند و الآن چون قلم برایشان نان ندارد، آن را نفرین کرده‌اند. باز هم دودل بود که به بقیه کسبه سر بزند یا نه! دلش نمی‌خواست کسی پشت سر قلم بد بگوید. راهش را گرفت و از همان راهی که آمده بود، برگشت. درویش شوریده‌رنگی بیش نبود. با خود زمزمه می‌کرد. زمزمه‌ای که شبیه شیون بود. - پنجاه‌ساله که دارم می‌نویسم، یه‌بار نگفتم قلم نون نداره، یه‌بار نگفتم قلم سودی به حالم نداره، در هر حال و روزی ترک قلم نکردم، مگه می‌شه کفر بگم؟ لا اله الا الله. مخلص قلم، خاطره کردفیلابی ✍ خدا نویسنده‌ها را ثروتمند آفرید برای این‌که هر روز به ثروت قلمت اضافه شود، ما در باشگاه نویسندگی همانوشت در خدمت شما هستیم، فقط باید از مرحلۀ آموزش ما بگذری👇 @Ghalamasa ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ الهی من به قربان نگاهت فدای اخم و تخم و خنده هایت حلالم کن اگر در شاد گاهی تک و تنها تو را کردم رهایت زدم حاضر ولیکن خواب بودم به روی من نیاوردی حماقت حلالم کن اگر خانم معلم نمانده گردن و چشمی برایت اگر گاهی نکردم اعتنایی به قران سخت بوده درس‌هایت نکن تکرار پایه دخترت را ادب کن بچه ها را با لطافت تمام عمر مدیون تو هستیم مگر خوبی تو دارد نهایت؟ اگر روزی شوم دکتر، مهندس یقینا بوده تاثیر دعایت تو زیر بمب و موشک درس دادی به ما هم داده ای درس شجاعت هزاران قطعی نت بود روزی نکردی یک سر سوزن شکایت عزیزم روز ثبت نمره هامان توی سیدا بکن ما را شفاعت خدا پشت و پناهت ای معلم بود عمر تو پر خیر و سعادت فاطمه حسنی ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ تولدت مبارک! با کلاس دوازدهم انسانی، یک زنگ در هفته درس ریاضی داشتم. ریاضی کم و سبکی دارند. رسیده بودیم به آذرماه و امتحانات میان‌ترم. مدرسه برنامه نداده بود و قرار بود که خود معلمان سر کلاس خودشان از بچه‌ها امتحان بگیرند‌ و نمره بدهند. در آذرماه من هر چهار هفته تلاش کردم که امتحان بگیرم، نشد! همان دوشنبه زنگ آخر مصادف می‌شد با تولد یکی و گاهی دو تا از بچه‌های کلاس من! تولدی که دست و جیغ و هورا و شیرینی و کیک داشت به‌علاوه‌ی "آقا، تولد داریم؛ تو رو خدا امتحان نگیر!" هفته‌ی اول تولد اکبری. هفته‌ی بعدی تولد اصغری تا هفته‌ی چهارم و رسیدیم به امتحانات ترم اول و من نتوانستم امتحان میان‌ترم بگیرم. موقع امتحانات ترم که وقت آزاد داشتم، با اجازه‌ی معاون اجرایی رفتم پرونده‌ی این چهار پنج نفر را ورق زدم. نامردها همگی تولدشان ماه‌های تابستان بود! علیرضا عبدی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ چالش متن برتر؛ کدام متن را بیشتر پسندیدید؟ (این متن به عنوان متن برتر انتخاب خواهد شد و می‌توانید چند انتخاب داشته باشید) پایان مهلت نظرسنجی: ساعت ۲۲ شرکت در نظرسنجی 👇 https://ble.ir/Homanevesht/3187361356460048819/1779444368278 ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ چالش متن برتر؛ کدام متن را بیشتر پسندیدید؟ (این متن به عنوان متن برتر انتخ
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ ⌛️پایان مهلت نظرسنجی: ساعت ۲۲ ⏰ زمان جلسه نقد آثار: ساعت ۱۷ در گروه دیدگاه👇 ble.ir/join/J9wVbhE47t ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 📞 نقد و بررسی آثار توسط نویسندگان همانوشت 👤 سازنده: گروه دیدگاه همانوشت زمان جلسه: هم اکنون برای نقد و شنیدن نظرات در خدمت شما عزیزان هستیم 🌱 🔺خواندن محتوای کانال از ملزومات شرکت در جلسه است. گروه دیدگاه را دنبال کنید👇 🖇 ble.ir/join/J9wVbhE47t ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ خبری از اتاق فرمان به مخاطبین همانوشت 🗣 متن برتر این هفته 🏆 تولدت مبارک! نویسنده‌معلم: علیرضا عبدی ✍ چرا این متن برتر شد؟ 🔺متنی که مخاطب‌شناسی داشت 🔺زبان روایت، زبان طنز بود 🔺داستان برگرفته از تجربه زیسته بود 🔺پایان غافلگیرکننده داشت 🔺انسجام داستانی داشت و از اضافه‌گویی به دور بود 🔺نویسنده با تکنیک‌ تعلیق‌سازی شک خواننده را به یقین تبدیل کرد متن تولدت مبارک 🔹چالش بعدی چالش روایت است بین ده روایت شاخص کانال، نظرسنجی می‌شود و روایت برتر انتخاب می‌شود به زودی لینک روایت‌ها در کانال گذاشته خواهد شد... ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ مهمانی‌های حماسی پنجاه و پنجمین شب تجمعات حماسی فرا رسیده بود. میدان شهدای تهران، کانون حضور مردمی بود که با اراده‌ای پولادین گرد هم آمده بودند. در میان جمعیت، خواهر و برادری ایستاده بودند که با حضور پسرخاله‌هایشان که از شهرستانی دوردست مهمانشان بودند، بر شور و همبستگی‌شان افزوده شده بود. ناگهان همان‌طور که جمعیت با سرودی حماسی هم‌نوا شده بود، خواهر و برادر به همراه پسرخاله‌هایشان به جمع آنان پیوستند. صدایشان در هم آمیخت و سرود «ای فرمانده بده فرمان... حکم آن‌چه تو فرمایی» را با شور و حرارت خاصی سر دادند. پرچم سه‌رنگ ایران با افتخار در دستانشان چرخید و در آسمان شب، نمادی از عشق و وفاداری را به تصویر کشید. در آن لحظات، آن‌ها دیگر خود را صرفاً نوجوانانی عادی نمی‌دیدند. حس می‌کردند که بخشی از یک نیروی عظیم و یکپارچه هستند؛ خود را حافظان و مدافعان حرم عشق، وطن و آرمان‌هایش می‌دانستند. هر نفسشان، ادای احترامی بود به تاریخ پرافتخار ایران و هر حرکتشان، گامی در راه پاسداری از تمامیت ارضی و ارزش‌های والای این مرز و بوم. آن شب، میدان شهدا شاهد تجلی حماسه‌ای بود، به شکل مهمانی‌های حماسی در خیابان. روایت از خیابان زینب مرادی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ به نام خدای خورشید توس سلام آقای مهربانی، سلام ای پناهِ امنِ لحظه‌های بی‌قراری... منم، دختری شانزده‌ساله از تبارِ آفتاب و آینه؛ این نامه را از فرسنگ‌ها دورتر، با قاصدک‌های اشتیاق راهی کرده‌ام تا زائرانت آن را به شبکه‌های ضریحت گره بزنند. من اینجا دور از صحن و سرایت ایستاده‌ام، اما دلم را میانِ پنجره‌فولادت جا گذاشته‌ام. ای مولای من! آرزوهایم امسال بویِ حماسه و غیرت گرفته است. دعا کن قلمم از صلابتِ صخره‌ها بنویسد و گام‌هایم در مسیرِ سربلندیِ میهنم، هرگز نلرزد. من در رویایِ اهتزازِ همیشگیِ پرچمِ وطنم بر فرازِ قله‌های اقتدارم. دلم می‌خواهد وارثِ نجیبی برای خون‌های ریخته‌شده بر خاکِ این سرزمین باشم و نامم در دفترِ مدافعانِ عزت و پیروزیِ ایران ثبت شود. ای امامِ رئوف! تو که صاحبِ این خاکی، از راه دور سلامم را بپذیر و نگهدارِ هیبت و شکوهِ این مرز و بوم باش. آرزو دارم تماشاگرِ روزی باشم که پیروزیِ حق بر جهان سایه افکنده و خاکِ من، مهدِ دلاوران و آزادگان باقی بماند. امضایِ سبزت را پایِ تمامِ رویاهای حماسی‌ام بزن؛ که تو پناهِ همیشگیِ این سرزمینِ مقدسی. سمیرا رفیعی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ یک عمر به این دنیا، علم و عشق افزودی لبخنــــــــدِ تو آرامشِ قلبِ آسمـــــــان بود بعد از تو ندید هــــیچ کس رنگِ بخششی دستانِ تو دستگیرترین دستِ جهان بود علیرضا رنجبر✍ شهادت امام محمد باقر (ع) تسلیت باد🏴 ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ خرمشهر، ای تجلی‌گاهِ ایمان شکوهِ نخل‌هایت، فخرِ دوران اگرچه در میانِ شعله ماندی سرودِ فتح را در گوش خواندی به سالِ چهارصدوپنج، در دلِ درد دوباره غیرتِ ما گشته شب‌گرد اگر داغی بزرگ است بر دلِ ما تویی در تندباد، آرامِ ساحلِ ما نمی‌افتد به خاک این پرچمِ نور قسم بر ریشه‌ها، بر فتح و بر شور سمیرارفیعی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ جهان‌آرا، فرمانده نخل‌های تشنه! سلام بر تو که تاریخِ خرمشهر را با جوهر خون و ایمان نوشتی. تو در آن روزهای غریب و بی‌پناه، وقتی زمین زیر پای نخل‌ها می‌لرزید و آسمان از دودِ خمپاره سیاه شده بود، به ما آموختی که «فرمانده» یعنی کسی که در اوج تنهایی، امید را در دلِ یارانش زنده نگه می‌دارد. تو رفتی تا خرمشهر، شهرِ خدا بماند و نامت برای همیشه با غیرتِ کارون گره بخورد. ای سردار ایستادگی! اگر امروز میان ما بودی، می‌دیدی که نسلِ این روزها نیز در میانه‌ی «خرمشهرهای» دیگری ایستاده است. امروز، کارزار ما دیگر فقط در کوچه‌های شهر نیست؛ ما در محاصره‌ی هجمه‌هایی هستیم که هویت و امیدمان را نشانه گرفته‌اند. جوانان امروز، همان‌ها که داغِ بزرگِ اسفند سال گذشته و فقدان رهبرشان را به دوش کشیدند، حالا با همان صلابتِ تو در برابر تجاوز و تحریم قد علم کرده‌اند. اگر دیروز تو در برابر تانک‌ها ایستادی، نسل امروز در برابر هجومِ بیگانگانی ایستاده است که خیال کرده‌اند با رفتنِ بزرگان، این پرچم بر زمین می‌ماند. اما ببین که چطور از خاکسترِ آن دردهای بزرگ، ققنوس‌های تازه‌ای برخاسته‌اند که راه تو را با سلاحِ علم، صبر و بصیرت ادامه می‌دهند. ای فرمانده! ما امروز وارثِ همان تشنگی و همان ایمانیم. می‌دانیم که فتحِ قله‌ها نزدیک است و این نسل، همان‌گونه که تو آرزو داشتی، اجازه نخواهد داد که وجبی از این عزت و شرف به دست نااهلان بیفتد. یادت در قلب‌هایمان جاوید و راهت تا همیشه پر رهرو باد. سمیرارفیعی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا