eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
383 دنبال‌کننده
315 عکس
8 ویدیو
12 فایل
ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/J9wVbhE47t لینک ناشناس: https://ble.ir/bineshanBot?start=29e068716564 ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ معلم مهربانِ شب‌های جنگ این قصه «پری ناز؛ ازکلاس سخت گیر تا میدان مهربانی» در روزهایی که بمب‌ها و موشک‌ها آرامش را از شهر ربوده بودند، خیلی‌ها به فکر خانه و امنیت خود بودند؛ اما پری ناز فرق داشت. او در دبستان پسرانه دکتر عبدالله کیهانی، معلم بود. همه او را به سختگیری و انضباط شدید می‌شناختند. نظم کلاسش زبان‌زد بود، از جای نشستن بچه‌ها تا نحوه‌ی نوشتن مشق‌ها. هیچ‌کس جرات نداشت تکلیفش را ناقص بیاورد. شاید خیلی‌ها از او می‌ترسیدند؛ اما عمق دلسوزی‌اش را نمی‌دیدند. سر کلاسش هیچ‌کس جرات نداشت بدون اجازه حرف بزند. دفتر مشق‌ها باید تمیزترین خط ممکن را می‌داشت وگرنه برگه پاره می‌شد و از اول باید نوشته‌می‌شد. یک بار امیرعلی، شاگرد زرنگ کلاس،تکالیف دفترش را کج نوشته بود. پریناز محکم گفت: «امیرعلی! مگر من نگفتم جملات توی دفتر باید راست باشه؟ این شکلی که می‌نویسی، خطت کج می‌شه و مرتب نیست. دوباره بنویس.» امیرعلی با چشمانی پر از اشک دفترش را جمع کرد. همه فکر می‌کردند پریناز دل سنگی دارد... تا اینکه جنگ رمضان آغاز شد و همه چیز را زیر و رو کرد. صدای بلند انفجارها، جای زنگ مدرسه را گرفت و دیوارهای کلاس‌ها فرو ریخت. مدرسه دکتر کیهانی دیگر سقفی نداشت و دانش‌آموزان کوچک، هر کدام به گوشه‌ای پناه برده‌بودند. اما پریناز وسعت درسش را اندازه کلاس نمی‌دید. او کلاس حقیقی‌اش را در دل شب‌های پرستاره و در میان آوارها پیدا کرد. هر شب، وقتی خیابان‌ها مملو جمعیت می‌شد، او به نزدیک‌ترین میدان کنار مدرسه (میدان مفتح) می‌آمد. در روشنایی لامپ‌های چراغ قوه و چراغ‌های اضطراری، کنار بچه‌های کلاس سومش می‌نشست. همان بچه‌هایی که روزی از سر و صدایشان سر کلاس عصبانی می‌شد، حالا با*مهربان‌ترین و صبورانه‌ترین لحن*ممکن، درس‌های عقب‌مانده را به آنها یاد می‌داد. از الفبا تا جمع و تفریق، از قصه‌های کتاب فارسی تا نقاشی‌های رنگ‌وارنگی که روی کاغذهای باطله می‌کشیدند. پریناز ثابت کرد که سخت‌گیریِ معلم، گاهی پشت نقابی از مهربانی است که در روزهای سخت خودش را نشان می‌دهد. او به بچه‌هایش آموخت که حتی اگر مدرسه هم خراب شود، علم و دانش هرگز خراب نمی‌شود. ( سوره ی الرحمن آیه ی ۳-۴ ) ---خلق الانسان ، علمه البیان انسان را بیافرید و به او گفتن آموخت «ای معلم! تو در میان آوار هم می‌توانی سقف آرزوهای بچه‌ها را بسازی.» حمیده ابدالی ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ کرمعلی پسربچه‌ای کنجکاو و ماجراجوست و دیوانه‌وار دنبال دردسرهای تازه. او بچه روستاست و رگ و پی‌اش با خاک و گل و دار و درخت روستا گره خورده است. هر روز برای او اتفاقات تازه‌ای در ارتباط با ننه‌اش، برادرش، خواهرش، همسایه‌شان و رفقایش؛ حتی مرغ و خروس و اغنام و احشامش رخ می‌دهد. کرمعلی زمین می‌خورد، درس می‌گیرد و نمی‌گیرد و دوباره برمی‌خیزد و برای کشف جهان نوجوانانه‌اش یک یا علی دیگر می‌گوید. هدف از نگارش این کتاب ادای دینی به شرارت‌ها و فاجعه آفرینی‌های دوران کودکی من و همسالانم در دهه شصت بوده، تا از نو گردگیری شوند و بر جریده عالم ثبت و ضبط گردد و پس از ما، چراغی باشد برای کودکان فردا تا بدانند مورچه‌وار با دست خالی هم می توان با خلق خاطرات خوش، سلیمانی کرد. آیا در درون همه ما، روزگاری یک کرمعلی سر به هوا و بازیگوش زندگی نکرده است؟ و زندگی نمی‌کند؟ برای یافتن این سوال وجودشناسانه و اگزیستانسیال الساعه به سایت انتشارات میخ بروید. ناشری که هنرش میخکوب کردن مخاطب پای کتاب‌های طنزآلودش است و با انگشت مبارک، کلید خرید کتاب را فشرده، روح نویسنده را جلایی دیگر دهید. باقی بقایتان🌱 لینک خرید کتاب سبیل قرضی ✍نویسنده‌معلم فاطمه حسنی، عضو اصلی هیئت تحریریۀ باشگاه نویسندگی همانوشت ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ یک خیابان، دو دیدار نمی‌خواستم بنویسم و درد دل کرده باشم، اما امروز انگار همین دیروز بود. همان روزی که پیام آمد: «اگر برای دیدار رهبری تمایل به حضور داری، مشخصاتت را بفرست.» من هم سراسیمه، پُر شور و بدون هیچ معطلی، مشخصاتم را فرستادم. چند روز بعد، تماس گرفتند و گفتند: «فلان ساعت، در فلان منطقهٔ تهران حاضر باش.» از آن شب، دیگر آرام نداشتم. چشم به راه رسیدن آن روز و ساعت دوخته بودم. روز موعود رسید. ساعت چهار صبح، یک ساعت مانده به اذان صبح، ما در محل تجمع حاضر بودیم. هماهنگی‌ها انجام شد و کارت ورود به جلسهٔ دیدار رهبری را گرفتیم. دقیقاً دوازدهم بهمن‌ماه ۱۴۰۴، همراه با دوستان، راهی خیابان «کشوردوست» شدیم. همهٔ مدارک و وسایل را تحویل دادیم و به سمت بیت رهبری حرکت کردیم. نماز صبح را خواندیم و در صف‌های فشرده و انبوه از جمعیتِ مشتاق، قدم‌به‌قدم به گیت‌های بازرسی نزدیک شدیم. بعد از رد شدن از چند بازرسی، وارد حسینیهٔ امام خمینی (ره) شدیم. حسینیه پر بود از جمعیت‌های مختلف با هر سلیقه و طیفی. ما هم از سر ذوق و اشتیاق، گوشه‌ای نشستیم و چشم دوختیم به آن صندلی تا شرفیابی حضرت آقا را تماشا کنیم. حضرت آقا آمدند و حسابی غوغا شد. مثل همیشه، با کلام پدرانه‌شان، گذشته و آینده را برایمان تبیین و تفسیر کردند. در پایان، جمله‌ای فرمودند که من از ذوقش، سال‌ها آقایی ایران را در سر پروراندم. با صلابت و قاطعیت کامل گفتند: «این بار، اگر جنگی هم رخ بدهد، جنگ منطقه‌ای خواهد شد.» کمتر از یک ماه گذشت، و شد آنچه نباید می‌شد. روز نهم اسفند، داغی بر دل‌ها گذاشته شد که نمی‌دانم سرانجام این داغ چه خواهد شد. چهل روز جنگ را به هر سختی بود، به هر نبودنِ حضرت آقا بود گذراندیم. دل خوش کردیم به سلالهٔ پاک دیگری از سادات و فرزندِ خلف ایشان؛ رهبر شجاع و دلیری که مردم به عشقش به میدان آمدند. ایستادیم و با دشمنان کثیف و پست جنگیدیم. چند مدتی گذشت و آتش‌بسی حاکم شد. اما سوز دل آنجاست که امروز دوباره به خیابان «کشوردوست» رسیدم. هرچه دنبالِ گیت‌های بازرسی، گیت‌های تشریفات و ورودی بیت گشتم، خبری نبود. از همدیگر می‌پرسیدیم: «موبایل‌ها را کجا تحویل بدهیم؟ مثل سری قبل بگذاریم توی ماشین یا با خودمان ببریم داخل و در کمدها بگذاریم؟» اما نه گیتِ بازرسی، نه گیت تشریفات، نه..... فقط یک خیابان بود به نام «دلتنگی»... و آن هم برای ما که چه کم است. چند ماه تمام، تنها دلخوشی‌ام این بود که نکند روز معلم، بازهم بدون دیدار بگذرد. گویی با خود عهد بسته بودم که این بار داغ را به دوش نمی‌کشم. اما حالا، میان این خیابان سرد و خلوت، می‌فهمم که اشتباه می‌کردم. این داغ، نه یک روزه کهنه می‌شود، نه یک ساله. این داغ را تا آخرین نفس خدمتم باید به دوش بکشم؛ داغی که نه فقط یک خیابان، که جای تمام «دیگر هیچ‌وقت»های عمرم نشسته است. سیدمحمدامین موسوی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ نان قلم - لا اله الا الله این را گفت و عصای چوبی‌اش را در دست گرفت. در حیاط خانه قدم می‌زد. از پنجره نگاهش به دفتر‌، دستَکَش بود که نکند باد نطق‌هایش را پخش‌وپلا کند. آن‌ها را مرتب گذاشته بود تا سر فرصت به ناشر، قدرت، دوستش نشان دهد تا چراغ سبز او را بگیرد. با قدم زدن داشت خودش را برای نوشتن فصل نان قلم آماده می‌کرد. او برای این فصل باید به بازار می‌رفت و از بازاریان می‌پرسید که چند نفرشان هنوز دست‌به‌قلم‌‌اند. خودش می‌دانست که می‌خواهد چه خاکی را از زمین بلند کند که اول غبارش به چشم خودش می‌رفت. در چرخش نهایی روی محیط مستطیل حیاط، عصایش را به زمین کوبید و در را باز کرد. نفس عمیق کشید و سمت بازار روانه شد. همین‌طور که داشت با عصایش دوروبر را می‌پایید، چشمش افتاد به لوازم‌التحریری. بی‌مقدمه وارد شد و با آقا محسن دست داد. چند لحظه‌ای از حال و روز هم پرسیدند. همین‌که سکوت جاری شد و نگاه در نگاه افتاد، پیرمرد گفت: «محسن تو قبلاً می‌نوشتی، الآنم می‌نویسی؟» محسن آقا دست بر جامدادی‌ها انداخت و آن‌ها را یکی‌یکی جابه‌جا کرد. - حاجی دلت خوشه! پول، همه‌چی پوله. نویسندگی که نون نمی‌شه برا آدم. پیرمرد عصایش را محکم گرفت تا سستی پایش را جبران کند. لبخند ملایمی زد و به بهانه کار از مغازه بیرون زد. در راستۀ بازار خیلی‌ها را می‌شناخت که قبلاً می‌نوشتند و الآن چون قلم برایشان نان ندارد، آن را نفرین کرده‌اند. باز هم دودل بود که به بقیه کسبه سر بزند یا نه! دلش نمی‌خواست کسی پشت سر قلم بد بگوید. راهش را گرفت و از همان راهی که آمده بود، برگشت. درویش شوریده‌رنگی بیش نبود. با خود زمزمه می‌کرد. زمزمه‌ای که شبیه شیون بود. - پنجاه‌ساله که دارم می‌نویسم، یه‌بار نگفتم قلم نون نداره، یه‌بار نگفتم قلم سودی به حالم نداره، در هر حال و روزی ترک قلم نکردم، مگه می‌شه کفر بگم؟ لا اله الا الله. مخلص قلم، خاطره کردفیلابی ✍ خدا نویسنده‌ها را ثروتمند آفرید برای این‌که هر روز به ثروت قلمت اضافه شود، ما در باشگاه نویسندگی همانوشت در خدمت شما هستیم، فقط باید از مرحلۀ آموزش ما بگذری👇 @Ghalamasa ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ الهی من به قربان نگاهت فدای اخم و تخم و خنده هایت حلالم کن اگر در شاد گاهی تک و تنها تو را کردم رهایت زدم حاضر ولیکن خواب بودم به روی من نیاوردی حماقت حلالم کن اگر خانم معلم نمانده گردن و چشمی برایت اگر گاهی نکردم اعتنایی به قران سخت بوده درس‌هایت نکن تکرار پایه دخترت را ادب کن بچه ها را با لطافت تمام عمر مدیون تو هستیم مگر خوبی تو دارد نهایت؟ اگر روزی شوم دکتر، مهندس یقینا بوده تاثیر دعایت تو زیر بمب و موشک درس دادی به ما هم داده ای درس شجاعت هزاران قطعی نت بود روزی نکردی یک سر سوزن شکایت عزیزم روز ثبت نمره هامان توی سیدا بکن ما را شفاعت خدا پشت و پناهت ای معلم بود عمر تو پر خیر و سعادت فاطمه حسنی ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ تولدت مبارک! با کلاس دوازدهم انسانی، یک زنگ در هفته درس ریاضی داشتم. ریاضی کم و سبکی دارند. رسیده بودیم به آذرماه و امتحانات میان‌ترم. مدرسه برنامه نداده بود و قرار بود که خود معلمان سر کلاس خودشان از بچه‌ها امتحان بگیرند‌ و نمره بدهند. در آذرماه من هر چهار هفته تلاش کردم که امتحان بگیرم، نشد! همان دوشنبه زنگ آخر مصادف می‌شد با تولد یکی و گاهی دو تا از بچه‌های کلاس من! تولدی که دست و جیغ و هورا و شیرینی و کیک داشت به‌علاوه‌ی "آقا، تولد داریم؛ تو رو خدا امتحان نگیر!" هفته‌ی اول تولد اکبری. هفته‌ی بعدی تولد اصغری تا هفته‌ی چهارم و رسیدیم به امتحانات ترم اول و من نتوانستم امتحان میان‌ترم بگیرم. موقع امتحانات ترم که وقت آزاد داشتم، با اجازه‌ی معاون اجرایی رفتم پرونده‌ی این چهار پنج نفر را ورق زدم. نامردها همگی تولدشان ماه‌های تابستان بود! علیرضا عبدی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ چالش متن برتر؛ کدام متن را بیشتر پسندیدید؟ (این متن به عنوان متن برتر انتخاب خواهد شد و می‌توانید چند انتخاب داشته باشید) پایان مهلت نظرسنجی: ساعت ۲۲ شرکت در نظرسنجی 👇 https://ble.ir/Homanevesht/3187361356460048819/1779444368278 ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ چالش متن برتر؛ کدام متن را بیشتر پسندیدید؟ (این متن به عنوان متن برتر انتخ
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ ⌛️پایان مهلت نظرسنجی: ساعت ۲۲ ⏰ زمان جلسه نقد آثار: ساعت ۱۷ در گروه دیدگاه👇 ble.ir/join/J9wVbhE47t ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 📞 نقد و بررسی آثار توسط نویسندگان همانوشت 👤 سازنده: گروه دیدگاه همانوشت زمان جلسه: هم اکنون برای نقد و شنیدن نظرات در خدمت شما عزیزان هستیم 🌱 🔺خواندن محتوای کانال از ملزومات شرکت در جلسه است. گروه دیدگاه را دنبال کنید👇 🖇 ble.ir/join/J9wVbhE47t ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ خبری از اتاق فرمان به مخاطبین همانوشت 🗣 متن برتر این هفته 🏆 تولدت مبارک! نویسنده‌معلم: علیرضا عبدی ✍ چرا این متن برتر شد؟ 🔺متنی که مخاطب‌شناسی داشت 🔺زبان روایت، زبان طنز بود 🔺داستان برگرفته از تجربه زیسته بود 🔺پایان غافلگیرکننده داشت 🔺انسجام داستانی داشت و از اضافه‌گویی به دور بود 🔺نویسنده با تکنیک‌ تعلیق‌سازی شک خواننده را به یقین تبدیل کرد متن تولدت مبارک 🔹چالش بعدی چالش روایت است بین ده روایت شاخص کانال، نظرسنجی می‌شود و روایت برتر انتخاب می‌شود به زودی لینک روایت‌ها در کانال گذاشته خواهد شد... ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ @Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ مهمانی‌های حماسی پنجاه و پنجمین شب تجمعات حماسی فرا رسیده بود. میدان شهدای تهران، کانون حضور مردمی بود که با اراده‌ای پولادین گرد هم آمده بودند. در میان جمعیت، خواهر و برادری ایستاده بودند که با حضور پسرخاله‌هایشان که از شهرستانی دوردست مهمانشان بودند، بر شور و همبستگی‌شان افزوده شده بود. ناگهان همان‌طور که جمعیت با سرودی حماسی هم‌نوا شده بود، خواهر و برادر به همراه پسرخاله‌هایشان به جمع آنان پیوستند. صدایشان در هم آمیخت و سرود «ای فرمانده بده فرمان... حکم آن‌چه تو فرمایی» را با شور و حرارت خاصی سر دادند. پرچم سه‌رنگ ایران با افتخار در دستانشان چرخید و در آسمان شب، نمادی از عشق و وفاداری را به تصویر کشید. در آن لحظات، آن‌ها دیگر خود را صرفاً نوجوانانی عادی نمی‌دیدند. حس می‌کردند که بخشی از یک نیروی عظیم و یکپارچه هستند؛ خود را حافظان و مدافعان حرم عشق، وطن و آرمان‌هایش می‌دانستند. هر نفسشان، ادای احترامی بود به تاریخ پرافتخار ایران و هر حرکتشان، گامی در راه پاسداری از تمامیت ارضی و ارزش‌های والای این مرز و بوم. آن شب، میدان شهدا شاهد تجلی حماسه‌ای بود، به شکل مهمانی‌های حماسی در خیابان. روایت از خیابان زینب مرادی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ به نام خدای خورشید توس سلام آقای مهربانی، سلام ای پناهِ امنِ لحظه‌های بی‌قراری... منم، دختری شانزده‌ساله از تبارِ آفتاب و آینه؛ این نامه را از فرسنگ‌ها دورتر، با قاصدک‌های اشتیاق راهی کرده‌ام تا زائرانت آن را به شبکه‌های ضریحت گره بزنند. من اینجا دور از صحن و سرایت ایستاده‌ام، اما دلم را میانِ پنجره‌فولادت جا گذاشته‌ام. ای مولای من! آرزوهایم امسال بویِ حماسه و غیرت گرفته است. دعا کن قلمم از صلابتِ صخره‌ها بنویسد و گام‌هایم در مسیرِ سربلندیِ میهنم، هرگز نلرزد. من در رویایِ اهتزازِ همیشگیِ پرچمِ وطنم بر فرازِ قله‌های اقتدارم. دلم می‌خواهد وارثِ نجیبی برای خون‌های ریخته‌شده بر خاکِ این سرزمین باشم و نامم در دفترِ مدافعانِ عزت و پیروزیِ ایران ثبت شود. ای امامِ رئوف! تو که صاحبِ این خاکی، از راه دور سلامم را بپذیر و نگهدارِ هیبت و شکوهِ این مرز و بوم باش. آرزو دارم تماشاگرِ روزی باشم که پیروزیِ حق بر جهان سایه افکنده و خاکِ من، مهدِ دلاوران و آزادگان باقی بماند. امضایِ سبزت را پایِ تمامِ رویاهای حماسی‌ام بزن؛ که تو پناهِ همیشگیِ این سرزمینِ مقدسی. سمیرا رفیعی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر بسیج فرهنگیان ایتا | بله