غریبهای در آینه
نیمهشب است؛ وقتی که سکوت، به سنگینترین حالت خود میرسد و سایهها در کنج اتاق، قصههای نگفتهام را زمزمه میکنند. به آینه خیره میشوم، اما دیگر در جستوجوی تصویر خودم نیستم؛ این بار، به تماشای کالبدشکافی یک روح نشستهام. کسی که در آن سوی شیشه ایستاده، آنقدر به من نزدیک است که بخار نفسهایش تصویر را میپوشاند، اما آنقدر دور است که انگار در سرزمینی دیگر، در جهانی که سالها پیش پشت سر گذاشتم، دفن شده است.
او غریبه نیست؛ او مقتول من است. او همان کسی است که رویاهایش را به پای واقعیتهای تلخ ذبح کردم؛ همان منی که با چشمهایی درخشان و قلبی که از امید میتپید، باور داشت که دنیا را تغییر میدهد. به چشمانش نگاه میکنم؛ این گودالهای عمیق ساکت، گورستان هزاران کلمهای هستند که هیچوقت جرات نکردم به زبان بیاورم. هر خطی که بر پوستش نشسته، مرثیهای است برای یک شبزندهداری بیهوده، یا داغی است که از یک خداحافظی ناتمام بر جای مانده. او دارد به من نگاه میکند و در این سکوت آزاردهنده، انگار میپرسد: «چطور گذاشتی کار به اینجا برسد؟ چطور اجازه دادی آنهمه نور، ذرهذره در هیاهوی روزمرگیها خاموش شود؟»
شاید دردناکترین بخش این رویارویی این است که میدانم او مقصر نیست؛ من بودم که او را در مسیر رسیدن به خواستههای حقیر، تنها گذاشتم. ما دو نفر، در دو سوی این شیشهی سرد، همبند یک زندانیم. او، محبوس در انعکاسی که مدام تغییر میکند و من، زندانیِ کالبدی که دیگر خانهی روح من نیست. دست روی شیشه میکشم؛ کاش میشد این سد سرد را شکست و به آنسوی مرزها رفت. کاش میشد آن غریبه را در آغوش گرفت، برایش گریست و بابت تمام منهایی که کشتیم تا اینگونه باشیم، عذرخواهی کرد. اما ما فقط دو بازماندهایم؛ دو غریبه که در چشمان هم، خاطرهی کسی را میبینیم که دیگر وجود ندارد.
محمدایمان ریاضیفر✍
#ادبیکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
با رمز یاحیدر
اردیبهشت بیستش را گرفته بود. مثل شبهای قبل، شانههایمان تکیهگاه پرچم بود و زدیم به دل خیابان. برای رسیدن به تجمع، به میدان جانبازان رفتیم. کمی در میدان قدم زدیم که چشمم به بخشی از فضای سبز میدان افتاد؛ همانجا که موکبها و میزهای زیادی دور تا دور چیده شده بود و هر کسی مشغول کاری برای مردم بود. جایی کنار همین میزها، جمع بچهها جمع بود و مسابقهی طنابکشی برپا.
جلوتر رفتم؛ دبیر تربیتبدنی، معاونها و مدیر مدرسهمان را آنجا دیدم. اصلاً کار، کار خودشان بود. لبخند روی لبهایم گل کرد. پیششان رفتم و با ذوق، سلام و علیکی کردم و خداقوت گفتم. خانم معاون خندید و گفت: «همین الآن سه تا پسربچه اینجا بودند؛ یکیشان به بقیه گفت: بچهها! با رمز "یا حیدر" شروع کنیم طناب را بکشیم.» خندید و ادامه داد: «خانم مدیر هم به پسرهای آنطرفِ طناب گفت: شما هم “اللهاکبر” بگین.»
در دل با خودم گفتم این شبها و این خیابانها چقدر در تربیت بچههای ما سهم دارند؛ عجب نسلی، عجب بچههایی! دبیر تربیتبدنی داشت گروههای بعدی را برای دور جدید طنابکشی به خط میکرد. همهی بچهها دوست داشتند زودتر نوبتشان برسد؛ شیطنت میکردند و او را حسابی کلافه کرده بودند. تماشای این صحنهها، یاد مدرسه را برایم زنده کرد. چقدر خیابان بوی مدرسه میداد و اردیبهشت هم بوی ماه مهر!
خانم مدیر پیشم آمد. انگار که صحنهی «یا حیدر» گفتن گروه قبلی حسابی به دلش چسبیده باشد، دوباره ماجرا را برایم تعریف کرد؛ گفت گروهی که طناب را با رمز «یا حیدر» کشید، برنده هم شد. خندیدیم؛ خندههایمان بوی رضایت از این کار بچهها را میداد. آنطرفتر، معاون دیگرمان داشت از این صحنهها عکس میگرفت. یاد مستندسازی جلسات و فعالیتهای مدرسه افتادم؛ حالا او چقدر میتوانست از این مدرسهی بزرگ مستندسازی کند، اللهاعلم!
کمکم از جمعشان جدا شدم و پیش پسرکم رفتم. خانم معاون از خانوادهی ما هم عکس گرفت. شانههایمان تکیهگاه پرچم بود…
فائزه فداکار✍
#روایتکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
چالش این هفته:
اگر قلمم فرصت داشت برای آخرین بار برای وطن بنویسد...
🔺در سه پاراگراف جمله را ادامه دهید و در نظرسنجی شرکت کنید
🎁جایزه چالش:
مبلغ سیصدهزار تومان به نفر برتر
مهلت ارسال متن:
چهارشنبه ۲۷ خرداد
متنها رو برای ادمین کانال ارسال کنید 🙏🌱
#چالشکده
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
امشب در خیابان
کسی شعار نمیدهد...
سکوت دهانها را دوخته...
خشم ابروها را گره زده...
وداع قلبها را می سوزاند...
اما قامتها خم نخواهد شد
و پرچمها پایین نخواهد آمد.
فاطمه محمدی ✍
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht