━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
چالش این هفته:
اگر قلمم فرصت داشت برای آخرین بار برای وطن بنویسد...
🔺در سه پاراگراف جمله را ادامه دهید و در نظرسنجی شرکت کنید
🎁جایزه چالش:
مبلغ سیصدهزار تومان به نفر برتر
مهلت ارسال متن:
چهارشنبه ۲۷ خرداد
متنها رو برای ادمین کانال ارسال کنید 🙏🌱
#چالشکده
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
امشب در خیابان
کسی شعار نمیدهد...
سکوت دهانها را دوخته...
خشم ابروها را گره زده...
وداع قلبها را می سوزاند...
اما قامتها خم نخواهد شد
و پرچمها پایین نخواهد آمد.
فاطمه محمدی ✍
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
خصومت شخصی
خب چه کار کنم؟ وقتی با کسی خصومت شخصی پیدا میکنم، مدام میروم پستها و استوریها و توییتهایش را میبینم و تا جا دارد آنها را به سخره میکشم. تا آبرویش را نبرم، ولکنِ ماجرا هم نمیشوم.
به این میگویند کینهٔ شتری؟ من کینهام شتری است که دوست دارم ترامپ را ضایع کنم؟ من کینهام شتری است که متن مصاحبههایش را تصحیح میکنم و به آن نمره میدهم؟ من کینهام شتری است که همهٔ اخبار جنگ را رها کردهام و چسبیدهام به طنزکی مثل ترامپ؟
خب کارهای خندهدار میکند، تقصیر من نیست. یک بار خودش را مسیح معرفی میکند، یک بار با هوش مصنوعی خودش را جنتلمن میکند و ایران را تهدید میکند و چه و چه و چه. آقا نمیخواهد بپذیرد که برای رئیسجمهور بودن حسابی پیر شده، هر چقدر هم بخواهد با هوش مصنوعی خودش را جذاب نشان دهد، زوال عقلش معلوم است خب.
یک روز داشتم در پارک قدم میزدم، دخترک آمد و داد و فریاد کرد: «بدو، عمو ترامپ کجا رو زد!»
نمیدانم موج چندم بودیم، دقیق یادم نیست؛ ولی میگویند حتی اهدافش را هم هوش مصنوعی تعیین میکند. الله اعلم.
چند باری هم به منِ بدبخت که هر شب برای شعار دادن به میدان میرفتم، انگ زد و گفت من هوش مصنوعیام. دچار شوک هویتی شدم و به آینه پناه بردم. چند بار به بشریت خودم شک کردم؛ نکند من در جهان موازی ذهن ترامپ به شکل هوش مصنوعی درآمدهام.
شب بعد که رفتم مرگ بر آمریکا بگویم، مغزم سیگنال نمیداد. مدام میگفتم: «مرگ بر هوش مصنوعی!»
دوست داشتم با ترامپ یقهبهیقه شوم و بگویم: «تو اصلاً منو میبینی؟ من واقعیام، ترامپ، نه کیک!»
اما خودمانیم، اگر ترامپ نبود، من تا حالا چند بار راهی بیمارستان میشدم. خنده است دیگر؛ بر هر درد بیدرمانی دواست.
الحق که خدا ترامپ را برای نجات ما اینقدر احمق درست کرده است.
سلام من را به ترامپ برسانید. بگویید تنگهٔ هرمز را رها کند و چند روزی به اپستین برگردد و خدا را برای فصاحتِ زبانش شکر کند. خدا به هر کسی این قدرت را نمیدهد.
خدا را چه دیدی؟ شاید فرجی شد و همانجا هم توبه کرد. آن وقت نورٌ علی نور میشود. من هم قول میدهم خصومت شخصیام را با ترامپ کنار بگذارم و به زندگیِ قبل از جدال با ترامپ برگردم.
خاطره کردفیلابی ✍
جدال من و ترامپ
#طنزکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
معرفی کتاب قصه دلبری
مادرش معلم بود؛ و چه خوب معلمی کرد برای پسرش که یاد گرفته بود: «ما بیخیال مرقد زینب نمیشویم؛ روی تمام سینهزنانت حساب کن.»
پسر به امام رضا دخیل بست که همسرش برایش خیر شود و بالاخره بله بگوید. صحن امام رضا «وادی طور» بود برایش؛ کفش نمیپوشید و در حرم امام هشتم صحنگردی میکرد؛ انگار طوافش بود. به دختر منتخب گفته بود سرش برود هیئتش نمیرود؛ شهدا هستند دیگر، همگی هیئتی. حتی دوای دردها، توشه عمر و تمام سالش را در هیئت میبست. از هیئتهای دونفره گرفته تا هیئتهای یهویی که نطلبیده مراد بود، و تا جلسات همیشگی حاجمنصور و حاجمحمود و ... . میگفت زن اگر حسینی باشد، شوهرش زهیر میشود. از شهید علمدار نقل میکرد که اگر کسی را دوست داری، باید برایش آرزوی شهادت کنی؛ و زمان حالی شدن عقد یکلنگهپا شد تا مرجان برایش دعای شهادت کند؛ میدانست آنجا اجابتش ردخور ندارد.
همان شب به زیارت شهدای گمنام شهر رفتند. شهدا هستند دیگر؛ برایش رفیق هم بودند. سهم زیادی از این رفاقت را برای شهید چمران و مناجاتهایش، و شهید محمد عبدی کنار گذاشته بود. حتی سنگ قبر هشت شهید گمنام را با هزینهی خودش تعویض کرد. نذرش برای وصال به معشوق بود. پرواز جهاد مغنیه هم حسابی او را به هم ریخت. قبل از ازدواج، شهدا را جستوجو میکرد؛ با روضه تفحص را شروع میکرد و با روضه تمام. بارها کنار تابوت رفقایش خوابیده بود. بیخود نبود که خانم فروشنده فروشنده با دیدن عکس آقای شهید زنده، با تعجب پرسید این عکس کدام شهید است؟! شهدا هستند دیگر؛ نور بالا میزنند.
همهچیز را پیوند میزده اهلبیت؛ بهویژه به امامحسین جانمان. از عمره گرفته تا نام پسرش که شد «امیرحسین». وصیتنامه و حتی حالوهوای درون قبرش؛ که با روضهی «ارباب» به خاکش سپردند. همهچیز را به خودشان میسپرد و وقتی نذر میکرد، قبل از دیدن نتیجه، آن را ادا میکرد؛ میگفت معامله که نیست.
اولین حقوقش هم صرف کتیبههای هیئت شد. زیارت شاهعبدالعظیم هم که سبک زندگیاش بود.
خطکشی را خوب بلد بود؛ با خطکش اسلام زندگی را خطکشی میکرد و از خط بیرون نمیزد. اهل کتاب بود، نه سینما؛ اهل روزههای مناسبتی عرفه، رجب و شعبان؛ نمازشب هم اگر شرایطش مهیا بود چرا که نه! قرآن جیبیای داشت برای فرصتهای انتظار در مطب، تاکسی و جاهای دیگر.
کلهپاچه یا به قول خودش «کلپچ» میزد! اهل غذای بیرون بود و عاشق قیمه، و در آشپزی هم حرفهای؛ از آبگوشت تا مرغ، ماکارونی و عدسی را عالی میپخت. منظم نبود و گوشیبازی هم میکرد؛ فکرش را بکنید، «انگریبردز»!
کممو بود؛ مو کاشت و همانطوری به سوریه رفت. وقتی بود، نمیگذاشت همسرش دست به سیاه و سفید بزند. دستودلباز بود و اهل بریزوبپاش؛ به بهزیستی کمک میکرد و حتی قضای هدایای مناسبتی را هم برای همسرش ادا میکرد.
کتاب «قصهی دلبری» را با قلمِ روان و بیتکلف نویسندهاش بخوانید؛ گویی راوی نشسته و خودش برایمان تعریف میکند. به امید شفاعتشان.
فائزه فداکار ✍
#کتابکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
وقتی نیمکتها حرف میزنند...
انگشتم را روی دوربین میگذارم.
نیمکتها، صندلیهای خالی، تختهای که سکوت را فریاد میزند... و قاب، این تنهایی را کامل میکند. انگار سقف، همین حالا میخواهد روی سرم فرو بریزد.
دستم خشک میشود. بغض، آرام از گلویم بالا میخزد. کبوترِ خیال، بال میگیرد و مرا به همان لحظهای میبرد که همهچیز آرام بود؛ جایی درست شبیه همینجا...
نمیدانم داشتند کدام صفحهٔ کتاب را ورق میزدند که ناگهان، «بعد» دیگر نرسید. صدایی در گوشم میکوبد:«بابا... آب...»
و بعد، آوایی که لابهلای کتابها تکهتکه میشود و تا خودِ آسمان اوج میگیرد.
دست میکشم بر صندلیِ غبارگرفته. صدایش را میشنوم؛ صدای همان دلتنگیِ پنهان: «دلم برای شیطنتهای گاهوبیگاهشان تنگ است؛ برای خندههای ریزِ میان درس، برای خودکارهایی که خطخطیام میکردند...»
نمیگذارم ادامه دهد. گوشی را پایین میآورم.
قدم میزنم؛ مثل آخرین باری که در کلاس قدم زدم. رو به صندلیهای خالی میگویم: «بچهها برمیگردند. صدا دوباره اینجا میپیچد. خودکارها دوباره روی تنتان سرسره میسازند...»
کنار نیمکتِ گوشهٔ کلاس میایستم؛ همان که دستهاش شکسته و خسته، به دیوار تکیه داده است.
دستم را بر آن میکشم. میگوید:
«تا کی؟ تا کی این دوری و تنهایی؟»
آرام جواب میدهم:«دلتنگیتان را جمع کنید؛ بغضتان بماند برای روزهای وصل.»
میروم روی سکو. ماژیک را برمیدارم.
پیش از نوشتن، زیر لب میگویم:
«دیر و زودش را نمیدانم؛ اما برگشتی زیبا، حتماً در راه است.»
و روی تخته مینویسم:«نزدیکِ قله»
دوربین فلاش میزند. صندلیهای خالی، با جملهٔ روی تخته، برای لحظهای در قاب مینشینند و سکوت کلاس زیر صدای تیز شاتر میشکند.
رویا رستمیوند✍
#داستانکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#روایت_پوستر
باران ستارهها✨
داستانی از دل یک مادر
نویسنده اثر: علیرضا محبی
● داستان دوم👇
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
زمان:
حجم:
10.5M
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
#روایت_صوت
🎧 دومین داستان از روایت مقاومت را میشنوید...
✍ نویسنده: علیرضا محبی
🎙 گوینده: خاطره کردفیلابی
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله