eitaa logo
همانوشت ✎ | هنر قلم معلمان انقلاب اسلامی
535 دنبال‌کننده
736 عکس
42 ویدیو
51 فایل
از میدان کلمه‌ها تا قله تربیت 🙌 ارتباط با ادمین جهت ارسال محتوا: @writing_team_1405 مدرسه نویسندگی همانوشت: @Ghalamasa گروه نقد و دیدگاه: ble.ir/join/DHZ7EhRX1q ⭕کپی‌برداری فقط با لینک رسمی کانال امکان‌پذیر است
مشاهده در ایتا
دانلود
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ معرفی کتاب قصه دلبری مادرش معلم بود؛ و چه خوب معلمی کرد برای پسرش که یاد گرفته بود: «ما بی‌خیال مرقد زینب نمی‌شویم؛ روی تمام سینه‌زنانت حساب کن.» پسر به امام رضا دخیل بست که همسرش برایش خیر شود و بالاخره بله بگوید. صحن امام رضا «وادی طور» بود برایش؛ کفش نمی‌پوشید و در حرم امام هشتم صحن‌گردی می‌کرد؛ انگار طوافش بود. به دختر منتخب گفته بود سرش برود هیئتش نمی‌رود؛ شهدا هستند دیگر، همگی هیئتی. حتی دوای دردها، توشه عمر و تمام سالش را در هیئت می‌بست. از هیئت‌های دونفره گرفته تا هیئت‌های یهویی که نطلبیده مراد بود، و تا جلسات همیشگی حاج‌منصور و حاج‌محمود و ... . می‌گفت زن اگر حسینی باشد، شوهرش زهیر می‌شود. از شهید علمدار نقل می‌کرد که اگر کسی را دوست داری، باید برایش آرزوی شهادت کنی؛ و زمان حالی شدن عقد یک‌لنگه‌پا شد تا مرجان برایش دعای شهادت کند؛ می‌دانست آنجا اجابتش ردخور ندارد. همان شب به زیارت شهدای گمنام شهر رفتند. شهدا هستند دیگر؛ برایش رفیق هم بودند. سهم زیادی از این رفاقت را برای شهید چمران و مناجات‌هایش، و شهید محمد عبدی کنار گذاشته بود. حتی سنگ قبر هشت شهید گمنام را با هزینه‌ی خودش تعویض کرد. نذرش برای وصال به معشوق بود. پرواز جهاد مغنیه هم حسابی او را به هم ریخت. قبل از ازدواج، شهدا را جست‌وجو می‌کرد؛ با روضه تفحص را شروع می‌کرد و با روضه تمام. بارها کنار تابوت رفقایش خوابیده بود. بی‌خود نبود که خانم فروشنده فروشنده با دیدن عکس آقای شهید زنده، با تعجب پرسید این عکس کدام شهید است؟! شهدا هستند دیگر؛ نور بالا می‌زنند. همه‌چیز را پیوند می‌زده اهل‌بیت؛ به‌ویژه به امام‌حسین جانمان. از عمره گرفته تا نام پسرش که شد «امیرحسین». وصیت‌نامه و حتی حال‌وهوای درون قبرش؛ که با روضه‌ی «ارباب» به خاکش سپردند. همه‌چیز را به خودشان می‌سپرد و وقتی نذر می‌کرد، قبل از دیدن نتیجه، آن را ادا می‌کرد؛ می‌گفت معامله که نیست. اولین حقوقش هم صرف کتیبه‌های هیئت شد. زیارت شاه‌عبدالعظیم هم که سبک زندگی‌اش بود. خط‌کشی را خوب بلد بود؛ با خط‌کش اسلام زندگی را خط‌کشی می‌کرد و از خط بیرون نمی‌زد. اهل کتاب بود، نه سینما؛ اهل روزه‌های مناسبتی عرفه، رجب و شعبان؛ نمازشب هم اگر شرایطش مهیا بود چرا که نه! قرآن جیبی‌ای داشت برای فرصت‌های انتظار در مطب، تاکسی و جاهای دیگر. کله‌پاچه یا به قول خودش «کلپچ» می‌زد! اهل غذای بیرون بود و عاشق قیمه، و در آشپزی هم حرفه‌ای؛ از آبگوشت تا مرغ، ماکارونی و عدسی را عالی می‌پخت. منظم نبود و گوشی‌بازی هم می‌کرد؛ فکرش را بکنید، «انگری‌بردز»! کم‌مو بود؛ مو کاشت و همانطوری به سوریه رفت. وقتی بود، نمی‌گذاشت همسرش دست به سیاه و سفید بزند. دست‌ودلباز بود و اهل بریزوبپاش؛ به بهزیستی کمک می‌کرد و حتی قضای هدایای مناسبتی را هم برای همسرش ادا می‌کرد. کتاب «قصه‌ی دلبری» را با قلمِ روان و بی‌تکلف نویسنده‌اش بخوانید؛ گویی راوی نشسته و خودش برایمان تعریف می‌کند. به امید شفاعتشان. فائزه فداکار ✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
وقتی نیمکت‌ها حرف می‌زنند... انگشتم را روی دوربین می‌گذارم. نیمکت‌ها، صندلی‌های خالی، تخته‌ای که سکوت را فریاد می‌زند... و قاب، این تنهایی را کامل می‌کند. انگار سقف، همین حالا می‌خواهد روی سرم فرو بریزد. دستم خشک می‌شود. بغض، آرام از گلویم بالا می‌خزد. کبوترِ خیال، بال می‌گیرد و مرا به همان لحظه‌ای می‌برد که همه‌چیز آرام بود؛ جایی درست شبیه همین‌جا... نمی‌دانم داشتند کدام صفحهٔ کتاب را ورق می‌زدند که ناگهان، «بعد» دیگر نرسید. صدایی در گوشم می‌کوبد:«بابا... آب...» و بعد، آوایی که لابه‌لای کتاب‌ها تکه‌تکه می‌شود و تا خودِ آسمان اوج می‌گیرد. دست می‌کشم بر صندلیِ غبارگرفته. صدایش را می‌شنوم؛ صدای همان دلتنگیِ پنهان: «دلم برای شیطنت‌های گاه‌وبی‌گاهشان تنگ است؛ برای خنده‌های ریزِ میان درس، برای خودکارهایی که خط‌خطی‌ام می‌کردند...» نمی‌گذارم ادامه دهد. گوشی را پایین می‌آورم. قدم می‌زنم؛ مثل آخرین باری که در کلاس قدم زدم. رو به صندلی‌های خالی می‌گویم: «بچه‌ها برمی‌گردند. صدا دوباره اینجا می‌پیچد. خودکارها دوباره روی تنتان سرسره می‌سازند...» کنار نیمکتِ گوشهٔ کلاس می‌ایستم؛ همان که دسته‌اش شکسته و خسته، به دیوار تکیه داده است. دستم را بر آن می‌کشم. می‌گوید: «تا کی؟ تا کی این دوری و تنهایی؟» آرام جواب می‌دهم:«دلتنگی‌تان را جمع کنید؛ بغضتان بماند برای روزهای وصل.» می‌روم روی سکو. ماژیک را برمی‌دارم. پیش از نوشتن، زیر لب می‌گویم: «دیر و زودش را نمی‌دانم؛ اما برگشتی زیبا، حتماً در راه است.» و روی تخته می‌نویسم:«نزدیکِ قله» دوربین فلاش می‌زند. صندلی‌های خالی، با جملهٔ روی تخته، برای لحظه‌ای در قاب می‌نشینند و سکوت کلاس زیر صدای تیز شاتر می‌شکند. رویا رستمی‌وند✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ باران ستاره‌ها✨ داستانی از دل یک مادر نویسنده اثر: علیرضا محبی ● داستان دوم👇 ━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
باران ستاره‌ها.mp3
زمان: حجم: 10.5M
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🎧 دومین داستان از روایت مقاومت را می‌شنوید... ✍ نویسنده: علیرضا محبی 🎙 گوینده: خاطره کردفیلابی ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ طرح در نمایشنامه چیست؟ طرح (یا به یونانی: میتوس؛ به انگلیسی: پلات؛ و به فرانسوی: پلان) برای نخستین بار در پوئتیک ارسطو مطرح شد و در گذر زمان، معانی گوناگونی یافت. در زبان فارسی، «طرح» معادل‌هایی نظیر پیرنگ، افسانه، مضمون، داستان و توطئه دارد. «فرهنگ پنگوئن» طرح را این‌گونه تعریف کرده است: «در نمایشنامه، شعر و یا داستان، طرح عبارت است از نقشه، نظم و شکلی از حوادث.» به بیانی دیگر، حوادث و شخصیت‌ها طوری در اثر شکل می‌یابند که باعث کنجکاوی و تعلیق مخاطب می‌شوند؛ به‌گونه‌ای که مخاطب در پی تعقیب حوادث می‌رود و می‌خواهد علت وقوع آن‌ها را بفهمد. طرح از نظر زبانی، دارای سه زمان دستوری است: ۱. چرا آن حادثه اتفاق افتاد؟ ۲. چرا این ماجرا در حال اتفاق است؟ ۳. آیا حادثه‌ای اتفاق خواهد افتاد؟ بهنام میرزایی ✍ مدرس نمایشنامه نویسی ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ «لاحول و ولا» ذکرِ لبم بود و مدام است در مذهبِ ما، ذکرِ خدا اصلِ کلام است بر پا شد عزای تو و دل سمتِ تو چرخید سمتِ تو نمازِ من و این قبله مدام است حاشا که بگویم به جز از حق، صنمی هست! اما به خدا، عشقِ حسین حُسنِ ختام است سمیرا رفیعی✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ اینک نوبت ماست... بعثت؟ واژه‌ای که گمان می‌کنم باید بیشتر درباره‌اش تأمل کنم. وقتی در سینهٔ پیامبر اکرم(ص) جوششی برای دین خدا پدید آمد و برای دعوت به دین حق برانگیخته شد، ما را چه به برانگیخته شدن؟ او پیامبر است و ما بندگانِ زمین. وقتی تشنه می‌شویم، برای رفع تشنگی برمی‌خیزیم. مهم نیست چقدر سخت باشد؛ موانع را کنار می‌زنیم، لیوانی را می‌شوییم، به دنبال آب زلال می‌گردیم و تمام تلاشمان را می‌کنیم تا به مقصود برسیم. شاید برای ما، مبعوث شدن به همین سادگی باشد. درست است؛ برانگیختن و مبعوث شدن، چنین جوششی در دل ما ایجاد می‌کند که برخیزیم و به میدان بیاییم؛ اینکه هرکس با هر سلاحی که از ایمانش ساخته است، وارد میدان شود؛ با قلمش، با گفتارش، با فکرش و با هنرش. حالا تو به میدان بیا و از برانگیختگیِ خود بگو. هر یک از ما در دلِ لحظه‌های مبهم زندگی، «بعثتی» شخصی داریم؛ اما بعثتِ حقیقی آن نیست که تنها یک دل را بلرزاند، بلکه آن جوششِ جمعی است که جامعه را از قالب‌های کهنهٔ نابرابری، جهل و رکود بیرون می‌کشد. ما به جای آنکه منتظر پیامبری دیگر باشیم، می‌توانیم خود، مبعوثِ تحول اجتماعی شویم؛ با تحلیل ریشه‌های فقر، با برنامه‌ریزی برای عدالت آموزشی و با دیدنِ زخم‌هایی که سال‌هاست بر پیکر جامعه نشسته‌اند و مرهمی جز ارادهٔ همگانی نمی‌پذیرند. بعثتِ امروزِ ما، ایستادن در کنار همنوع است، نه در برابر او؛ گشودن راهی برای همهٔ تشنگان است، نه برداشتن تنها یک لیوان آب. آن‌گاه که به جای سرزنشِ فردِ محروم، زنجیرهای محرومیت را یکی‌یکی از هم می‌گسلیم، به‌راستی برانگیخته شده‌ایم. حالا بگو: تو برای درمان کدام دردِ کهنهٔ این جامعه، امروز برمی‌خیزی؟ محمدجواد رحمن‌پور✍ ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━ 🟢 شماره اول مجموعه کمیک همانوشت 🔺طناز جنگ «روایت معلمانه یک شکست آشکار» ✍نویسنده: خاطره کردفیلابی 🏞طراح و تصویرگر: محمدجواد رحمن‌پور ┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄ 🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان ایتا | بله