━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
با رمز یاحیدر
اردیبهشت بیستش را گرفته بود. مثل شبهای قبل، شانههایمان تکیهگاه پرچم بود و زدیم به دل خیابان. برای رسیدن به تجمع، به میدان جانبازان رفتیم. کمی در میدان قدم زدیم که چشمم به بخشی از فضای سبز میدان افتاد؛ همانجا که موکبها و میزهای زیادی دور تا دور چیده شده بود و هر کسی مشغول کاری برای مردم بود. جایی کنار همین میزها، جمع بچهها جمع بود و مسابقهی طنابکشی برپا.
جلوتر رفتم؛ دبیر تربیتبدنی، معاونها و مدیر مدرسهمان را آنجا دیدم. اصلاً کار، کار خودشان بود. لبخند روی لبهایم گل کرد. پیششان رفتم و با ذوق، سلام و علیکی کردم و خداقوت گفتم. خانم معاون خندید و گفت: «همین الآن سه تا پسربچه اینجا بودند؛ یکیشان به بقیه گفت: بچهها! با رمز "یا حیدر" شروع کنیم طناب را بکشیم.» خندید و ادامه داد: «خانم مدیر هم به پسرهای آنطرفِ طناب گفت: شما هم “اللهاکبر” بگین.»
در دل با خودم گفتم این شبها و این خیابانها چقدر در تربیت بچههای ما سهم دارند؛ عجب نسلی، عجب بچههایی! دبیر تربیتبدنی داشت گروههای بعدی را برای دور جدید طنابکشی به خط میکرد. همهی بچهها دوست داشتند زودتر نوبتشان برسد؛ شیطنت میکردند و او را حسابی کلافه کرده بودند. تماشای این صحنهها، یاد مدرسه را برایم زنده کرد. چقدر خیابان بوی مدرسه میداد و اردیبهشت هم بوی ماه مهر!
خانم مدیر پیشم آمد. انگار که صحنهی «یا حیدر» گفتن گروه قبلی حسابی به دلش چسبیده باشد، دوباره ماجرا را برایم تعریف کرد؛ گفت گروهی که طناب را با رمز «یا حیدر» کشید، برنده هم شد. خندیدیم؛ خندههایمان بوی رضایت از این کار بچهها را میداد. آنطرفتر، معاون دیگرمان داشت از این صحنهها عکس میگرفت. یاد مستندسازی جلسات و فعالیتهای مدرسه افتادم؛ حالا او چقدر میتوانست از این مدرسهی بزرگ مستندسازی کند، اللهاعلم!
کمکم از جمعشان جدا شدم و پیش پسرکم رفتم. خانم معاون از خانوادهی ما هم عکس گرفت. شانههایمان تکیهگاه پرچم بود…
فائزه فداکار✍
#روایتکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
چالش این هفته:
اگر قلمم فرصت داشت برای آخرین بار برای وطن بنویسد...
🔺در سه پاراگراف جمله را ادامه دهید و در نظرسنجی شرکت کنید
🎁جایزه چالش:
مبلغ سیصدهزار تومان به نفر برتر
مهلت ارسال متن:
چهارشنبه ۲۷ خرداد
متنها رو برای ادمین کانال ارسال کنید 🙏🌱
#چالشکده
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
امشب در خیابان
کسی شعار نمیدهد...
سکوت دهانها را دوخته...
خشم ابروها را گره زده...
وداع قلبها را می سوزاند...
اما قامتها خم نخواهد شد
و پرچمها پایین نخواهد آمد.
فاطمه محمدی ✍
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
خصومت شخصی
خب چه کار کنم؟ وقتی با کسی خصومت شخصی پیدا میکنم، مدام میروم پستها و استوریها و توییتهایش را میبینم و تا جا دارد آنها را به سخره میکشم. تا آبرویش را نبرم، ولکنِ ماجرا هم نمیشوم.
به این میگویند کینهٔ شتری؟ من کینهام شتری است که دوست دارم ترامپ را ضایع کنم؟ من کینهام شتری است که متن مصاحبههایش را تصحیح میکنم و به آن نمره میدهم؟ من کینهام شتری است که همهٔ اخبار جنگ را رها کردهام و چسبیدهام به طنزکی مثل ترامپ؟
خب کارهای خندهدار میکند، تقصیر من نیست. یک بار خودش را مسیح معرفی میکند، یک بار با هوش مصنوعی خودش را جنتلمن میکند و ایران را تهدید میکند و چه و چه و چه. آقا نمیخواهد بپذیرد که برای رئیسجمهور بودن حسابی پیر شده، هر چقدر هم بخواهد با هوش مصنوعی خودش را جذاب نشان دهد، زوال عقلش معلوم است خب.
یک روز داشتم در پارک قدم میزدم، دخترک آمد و داد و فریاد کرد: «بدو، عمو ترامپ کجا رو زد!»
نمیدانم موج چندم بودیم، دقیق یادم نیست؛ ولی میگویند حتی اهدافش را هم هوش مصنوعی تعیین میکند. الله اعلم.
چند باری هم به منِ بدبخت که هر شب برای شعار دادن به میدان میرفتم، انگ زد و گفت من هوش مصنوعیام. دچار شوک هویتی شدم و به آینه پناه بردم. چند بار به بشریت خودم شک کردم؛ نکند من در جهان موازی ذهن ترامپ به شکل هوش مصنوعی درآمدهام.
شب بعد که رفتم مرگ بر آمریکا بگویم، مغزم سیگنال نمیداد. مدام میگفتم: «مرگ بر هوش مصنوعی!»
دوست داشتم با ترامپ یقهبهیقه شوم و بگویم: «تو اصلاً منو میبینی؟ من واقعیام، ترامپ، نه کیک!»
اما خودمانیم، اگر ترامپ نبود، من تا حالا چند بار راهی بیمارستان میشدم. خنده است دیگر؛ بر هر درد بیدرمانی دواست.
الحق که خدا ترامپ را برای نجات ما اینقدر احمق درست کرده است.
سلام من را به ترامپ برسانید. بگویید تنگهٔ هرمز را رها کند و چند روزی به اپستین برگردد و خدا را برای فصاحتِ زبانش شکر کند. خدا به هر کسی این قدرت را نمیدهد.
خدا را چه دیدی؟ شاید فرجی شد و همانجا هم توبه کرد. آن وقت نورٌ علی نور میشود. من هم قول میدهم خصومت شخصیام را با ترامپ کنار بگذارم و به زندگیِ قبل از جدال با ترامپ برگردم.
خاطره کردفیلابی ✍
جدال من و ترامپ
#طنزکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
معرفی کتاب قصه دلبری
مادرش معلم بود؛ و چه خوب معلمی کرد برای پسرش که یاد گرفته بود: «ما بیخیال مرقد زینب نمیشویم؛ روی تمام سینهزنانت حساب کن.»
پسر به امام رضا دخیل بست که همسرش برایش خیر شود و بالاخره بله بگوید. صحن امام رضا «وادی طور» بود برایش؛ کفش نمیپوشید و در حرم امام هشتم صحنگردی میکرد؛ انگار طوافش بود. به دختر منتخب گفته بود سرش برود هیئتش نمیرود؛ شهدا هستند دیگر، همگی هیئتی. حتی دوای دردها، توشه عمر و تمام سالش را در هیئت میبست. از هیئتهای دونفره گرفته تا هیئتهای یهویی که نطلبیده مراد بود، و تا جلسات همیشگی حاجمنصور و حاجمحمود و ... . میگفت زن اگر حسینی باشد، شوهرش زهیر میشود. از شهید علمدار نقل میکرد که اگر کسی را دوست داری، باید برایش آرزوی شهادت کنی؛ و زمان حالی شدن عقد یکلنگهپا شد تا مرجان برایش دعای شهادت کند؛ میدانست آنجا اجابتش ردخور ندارد.
همان شب به زیارت شهدای گمنام شهر رفتند. شهدا هستند دیگر؛ برایش رفیق هم بودند. سهم زیادی از این رفاقت را برای شهید چمران و مناجاتهایش، و شهید محمد عبدی کنار گذاشته بود. حتی سنگ قبر هشت شهید گمنام را با هزینهی خودش تعویض کرد. نذرش برای وصال به معشوق بود. پرواز جهاد مغنیه هم حسابی او را به هم ریخت. قبل از ازدواج، شهدا را جستوجو میکرد؛ با روضه تفحص را شروع میکرد و با روضه تمام. بارها کنار تابوت رفقایش خوابیده بود. بیخود نبود که خانم فروشنده فروشنده با دیدن عکس آقای شهید زنده، با تعجب پرسید این عکس کدام شهید است؟! شهدا هستند دیگر؛ نور بالا میزنند.
همهچیز را پیوند میزده اهلبیت؛ بهویژه به امامحسین جانمان. از عمره گرفته تا نام پسرش که شد «امیرحسین». وصیتنامه و حتی حالوهوای درون قبرش؛ که با روضهی «ارباب» به خاکش سپردند. همهچیز را به خودشان میسپرد و وقتی نذر میکرد، قبل از دیدن نتیجه، آن را ادا میکرد؛ میگفت معامله که نیست.
اولین حقوقش هم صرف کتیبههای هیئت شد. زیارت شاهعبدالعظیم هم که سبک زندگیاش بود.
خطکشی را خوب بلد بود؛ با خطکش اسلام زندگی را خطکشی میکرد و از خط بیرون نمیزد. اهل کتاب بود، نه سینما؛ اهل روزههای مناسبتی عرفه، رجب و شعبان؛ نمازشب هم اگر شرایطش مهیا بود چرا که نه! قرآن جیبیای داشت برای فرصتهای انتظار در مطب، تاکسی و جاهای دیگر.
کلهپاچه یا به قول خودش «کلپچ» میزد! اهل غذای بیرون بود و عاشق قیمه، و در آشپزی هم حرفهای؛ از آبگوشت تا مرغ، ماکارونی و عدسی را عالی میپخت. منظم نبود و گوشیبازی هم میکرد؛ فکرش را بکنید، «انگریبردز»!
کممو بود؛ مو کاشت و همانطوری به سوریه رفت. وقتی بود، نمیگذاشت همسرش دست به سیاه و سفید بزند. دستودلباز بود و اهل بریزوبپاش؛ به بهزیستی کمک میکرد و حتی قضای هدایای مناسبتی را هم برای همسرش ادا میکرد.
کتاب «قصهی دلبری» را با قلمِ روان و بیتکلف نویسندهاش بخوانید؛ گویی راوی نشسته و خودش برایمان تعریف میکند. به امید شفاعتشان.
فائزه فداکار ✍
#کتابکده
┄┅═✧❁🕊🇮🇷🕊❁✧═┅┄
🔰مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان
ایتا | بله