چرا به خودم اسیب میزنم؟
دلیل اصلیش این نیست که آدم از درد خوشش بیاد؛ دلیلش اینه که دردِ درونیش خیلی سنگینه. وقتی آدم اونقدر از نظر روحی اذیت میشه که دیگه نمیتونه با حرف زدن یا گریه کردن آروم بشه، ناخودآگاه میخواد اون دردِ توی قلبش رو به یه دردِ فیزیکی تبدیل کنه که بتونه ببینتش و لمسش کنه.
یه سریها وقتی اونقدر فشار روانی زیاد میشه که احساس میکنن دیگه هیچی رو حس نمیکنن، با این کار میخوان فقط یه چیزی رو حس کنن، حتی اگه اون چیز درد باشه. در واقع، اون زخمها یه جور راه برای تخلیه کردنِ اون همه فشار و آشوبِ توی ذهنونه؛ یه جور فریاد زدن که با کلمات نمیشه گفت، پس با پوست نوشته میشه.
Rain of Blood
The sky bled heavy, crimson tears, drowning the silent world in a rhythmic, macabre downpour. It wasn’t water that fell, but a suffocating shroud of red a rain of blood that washed away the light and left only the scent of iron and sorrow
عزیزترین پسر من
خیلی دوستت دارم و برات صبر میکنم چه یک ماه چه یک سال تا بتونیم هم دیگر رو ببینیم بریم کتابخونه باهم اهنگ بخونیم به اسب ها غذا بدیم زیر بارون راه بریم باهم بخندیم فیلم ببینیم باهم بریم پارک و کلی حرف بزنیم برات صبر میکنم تا بتونیم یکروز همدیگر رو بغل کنیم و روزمون رو برای هم تعرییف کنیم اگه نبودی کسی نبود که وقتی بهش ریل میدم کلی ذوق کنه کسی نبود که بهم شببخیر بگه کسی نبود که بهم توجه کنه و همیشه باهام حرف بزنه و به همه ویسام با دقت گوش کنه حتی وقتی کار داره وقتی نیستی انگار ارمینایی وجود نداره که حتی نمیتونم توصیفش کنم زندگی با تو خیلی قشنگ تره هیچوقت نمیتونم این تصور رو از ذهنم بیرون کنم چون اگه تو نباشی دیگه ارمینایی هم توی این دنیا وجود نداره