"در گوشهای از این اتاقِ بیانتها، که دیوارهایش زمزمههای قضاوت را منعکس میکرد، نشسته بودم و اشکهایم بیصدا بر گونههایم میلغزید. سنگینیِ نگاههای نامرئی، چون خنجری سرد بر جانم مینشست و انگشتانِ اشارتی که گویی مرا هدف گرفته بودند، وهمی مرگبار میساختند. این کابوسِ روزمره، این تحقیرِ مداوم در مدرسه، زندگی را به پرتگاهی ابدی بدل کرده بود؛ پرتگاهی که تنها روزنهاش، نوری لرزان از سوی کرم شبتابی بود که شاید، فقط شاید، بتوانست این سیاهیِ مطلق را برای لحظهای بشکافد.
و ناگهان، در اوجِ این ناامیدیِ مطلق، نجوایی از جنسِ سکوت، گوشِ جانم را نوازش داد. نه از بیرون، که از درونِ خودِ تاریکی. انگار همین سایهها که مرا احاطه کرده بودند، شروع به سخن گفتن کردند. هر سایه، شکلی به خود گرفت؛ یکی شبیه خاطرهای دور، دیگری تصویری از آیندهای گمشده. آنها از رنجی سخن میگفتند که نه مختص من، که بخشی از سرشتِ هستی بود. از زیباییِ نهفته در دلِ درد، و از نوری که حتی در عمیقترین نقاطِ سیاهی، قادر به درخشیدن است. دریافتم که این تاریکی، نه پایان، که خود، آغازی بود برای درکِ نور.
این درکِ تازه، چون نسیمی خنک، اتاقِ دربسته را شکافت و مرا به سوی پنجره کشاند. انگار دیوارهایِ اتاق، خود، شروع به عقبنشینی کرده بودند و منظرهای غریب اما آشنا پدیدار شد. دیگر خبری از کوچههای تنگ و آسمانِ خاکستری نبود؛ در عوض، پهنهای بیکران از آبهای تیره و مواج در برابر چشمانم گسترده شد. اقیانوس.
نفس عمیقی کشیدم و بوی نمِ دریا مشامم را پر کرد. دیگر خبری از آن نگاههای تحقیرآمیز و دستهای اشارهگر نبود. اینجا، عظمتِ امواج، هر صدای کوچکی را در خود گم میکرد و عمقِ بیانتهای آب، تمامِ نگرانیهای کوچکِ مرا در خود حل مینمود. ایستادم و به افق خیره شدم؛ جایی که آسمانِ تیره، بیهیچ مرزی، به آبهای تیره میپیوست. در آن لحظه، دیگر نه تنها بودم و نه ترسان. احساس کردم بخشی از این گسترهی عظیم شدهام؛ ذرهای کوچک اما یگانه در آغوشِ اقیانوسی بیپایان که رازهایش به قدمتِ زمان بود و آرامشش، عمیقتر از هر رنجی.
انزوا
"در گوشهای از این اتاقِ بیانتها، که دیوارهایش زمزمههای قضاوت را منعکس میکرد، نشسته بودم و اشکها
ایستاده بودم، اما انگار دیگر به هیچ «ایستادن» نیاز نبود؛ وجودم همچون چیزی بیاِشاره در میانِ آب حل میشد. از دور که نگاه میکردم، میدانستم این فقط یک اقیانوس است ولی چه کسی میتواند بگوید «فقط» یعنی چه، وقتی آدمی تمامِ سالهای خود را در یک نگاه گم کرده باشد؟ بوی نمک در گلوی من مینشست، نه برای آزردن، که برای شستوشوی بیرحمانهی دروغها. و من، بیآنکه بتوانم خودم را قانع کنم، پذیرفتم که آن صداهای درونِ سرم آن زمزمههای قضاوت، آن انگشتهای نامرئیِ اتهام واقعاً بیرون از من نبودند؛ بیرون فقط نمایش بود، چیزی شبیه پردهای که روی صحنه میافتد تا تماشاگر فراموش کند پشتِ صحنه هم چیزی هست.
اکنون، موجها پشتِ موج میآمدند، و با هر بازگشت، یک اندیشه را عقبتر میبردند، انگار که ذهن را از خودِ ذهن میشستند. عجیب است: وقتی آدم بیش از حد درد کشیده باشد، بعد از مدتی دیگر درد را به عنوان «درد» حس نمیکند؛ آن را تبدیل میکند به قانونی، به عادتی، به نوعی محکومیتِ خودخواسته. من سالها محکوم بودم حتی وقتی هیچ دادگاهی در کار نبود و همین بود که مرا خسته میکرد. اما اینجا، در برابر اقیانوس، محکومیت معنای خود را از دست میداد. آب بیآنکه حکم دهد، میبرد؛ بیآنکه دلسوزی کند، جا میگذاشت برای هرچه که دیگر توانِ چسبیدن به زمین را نداشت.
نمیدانم چه کسی، یا چه چیزی، برای نخستین بار حقیقت را به من گفت: که رنج، همیشه دشمن نیست. گاهی رنج تنها واژهای است که خودِ آدم، برای اعتراف به درماندگیاش انتخاب میکند. و من که تا همین لحظه گمان میکردم درماندگی یک ننگ است فهمیدم درماندگی میتواند راهِ شناخت باشد. شاید این شناخت، شبیه نورِ کرم شبتاب نباشد؛ آن نورِ لرزان بیشتر وعده بود تا پاسخ. اما آرامشی که حالا در من نشست، نه وعده داشت و نه تظاهرات. آرامشی بود که مثل سنگِ تهِ آب، سنگین و بیحرکت میماند و از همانجا، با حضورش، همه چیز را رام میکرد.
من به افق خیره شدم، اما دیگر افق برایم خطِ جدایی نبود. افق، مثل اعترافی بیمخاطب، فقط میگفت: «این است». هیچ توضیحی نمیداد، هیچ حقارتی در خودش نداشت. و در آن سادگی، ناگهان ترسِ قدیمی همان ترسی که سالها با تحقیر تغذیه شده بود چنان بیمعنا شد که حتی شرم هم دیگر جایی برای لانه کردن پیدا نکرد. بله، میگویم شرم: چون شرم هم مثل بختک میماند، حتی وقتی هوا عوض میشود.
اما مبادا فکر کنی این آرامش مرا سبک کرد. نه. آرامش عمیق، اغلب سنگینتر از هر شورش است. من هنوز میتوانستم به یاد بیاورم که چهگونه در مدرسه خرد شدم؛ میتوانستم همان لحظهها را با تمام جزئیات در ذهن باز کنم. فقط اکنون، وقتی تصویرها میآمدند، دیگر پشتِ آنها «قضاوت» نبود. پشتِ آنها یک سکوت بود سکوتِ عمیقی که انگار اقیانوس روی زخم کشیده باشد تا نشان دهد زخم، دیگر قرار نیست فرمان دهد.
در همین سکوت، انگشتهای نامرئی از دستهای من دست کشیدند. یا شاید، بدترش: شاید دیگر من حوصله نداشتم به آنها جواب بدهم. و همین بیجوابی، مثل نخستین نفسِ پس از سالها خفگی، درونم را روشن کرد نه با آتش، با روشناییِ یخزده. روشناییای که آرام است، اما تمام نمیکند؛ فقط میپذیرد.
و اگر بخواهم صادق باشم صادقتر از همیشه میترسم این آرامش هم روزی مثل همه چیز، سایهای داشته باشد. میترسم وقتی فردا از خواب بیدار شوم، اقیانوس از پنجرهی چشمهایم بیرون برود و من دوباره به همان زمینِ تنگ برگردم، همان جایی که نامها به انسانها چسبانده میشوند و آدم خیال میکند آن برچسبها حقیقتاند. اما حتی این ترس هم، اینجا، در میان آب، بیاهمیت میشود؛ چون اقیانوس به من آموخت که ترس و آزار، همیشه میآیند ولی «من» قرار نیست همیشه همان کسی بمانم که پیشتر آزار میدید.
پس من—در حالی که کفِ پاهایم دیگر مرزِ ساحل را نمیشناخت فهمیدم آرامش عمیق یعنی این: نه شاد شدن، نه فراموش کردن؛ فقط ساختن جایی در درون، برای دیدنِ حقیقت، حتی اگر حقیقت تلخ باشد.
و حقیقت تلخ این بود در سکوتِ بیانتهای آب که من هنوز زندهام. و زنده بودن، گاهی زیباترین و در عین حال سختترین اعترافهاست.
من دیگر فریاد نمیخواستم. فقط میخواستم ادامه داشته باشم در همین اقیانوس.