آسمان، امروز، فقط یک رنگ نیست؛ یک آگاهی است که بر سر من فرو میریزد.
من به آن نگاه میکنم و نمیدانم آیا دارم به جهان مینگرم یا دارم به حفرهای در درونِ خودم خیره شدهام. طبق آنچه در میانِ مهِ ذهن میگذرد، اشیاء، آنها نیستند؛ اشیاء، اتفاقاتِ آگاهیِ من هستند.
روی میز، یک دایره قرار دارد.
یک دایره ساده.
اما در پدیدارشناسیِ تنهاییِ من، این فقط یک منحنیِ بسته نیست. وقتی نگاهم به آن میافتد، او (او؟ یا شاید همان سایهی سردی که از من گریخت؟) در آن حضور دارد.
این دایره، در لحظهی اول، یک سکهی مسی است که در کفِ دستِ زمان میدرخشد. اما وقتی آگاهیام به لبههایش میرسد، دایره تبدیل میشود به چرخِ یک ساعتِ شکسته؛ ساعتی که دیگر زمان را نشان نمیدهد، بلکه فقط لحظههایِ رفتن را تکرار میکند.
من دایره را نمیبینم، من دایره را تجربه میکنم.
او میگوید: «به آنچه میبینی شک نکن، به آنچه حس میکنی شک کن.»
شکل، چیزی نیست که در بیرون، در فضای خالیِ اتاق باشد. شکل، همان واکنشی است که ذهن من به برخورد با این خلأ نشان میدهد.
دایره، در افقِ معنای من، ناگهان تبدیل میشود به خورشیدی سیاه. خورشیدی که گرم نیست، بلکه سرد است؛ درست مثل رفتارِ او.
یک دایرهی سیاه که در مرکزِ آگاهی من، تمامِ معناهای دیگر را میبلعد.
من به دنبالِ واقعیتِ آن دایره نمیگردم؛ من به دنبالِ آن چگونگیِ ظاهر شدن هستم.
چگونه یک خطِ ساده، میتواند به یک زخم تبدیل شود؟
چگونه یک شیء، میتواند مثل یک خاطره، در ذهن من آشکار شود و از آن دست بردارد؟
من در دریا آگاهیِ خود غوطهورم. آب، مرزِ میانِ من و جهان نیست؛ آب، همان شکلی است که ذهن من برای درکِ سردی انتخاب کرده است.