اگر موندن برای تو یک بارِ سنگین بود، پس من تمامِ عمرم را در سکوتِ این بار گذراندم. چیزی از تو نخواستم، جز اینکه اجازه بدهی در حاشیهیِ زندگیات، مثل یک سایهیِ بیصدا، فقط تماشا کنم. اما حالا، حتی این نگاهها هم به من خیانت میکنند؛ میگویم نمیخواهم ببینمت، اما چشمانم وقتی تو را میبینند، ساعتها به تو خیره میمانند، انگار در حالِ ثبتِ آخرین لحظهیِ یک فاجعه هستند.