از شب عاشورای 61 تا شب عاشورای 404 هزار و سیصد و هشتاد و پنج آزمون میگذرد. در هر آزمونی خیمه ای، در هر خیمه ای حسینی، و در هر حسینی درخواستی: "بروید و زنده بمانید که فردا عاشورای من است". و هزار و سیصد و هشتاد و پنج حسین است که پاسخ ما حسرت است و کمی هم ترس و حتی شادی. چرا که شب عاشورا شب تصمیم است، نه شب فکر و تحلیل و تردید. هیچ معلوم نیست ما جزو فراریان تاریکی بودیم یا حتی نمازخوانان لشکر ابن سعد. ما و پدران ما و پدران پدران ما هر شب عاشورا به این سوال فکر کرده اند: "میمانی یا میروی؟"
اما امروز، در آستانه عاشورای 404، ایران از شبی تاریک، خجسته بیرون آمد؛ اگر حسین فرسنگ ها از مدینه را سنگ به سنگ جست و از هزاران هزار فقط 72 یار پیدا کرد، در ایران هزاران هزار بودند که فقط یار یک حسین شدند، اگر حسین در شب عاشورا خواهش میکرد "بروید، من هستم"، مردمانی در ایران در شب عاشورایشان به حسین شان التماس میکردند "نیا، ما هستیم"!
در حالی که کثیف ترین و رذل ترین و قوی ترین انسان نمایان به ایران عاشورایی حمله کردند. در حالی که از خیانت و حماقت داخلی تا اتحاد و فناوری خارجی هیچ کم نگذاشتند، با مدرن ترین شمشیرها، با کثیف ترین جادو ها، با سریع ترین اسب ها بر باغ ما تاختند. در حالی که هنوز رهبر زنده بود در سقیفه برای جانشینی لحاف ملا دوختند، در حالی که تسلیم طلبان برای جنگ فرش قرمز پهن کردند، در حالیکه چهل تکه فرش ایران را پیش فروش کردند و کومله و پهلوی و پان ترک و باقی کفتارها صف کشیدند، در حالیکه در تاریکی یک سحر مانده به غدیر دستهای ما را بریدند و به چشمهایمان تیر زدند.
اما گذشت عاشورای 61. فقط 12 ساعت کافی بود تا بلند شویم. یعنی سلام بر حاجی زاده که بعد از مرگش هم رشید است. پتک فریدون مینوچهر ما ایزدی است.
ولی نفوذی که از رییس ستاد کل تا رییس اطلاعات سپاه را میزند چیزی نیست که با موشک بشکند. دشمن در خانه بود و هست. پس چه کسی خیابان را نجات داد؟ چرا شبیه 401 هیج پر کاهی نیفتاد که از آن کوه بسازند؟چون خیابان در تسخیر عشق علی بود. غدیر ما را نجات داد. همین ایستگاه های صلواتی، همین برنامه های مردمی بود که بهت تهران و ایران را شکست. ملت زیر موشک باران شربت میخوردند. یک روز بعد از بازگشت ایران به بازی، بدون هیچ اطلاعی از نقشه هوس آلود براندازی، راهپیمایان غدیر اتحاد یک ایران را نمایش دادند. زیر پرچم علی هیچ فضای خالی در خیابان برای موشها نماند. چه آنها که پول گرفتند و باقری را فروختند، برای نقش شعبان بی مخ هم آماده بودند.
ما از دروازه نابودی برگشتیم، زنده ماندیم و قوی تر شدیم. عاشورای 61 را ببینید؛ کشته پشت کشته افتاده، زمین خونین، آسمان قیامت، نه فقط انسان را سر بریدند بلکه تنش را هم با خاک یکسان کردند، درس عبرتی برای تاریخ، یک نقطه بزرگ. تمام. امروز سربازی از سربازان حسین جلوی کل ناتو می ایستد. هر موشکی که از ایران بلند شد از رادارهای قطر و ترکیه و ترکمنستان و جاذربایجان و سعودستان و امارات میگذرد، پدافند ناو آمریکا در خلج فارس را رد میکند، پدافند امریکایی عراق و سوریه، پدافند انگلیس در عمان، جنگنده های اردن، هواگردهای فرانسه و بریتانیا، پدافند ناو دو دریای سرخ و مدیترانه، رادار پایگاه بریتانیا را رد میکند تا تازه به اسرائیل برسد، آنجا پرنده های اسراییلی و سامانه فوق پیشرفته تاد آمریکایی و پیکان 1 و 2 و فلاخن داود و نهایتا گنبد آهنین را میگذراند و بر خاک مقدس فلسطین بوسه آتشین میزند.
این جنگ احزاب است، جنگ صفین است، جنگ بی نام حسن است. جنگی با حضور افتخاری خود شیطان بزرگ. پس از رسیدن جان به گلوی فرزند حرامزادهی اروپا و آمریکا، شبح شیطان روح فردو را بمباران کرد. دستاورد یک عمر اراده ایران را. فردویی که از چنگال برجام نجات یافت، فردویی که درهایش را به امید "دنیا" باز کردند، نهایتا امروز در پایان جاده غربگرایی زیر خروارها خاک مدفون است. البته فردو برمی خیزد چون خون شهریاری در رگهایش غنی شده.
اما اگر شب کربلای 61 به نبرد رسید اینجا برعکس از نبرد به شب عاشورا رسیدند. خواستند با آتش بس تاریکی شب را بیاورند، کاری کنند که رهبر برای همیشه پنهان شود، ایران در برزخ برود، با عشاق میز کار ناتمام جنگ را تمام کنند. غافل از اینکه شب عاشورای ما شب حماسه است. امام و امتی که فردای وعده صادق 2 در انتظار پاسخ اسرائیل زیر آسمان نماز جمعه با مستحبات می خوانند، ملت شجاعت است. غدیر را دیدی؟ محرم را هم ببین. کسی که بعد از عین الاسد زیر تهدید ترامپ پخش زنده میگذارد تسلیم تحمیلی را نمی پذیرد. طلوع آ.خامنه ای در شب عاشورای 404 باطل السحر ساحران آتش بس بود. حالا ما هم یک شب عاشورای تاریخی داریم، اما این کجا و آن کجا.
از نبرد نمی ترسیم، دیگر عاشورای 61 گذشت، ایران کربلا نیست این بار اگر فرزند غدیر بیاید ان شاالله تنها نمی ماند.
🔴 مملکت هفت هزارساله ما
دست کیا بوده!!!!!
🔹محمدعلی شاه در ایتالیا مُرد !
احمدشاه در پاریس چهارچرخش رفت هوا !
رضاشاه در ژوهانسبورگ گودبای پارتی گرفت و
در مصر دفن شد!
و ممدرضاشون هم تو قاهره مصر رفت زیر خاک !!!
👈 چهار شاه آخر ایران اینقدر ذلیل بودند که حتی اجازه نداشتند در مملکت خودشون بمیرند !
🔻....سه سوته تاریخ رو می لقمونیم...
@Hs_Land
فردوسی لابلای شاهنامه به یمن هم گریز زده بود و میگه وقتی پسرهای فریدون از آب و گل در آمدند به یکی از مشاوراش دستور میده که کل دنیا رو بگرده و برای پسرا ، دخترای خوبی برای ازدواج پیدا کنه و آقای مشاور هم بعد کلی سرچ به یمن میرسه و دخترای پادشاه یمن را تارگت میکنه برای سه پسر فریدون !!!
و چه آب و تابی داد فردوسی برای این عروسی در #شاهنامه !
قبلاً تو همین کانال داستانش رو گفتیم؛ این هم لینکش👇👇👇
https://eitaa.com/Hs_Land/539
🔹۱۴۶۴ سال پیش در ۵۶۰میلادی ، وقتی ایرانی ها در #جنگ_لازستان(گرجستان امروزی) داشتن روم شرقی رو پاپیون می کردن !!! ابرهه با تحریک رومی ها ، خیلی سوسکی ، یمن رو میگیره و حاکمش مش سیف الله ( سیف بن ذی یزین) پناهنده میشه دربار ایران!
🔹این سیفی هم یه آدم زگیلی بوده و در نبردهای داغ ایران و روم ، سر نخواستنش دعوا بود و ازون جایی که #انوشیروان، شاه ایران حوصله و اعصاب « سیفی » رو نداشته و فقط میخواسته ردش کنه، « وهرز» سردار دیلمی شو با هشتصد سرباز!!!! درسته هشتصد سرباز!( اکثرشون زندانیان بودن یه مشت دزد و قاتل و اختلاسچی) رو با سیفی میفرسته سمت یمن!!!
🔹«سیفی» تو یمن یه جَنَمی نشون میده و مُخ رییس قبیله ها رو میزنه و پنجاه هزار یار کمکی جور میکنه!
« وهرز » هم از فرصت استفاده میکنه با تیمش میزنه #ابرهه رو میترکونه و یمن رو میگیره و دو دستی میده به «سیفی »و با بچه ها بر میگرده ایران!
سیفی چند سالی حاکم بود ولی دوباره گند میزنه و خودش و یمن رو ، دوتایی به باد میده و یمن هم دوباره شُل میکنه سمت روم !
🔹۵۶۲ میلادی، انوشیروان که خیالش از روم راحت میشه ، دوباره «وهرز » رو به خط میکنه برای یمن و این دفعه چند هزار تا سرباز هم بهش میده!!!
«وهرز» دیلمی! یمن رو دوباره فتح میکنه و پرچم ایران رو میبره بالا( حاجی تخصصش تو فتح یمن بوده) و این دفعه خودش میشه حاکم #یمن! و بعد هفت حاکم ، تاج و تخت یمن ، میرسه به «باذان»
که از تخم و ترکه بهرام گور بود!
🔹این دولت « باذان » همزمان میشه با اعلام نبوت حضرت مصطفی(ص)🌸
🔹سال۶۲۸ میلادی، یعنی ۱۹سال پس از بعثت ، حضرت یه نامه ای به سه ابرقدرت اون زمان میفرستن و رسالت رو اعلام جهانی میکنند.
🔹خسرو پرویز به باذان میگه یه آمار خشن بگیر ببین جریان چیه ؟!
باذان هم دو تا ایرانی سبیل کلفت ! به اسم « بابویه » و « خٌره خسرو » رو میفرسته که پیامبر رو دستگیر کنند یا اگه مقاومت کرد بکشن!!!
🔹این دو تا هم تا مدینه تخته گاز میرن و وقتی میخوان خدمت پیامبر برسن ، با امیرالمومنین حیدر کرار چشم تو چشم میشن و همون قصه با من راه نشین باده مستانه زدند و اینجور چیزا اتفاق میفته !!!
خلاصه که این دو ایرانی ، دیگه آدم سابق نشدن و مست شدن از جمال مولا مرتضی علی😘
🔹خدمت پیامبر هم که میرسن حضرت بهشون میگن که شاهنشاهتون غزل رو خونده!( شیرویه پسر خسرو پرویز ، باباش رو کشت)
🔹 این دو تا هم میرن یمن خبر رو به
« باذان » میدن !!!
باذان اولش میگه بی خیال!😳 من که استاندارشم خبر ندارم ! ایشون از کجا خبر دارن! !! بعد ، آمار که میرسه واقعا خسرو پرویز مُرده ! باذان با تیمش به پیامبر ایمان میاره و مسلمان میشه!
🔹سال بعدش، پیامبر اسلام، خالد بن ولید ( آدم داغونی بوده ) رو میفرستن برا یمنیا تا اسلام بیارن . یمنیا باهاش حال نمی کنن و شیش ماه خالد رو ایستگاه می کنن!
🔹 پیامبر این دفعه ،حضرت امیرالمومنین حیدر کرار رو میفرستن و سلطان هم با یه سخنرانی ، کار رو در میارن !!!
فکر کنم یمنیا اینجا حال میکردن سند مسلمونیشون با سلطان استارت بخوره ! اینقدر کار درست بودن این داداچیا ❤️
🔻....سه سوته تاریخ رو می لقمونیم...
https://eitaa.com/Hs_Land
🔴 یک مورد داغ تاریخاتوری
🔸این بنده خدا #فتحعلیشاه دومین شاه قاجار بوده که به جز به باد دادن خاک ایران در ترکمنچای و گلستان ، صاحب فناوری هفتصد تا هزار زن و کلی توله قاجار بوده که تحویل مملکت داد !!!
امشب در مورد یکی از نواده های اعلیحضرت از چهل و دومین یا سومین پسرش ( تاریخ یه خورده گیج میزنه در ترتیب ) قراره بحث کنیم !
جالبه منتظر باشید!
🔻....سه سوته تاریخ رو می لقمونیم...
https://eitaa.com/Hs_Land
سیف الله میرزا چهل دومین یا سومین پسر #فتحعلیشاه تشریف داشتن که « نادر جهانبانی » چهارمین نسل از فرزندانش بود که به لطف مادر روسش به ژنرال چشم آبی ایران معروف شد و با رانت بابای وزیرش رفت دنبال خلبانی و مدارج ترقی رو سه سوته طی کرد و آخرش سپهبد نیروی هوایی شد !
این طایفه جهانبانی نسل در نسل توی دربار چاق و چله شدند و نادرشون هم که خلبان شد و بزرگترین افتخارش راه اندازی تیم آکروجت تاج طلایی ( نمایش هوایی ) بود که برای شاه پاچه خاری هوایی میکردن!
خیلی از تعریف هایی هم که برای قهرمان سازی از این شازده قاجاری درآوردند به گفته پسرش انوشیروان جهانبانی ، خالی بندی بوده!
#نمیذارم_یادتون_بره
🔹@Hs_Land | تاریخاتور
این کریستین امان پور خبرنگارCNN هم از اولاد فتحعلیشاه هست و خواهرزاده همین نادر جهانبانی می باشد .
🔻....سه سوته تاریخ رو می لقمونیم...
https://eitaa.com/Hs_Land
🔴روچیلدها ، خاندان ثروتمند و یهودی که دنیا را اداره می کنند !!!
🔻اما خاطره زیر مربوط به سومین سفر ناصرالدین شاه به اروپا در سال ۱۲۶۸ شمسی است؛ جایی که او در لندن مهمان خاندان روچیلدها بود !
گزیدهای از خاطرات دست نوشته ناصرالدین شاه در روز چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال ۱۲۶۸ شمسی که در قصر خانوادۀ روچیلد در اطراف لندن لنگر انداخته بود:
صبح از خواب برخاستیم... ابتدای صبح یک نهار قلیان مختصری صرف شد و تهبندی نمودیم... ناظمالدوله را احضار کردم که بیاید با او برویم پایین گردش کنیم، وقتی آمد عرض کرد که روچیلد عرض محرمانه دارد میخواهد خودش عرض کند، گفتم بیاید اطاق دیگر بگوید... تصور کردم آیا چه مطلب مهمی است که میخواهد خودش عرض کند، شاید در باب یهودیهای طهران حرفی دارد یا مسئله دیگری است که خیلی اهمیت دارد، همین که آمد دیدم یک قوطی کوچک از طلا که میناکاری قدیمی داشت در دست اوست و عرض کرد که میخواهم این قوطی را به یادگار تقدیم کنم. چون خیلی قوطی کوچکی بود گمان کردم شاید در وسط قوطی جواهرهای خوبی است که قابل تقدیم است... دیدم همان قوطی خالی است دیگر چیزی ندارد، قوطی ها را قبول کردم....
این روچیلدها هر دو زن ندارند، اما هر یک صد کنیز بیشتر و کمتر دارند همه با لباسهای خوب، حقیقتا حرمخانه دارند، این است که دیگر زن نمیگیرند؛ خلاصه این روچیلد قدباریک رویزرد بدریش بدهیکل چشم وقیده... سینهاش نمیدانم سل دارد یا چه ناخوشی دارد که متصل سرفه میکرد، خودش هم اصل یهودی است؛ این است صاحب این عمارت و این گرمخانه...
رفتیم به گرمخانهای که میوه دارد... اینجا مخصوص انگور است... غوره را دیدم حظی کردم، چون امسال هیچ غوره نخورده بودم، به باغبان گفتم خوشه بچیند که باغبان رم کرد، عقب عقب رفت، خود روچیلد هم به همین حالت، به او فرمودیم که ما عادت داریم به غوره، میخوریم اما او میگفت هرکس بخورد میمیرد، دست باغبان را نگاه داشته بود، آخر خوشه چیدند آوردند، دو دانه خوردم، اینها بیشتر متوحش و متعجب شدند، خوشه را به میرزا محمدخان سپردم که به اطاق بیاورد با نمک بخوریم، اینجا نمیشد درست خورد...
🔻....سه سوته تاریخ رو می لقمونیم...
https://eitaa.com/Hs_Land