امروز مدرسه واقعا خوب بود بعداز چند روز رفیقامو دیدم و باهم خندیدم (زنگ اول کلااا خواب بودم)
بعد یه مراسمی بود برای ماهایی که از راهیان اومده بودیم
از امتحان علوم فرار کردم
واما در کنار همه ی این ها امروز بدون اینکه ذره ای تمرین کرده باشم اولینن امتحان ریاضیمو دادم😀
دفترچه خاطرات هانول ☆
_
میخواستم آفتاب زندگیات باشم؛ اما زندگیات شب بود و کهکشانت دور، پس ستاره ای شدم، کمنور و بیفروغ، پایین خط افق سرزمینت.
امروز فقط معلم زبانم املا گرفت
معلم.
صبح رفتم مدرسه بچه ها گفتن مدیر ساعت 11 شب برداشته تو گروه گذاشته به جای قران کارو فناوری دارید😀
بعد معلم علوممون که قرار بود کوییز بگیره نگرفت و درس داد😃
اره خلاصه همون درسی که کمتر خونده بودمم امتحانش گرفته شد