دفترچه خاطرات هانول ☆
_
میخواستم آفتاب زندگیات باشم؛ اما زندگیات شب بود و کهکشانت دور، پس ستاره ای شدم، کمنور و بیفروغ، پایین خط افق سرزمینت.
امروز فقط معلم زبانم املا گرفت
معلم.
صبح رفتم مدرسه بچه ها گفتن مدیر ساعت 11 شب برداشته تو گروه گذاشته به جای قران کارو فناوری دارید😀
بعد معلم علوممون که قرار بود کوییز بگیره نگرفت و درس داد😃
اره خلاصه همون درسی که کمتر خونده بودمم امتحانش گرفته شد
پادشاه پیر گفته بود: «زمانی که به راستی، با همه وجودت آرزویی داشته باشی، کائنات به نحوی عمل میکنند که تو بتوانی به آرزویت برسی.»
📖کیمیاگر
_پائولو کوئیلو