من معلمهایی دارم که هیچوقت آنها را از نزدیک را ندیدهام.
این روز در ذهن من، گرامی داشتنِ افرادیست که درسشان را پای هیچ کلاس و تخته و کتابی نمیتوان آموخت. معلم آن نیست که بنشیند روی صندلی، کتاب بخواند، جزوه بدهد و بعد خداحافظ تا امتحان. من معلمهایی دارم که هیچوقت آنها را از نزدیک ندیدهام. آنها بی آنکه بخواهند منت وقتشان را بگذراند یا در پی ارتقاء علمی خودشان باشند، من را شنیدهاند. معلمهای من گاهی هیچ نگفتهاند، فقط از رفتار و منششان به من درس آموختهاند.
هر آدمی در هر نقطه از زمین، کاری انجام بدهد که راه رشد برای دیگری فراهم شود، مشغول به کار شریف معلمبودن است.
🏷ابتدا عکس را باز کنید، بعد نوشته را بخوانید!
چهقدر این ایده را دوست دارم و استقبال میکنم.
◽در اینروزها که آموزش، مجازی شده و هم برای استاد و هم دانشجو بهترین حالتش این است که فقط از سرفصل دروس عقب نمانند چه مولفهای بهتر از کتابخوانی میتواند جای آن را پُر کند؟
◽البته معمولاً کتابهایی که انتخاب میشوند بیشتر مرتبط با رشتهٔ تخصصیاند یا استاد خیلی کاربلد و انقلابی باشند، نهایتاً طرح کلی، انسان ۲۵٠ساله و امثالهم همخوانی میشود.
🔹 اما در اندیشهٔ آرمانی من، خواندن کتابهایی در حوزهٔ اجتماعی یا فرهنگی از جمله داستان و رمانها کمککنندهتر هست؛ چون مسائل روزمره و پیشِ پا افتادهٔ جامعه را کندوکاو میکند، مسائلی که هرکدام از ما (قشر دانشجو) ممکن است دچارش باشیم و کجا بهتر از بستری مثل اینجا که فرصت گفتگو و مشورت را فراهم میکند و با کمک استاد دید بازتری نسبت به مسائل به ما میدهد.
بدانید و آگاه باشید؛
طاقچه روی بیشتر کتابهایی که از رهبری
شهید هستند، تخفیف هفتاد درصدی زده.
دیروز جلسهٔ آخر منظومه فکری و تمدنی رهبری بود. استاد بخشی از بیانیهٔ گام دوم را میخواندند، صدای استاد محکم
بود. بلند بود. خیلی عادی و معمولی؛ مثل همیشه. اما از
میانه نفهمیدم چه شد، یکهو صدا شروع کرد به لرزیدن و نفس کمآوردن؛ کلمات بین گریههای استاد، گم شدند. من درست نمیشنیدم چه میگویند. سرِ جمع بیستدقیقه طول کشید خواندن، ولی با خواندن هر جمله، صدایشان گرفتهتر میشد.
معمولاً ما زنها زودتر ناراحتیمان را بروز میدهیم. راحتتر توی جمع گریه میکنیم؛ انگار دست خودمان نیست، بیهوا لبریز میشویم. اما مردها که اینطور نیستند، احتمالاً برای گریه
هم منطقی پیش میروند؛ اگر توی جمع باشند هی قورتش میدهند، هی جلویش را میگیرند و از خودشان میپرسند الان وقتش هست؟! و سخت گریه میکنند. مخصوصاً اگر وسط کلاس درس باشند و مشغول صحبتهای جدی. پس وقتی گریه کنند یعنی آن غم و ناراحتی، زیاد بوده و زورش چربیده به محاسبات. گریهٔ استاد وسطِ درس، سنگین بود و طولانی. غمِ از دستدادن، هنوز کم نشده؛ پر قوت و محکم، گلویمان را چسبیده، حالا هرچقدر هم که ما به روی هم نیاوریمش.
استاد در توضیحاتشان خیلی بیحواس، میگفتند:
«رهبری شهید میفرمایند...»
استفاده از فعل حال، برای کسی که دیگر نیست...
یعنی آقای خامنهای؛
ما هنوز جایی میانهٔ بودن یا نبودنتان ایستادهایم. ما هنوز نمیخواهیم باور کنیم که شما دیگر نیستید. ما هنوز
میسوزیم و بیحساب و کتاب برایتان گریه میکنیم.
مهلت دور سبک سیر جهان اینهمه نیست
توشه بردار و روان شو که زمان اینهمه نیست
#صائب_عزیز
هدایت شده از کانال حمید کثیری
- مقام معظم رهبری
- دیدار با اعضای گروه اجتماعی صدای جمهوری اسلامی ایران
- ۲۹ بهمن ۱۳۷۰
#حمید_کثیری 👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2151219200Cf6cb8914a4
صادقانه بگویم؛
مدتها بود که شنیدن قرآن، برایم محدود شده بود به پیشخوانی اذان و یادآوری مرگ و میـر و اینداستانها؛ و همیشه فکر میکردم چهطور میشود با این کتابِ عزیز مٱنوستر شد؟ آن نور و لطافت قرآن را چرا من نمییابم؟ تا اینکه برای اولینبار دو، سهماهِ قبل، تلاوت استاد #محمود_شحات_انور را شنیدم؛ حالا هرروز این هشتگ
را جستجو میکنم تا تلاوتهای تازهتری بیابم. و هرروز
انگار برای اولینبار است که قرآن را میشنوم. بعضی
از تلاوتها را آنقدر شنیدهام که حفظ شدهام و عجیب اینجاست که باز برایم تازهتر میشوند.
چندان از مقامات بیات و حجاز و سهگاه و امثال اینها
سر در نمیآورم. نمیتوانم از هم تشخیصشان بدهم؛
فقط میدانم که جنس تلاوت ایشان فرق دارد با بقیه.
خیلی هم فرق دارد.
پینوشت: اگر دقت کنید فیلم سمت راست، در عروسی
گرفته شده. یعنی برای شروع زندگی، از قاری قرآن دعوت
شده تا مجلس، مزین به تلاوت باشد. من احساس میکنم جنس مسلمانی اینها با ما فرق دارد؛ ما از قرآن برای ختم زندگی استفاده میکنیم، و این یعنی خیلی توی زندگیمان
جایی برایش باز نکردهایم. بیایید قبول کنیم که خیلی از ما
با قرآن زندگی نمیکنیم؛ فقط میمیریم...