مثل یه برگ پاییزی بود که حتی باد هم فراموشش کرد. نه صدای خشخش ، نه تابِ آخرین نگاه درخت. آهسته روی سنگفرش نشست ، زیر کفشهای عجولی که نامش را نگرفتند. خورشید هم انگار کمتر سهمش را داد ، و خاطرهی سبزیاش در گوشهای خاکستری فرو ریخت. بیهیاهو به خاک پیوست ، و هیچکس نپرسید که چرا از درخت جدا شد. شاید باد یادش رفته بود ، شاید هم کسی نای نگاه کردن نداشت. اما زمین آهسته او را پذیرفت ، و از همان تنهایی کوچک ، چیزی از نو جوانه زد.