بامزه بود اگر میشد برای زندگی کد نوشت. میدادم یه کد بنویسن برای پاییز وقتی بارون میاد تو با دوتا لیوان قهوه کنارم ظاهر بشی.
شکوفهٔ گیلاس
+ قهوه درست کردم. دوتاست ، یکیش برای تو.
- چرا دوتا ؟ چرا برای من ؟
- چون دو نفریم ، ما.
بارون میزد و خیابون بوی خاکِ بارون خورده میداد. قهوه رو که دادم دستت ، احساس ناکافی بودن مثل یه سایه پشت شونهام نشست. انگار همون لحظه میفهمیدی که "ما" یه واژه شده برای یادآوری روزای قبل ، نه واقعیتی که لمس بشه. تو چشمهات دنبال چیزی گشتم که دیگه اونجا نبود.
- خیلی وقته که دیگه نه "ما" ای و نه دو فنجون وجود نداره.
دستام میلرزید و فنجون و نزدیک دستت گذاشتم. صدای بارون اهنگ ارومی رو ساخت ، ولی بین قطرهها سکوتِ سنگینی بود. قهوه بخار میداد و عطری از گذشته رو با خودش میاورد ، همزمان هم تلخ و هم آشنا. گفتنِ اینکه "یکیش برای تو" بیشتر یه عادت بود تا حقیقت ، یه تلاش برای نگه داشتن چیزی که داشت کمرنگ میشد.
پاییز گونههات رو لمس نکرد ، فقط توی چشمهاش خیره شدم ، چشمهایی که سوال داشتن ولی جواب نه. زمان انگار پیچیده شده بود دور دستامون ، ما بین رفتن و موندن. تو اون نفسِ کوتاه فهمیدم که بعضی چیزها رو قهوه و حرف نمیتونن نگه دارن ، فقط میتونن یه لحظه رو ثبت کنن تا بعدها وقتی یادآوری میکنی بفهمی که یه بار حسِ بودنِ دو نفره رو داشتی.
قهوه رو برداشتی ، نگاهی گذرا به فنجونِ خالیِ دومی انداختی و لبخندِ نیمبند سردی زدی. من همونجا موندم ، با حس ناکافی بودن که نه قابل گفتن بود و نه قابل پنهون شدن. بارون ادامه داشت ، ولی ما نه. فقط خاطرهی "ما" که هنوز بویِ قهوه و خاکِ بارون خورده میداد.