سالهاست منتظر همین روزها بوده ام بنابراین طبیعی ست آدم در اوج داستان حرف خاصی برای گفتن نداشته باشد.
هر شب کنار چشم پنجره ها منتظر ایستادم، به امید یک حادثه پرده ها را کنار زدم، آسمان را خوب ورق زدم، به زمینِ برهنه ی روبرویم خیره ماندم و به گواه آن چشم ها با خودم مرور کردم «زمان با ماست... زمان با ماست... زمان با ماست..». هرکس که نداند آقا حجت شما خوب می دانید که چقدر دوست داشتم «ابهام»، وضع حاکم این روزگار شود و هیچکس نداند پشت این کوه حوادث تقدیر چه خوابِ بلندی برایمان دیده. آن سوی مرگ، منتظر ماندن است آنقدر که آدم ها گاهی حاضرند جان دهند اما تن به ابهام؟! هرگز. سختتر از مرگ منتظر ماندن است و ابهام گوهره ی هر انتظار. در ابهام است که می شود گفت ما منتظریم. و همین است که می گویند آنکه در انتظار جان دهد گویی به خون خود غلتیده. حالا همه سرخِ غلتیده ی خون است. مه ابهام تا هر افقی پیش رفته. بسیار می گویند و بسیار می شنویم اما همه هیچ است. بازار پیش بینی ها کور گشته و هر چه که هست روشنایی دیده ی شماست که گواهی می دهد زمان با ماست... زمان با ماست... زمان با ماست...
جمعه- بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۵
از ما بزرگ شدگان قوطی چه انتظار؟ جهان ما با همه ی بزرگی اش برای ما تنگ و ترش و کوچک و کوته بود. آمدیم وصل شویم اتصال مان را بریدند. ما حتی وقت نکردیم در دشت بدویم، گندمزار و مرغزار را نچشیدیم، هوای صفای دوران ریه هایمان را پر نکرده بود... عوضش حسابی در جعبه های آهنیِ مترو گریستیم، کف مترو نقشه ی فرارمان را کشیدیم، هزار طور قیافه ی جورواجور را از جلوی چشم گذراندیم. وقتی هم از مترو پیاده شدیم نفهمیدیم چرا اینقدر الکی می دویم با اینکه اصلا دیرمان نبود.
ولی ناگهان شد؛ راس راسی دیرمان شد. از ته دل دعا کردیم کاش حداقل ساعت هم با ما بدود. دعا کردیم حوادث روی دور تند بیفتد. دعا کردیم خدا دنیا را بیندازد توی مخلوط کن و حسابی هست و نیست را هم بزند آنقدر که دیگر کسی نتواند هست و نیست مان را سوا کند، منزه است او که پذیرفت، اجابت کرد و همه چیز همینقدر زیبا و قشنگ قاتی پاتی شد. دیگر خطیب ها هم وقت نمی کنند مواعظ شان را به روز کنند.
حالا سالهاست پا در مترو نگذاشتهایم. نقشه ی فرار منتفی شد. دیگر ندویدیم. آرام و دوست داشتنی یک گوشه نشستهایم و داریم به دویدنِ حوادث نگاه می کنیم و می دانیم خدا صدای ما آدم های قوطی های دربسته را خوب، نه...خیلی خیلی خوب می شنود.
شنبه_ بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۵
خواندم که میگویند:
مجلسی رحمه الله از «کشف المحجة» سید ابنطاووس، و او با سند خود از «الرسائل» کلینی، و او از کسی که نامش را میبرد نقل میکند که گفت: به امام هادی علیهالسلام نوشتم که: «آدمی دوست دارد به امامش برساند آن مطلبی را که میخواهد به پروردگارش برساند. امام علیهالسلام در پاسخ نوشت: اگر حاجتی داشتی، لبان خود را بجنبان، که پاسخت آماده است».
و دلم برای خودت، خودم، دلم برای همهمان سوخت آقا حجت. خیلی خیلی سوخت. پس نوشتم:
«من که جوابت را میدهم
اما تو لبت را تکان بده
تا بفهمی تو دوست داشتی با قلبت، و از لبت با من سخن بگویی
با لبت با من بگو
با ارتعاش صوتها
با حس چشمها
با لمس تنها
و فراموش نکن تو صمیمانه دوست داشتی با من سخن بگویی
اما وقت سخنهای نیمهکاره شروع شده است
لبهایت را تکان بده
ارتعاش حنجره را
فراموش نکن
ما دلتنگِ صدایِ هم بودیم
دوست داشتیم همدیگر را نه فقط در قلب که در چشمهایمان ببینیم و لمس کنیم
کفایتِ دل نکن
که قلب گاهی به زهد احمقانه میافتد
زاهد نباش
صدایم کن
با همین لبهایت
بگذار داغ نشنیدن صدایمان
دل را بسوزاند
تا یادت نرود روزی ما رو در روی هم
با ارتعاش فرکانسهای صوت مان حرف میزدیم
نگذار همه چیز در زمزمههای ناشنیدهی قلبت دفن شود
با من حرف بزن
و بگو که تو هم میخواهی با حرکات لب از من بشنوی
بگو که تو هم در جستوجوی منی، در جستجوی تنی
بگذار بدانی که بیامام شدنت نزدیک است...»
یکشنبه_ بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۵
دیشب لب خیابان بودیم که صدای محمود کریمی فضا را برداشته بود؛ «رهبرمون هر چی بگه همونه، اون میگه کی ماها بریم به خونه». دلم گرفت. با خودم فکر کردم عجب تصمیم سختی! سخت تر از تکلیف تنگه ی هرمز! رهبر باید خودش را جای همه ی ما بگذارد و دل بکند از این همه حادثه و رویداد... بعد فکر کردم محال است ما را همینجور خشک و خالی به خانه بفرستد مگر آنکه پای حادثه ی بزرگتری در میان باشد. مگر جز اینجا ما کجا می توانستیم به نیت ابراهیم عقیل و همه ی شهدای حزب الله لبنان پرچم حزب الله را علم کنیم و بغضی آتشین مدام حنجره مان را قلقک بدهد و خطاب به حادثه ها بگوییم «هل من مزید؟!». نظم نفس کشیدن مان شده است این شبها. حالا رهبر در تصمیمی دشوار قرار است نظم مان را عهده دار شود و نظم جدیدی برای زیستن مان رقم بزند. تغییر نظمِ زندگی ساده نیست. آدمی را گم و پیدا می کند. چطور قرار است دوباره در نظم دیگری پیدا شویم؟ آن هم حالا که به «و واعدنا موسی ثلاثین لیله» رسیده ایم. حالا که ده شبِ موعود نزدیک است و ما نشان دادیم همآنانی هستیم که تاب می آوریم زمانی را که نامعلوم است و مبهم. یک شب و دو شب و سه شبِ مان به بیش از هفتاد و چند شب و همیشه رسیده است، به وفاداری تا همیشه ی ابهام. صدای محرم می رسد و امسال قرار است خون مان و خون حسین بن علی جور دیگری دست دهد، شما بگو آقا حجت؛ ما کجا برویم؟ کجا را داریم برویم؟ عجب تصمیم سختی!
دوشنبه- بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۵
اینقدر تنها مانده ام که میان جمع خودم را گم می کنم. آدم که می بینم نمی دانم باید با او چه کنم؛ حرف بزنم؟ نگاهش کنم؟ رهایش کنم؟ اصلا گاهی فکر می کنم وقتی با آدم ها حرف میزنم باید کجا را نگاه کنم؟ اغلب باور نمی کنم این مسائل ساده و پیش پا افتاده ی فکر نکردنی اینقدر برایم سخت و پیچیده شده باشد. البته باید بگویم تا به اینجا این حس را فقط یک جا نداشته ام؛ آن هم در همین جمع های شبانه بود. آنجا به این فکر نمی کنم با آدم ها چه کنم. بودن میان شان سنگین نیست. مثل اینکه مامور شده باشم؛ میروم بر سر آمریکا داد و فریاد می کنم، نماز می خوانم و برمیگردم خانه. آنجا هم که نباشم با نماز استغاثه خودم را بهشان می رسانم. پریشب روبروی یک مسجد موکبی برپا بود. گویا از اول این موکب اینجا بوده. پرسیدم امشب نماز استغاثه نمی خوانید؟ گفتند نه! شب هایی که مراسم باشد نماز استغاثه نداریم. دلم گرفت. گاهی وقت ها از این همه تند دلگیری ام خنده ام می گیرد. آدم هم اینقدر دلگیر؟ خب لابد حق دارد. حق دارد دلم بگیرد. نماز استغاثه مگر مناسبت بردار است؟ همیشه باید باشد. یعنی چه که در مناسبت ها نداریم؟ پس تا حالا مگر استغاثه مناسبتی بوده که در مناسبات نماز استغاثه نمیخوانیم؟ خواستم بگویم آقا ما فقط برای این به موکب شما آمدیم، چون اینجا یکی از آرزوهای دیرینه مان محقق شده است، دیگر چیزی نگفتم. خودم گوشه ای ایستادم و تنهایی نماز خواندم. تنهایی آرزویم را دنبال کردم...
سه شنبه- بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۵
آمریکا نتوانست حتی شهرداری ما را سرنگون کند. خیابان ها که هیچ، کوچه پس کوچه هایمان هنوز تمیز است و برق می زند. این را امشب که رفتم زباله ها را بگذارم سر بن بست فهمیدم. و فهمیدم چقدر برایمان عادی شده است این چیزها...اینکه در اوج جنگ نظم شهر برقرار است و هرکسی جای خودش.
آقای شهید، شهید سید علی خامنه ایِ عزیز، می گفتید «در جمهوری اسلامی هر جا که قرار گرفته اید همان جا را مرکز دنیا بدانید». و حالا این روزها پاکبان ها در مرکز جهان هستند و مرکز جهان را تمیز نگه داشته اند. این روزها همه به طرز عجیبی سر جای خودشان هستند.
شنبه- دوم خرداد ۱۴۰۵
می دانی آقا حجت؟ کرونا که شد من چهار ماهِ تمام پایم را از خانه بیرون نگذاشتم آنقدر که با تغییر فصل رنگ خیابان ها را دیدم. می دانم کمتر کسی باور می کند. کرونا با همه ی خسارت هایش برای همه هرچقدر عذاب بود برای من بشارت بود. منتظر بودم نظمِ همه چیز بهم بخورد. دوست داشتم دوران هیاهو تمام شود. دوست داشتم همه ترمزها را بکشیم و لحظه ای مکث کنیم و از خودمان بپرسیم به کجا چنین شتابان؟ کرونا هنوز هم برای من تمام نشده. هنوز هم دنبال راه رهایی دوران می گردم. حالا با همه ی این ها تصور کن تجمع های شبانه چون منی را از خانه بیرون کشیده است. منی که بی رحمانه خانه را دوست دارم. خانه را با هیچ جایی در دنیا عوض نمی کنم. نه که فکر کنی شب ها دست از خانه کشیده ام، نه! اتفاقا برای ساختن همین خانه است که شب ها بیرون می روم. وفاداری ام به خانه تمامی ندارد. خودم هم نمی دانم چرا اینقدر خانه را دوست دارم.
آقا حجت! بگذار حالا که هیچکس نیست با تو بگویم. با تو بگویم که من از شستن دستشویی بیزار بودم. هنوز هم از این کار اکراه دارم. اما می دانی آقا حجت؟ من بهترین متن هایم را وقتی نوشتم که دستشویی خانه را می شستم. خانه برای من چنین جای مقدسی ست. همینطور که دستشویی را می شستم، حرف ها در ذهنم قطار می شد و بعد از تمام شدن کارم فقط آن ها را ثبت می کردم.
آقا حجت! حالا هم برای همین خانه است که بیرون می روم. برای همین خانه است که شب ها پرچم دست می گیرم. می خواهم این خانه ی ویرانه را از نو بسازم.
آقا حجت! لطفا تو نگو که سخت می گیرم. نگو که پیچیده اش می کنم. این خانه باید خانه ی تو باشد که نیست. این خانه باید مهیای استقبال از تو می بود که نیست. خانه با تو خانه بود آقا حجت. همه می خواهند دنبال چیزی بیرون از خانه بگردند اما من می خواهم در همین خانه تو را ببینم، در همین خانه...
یکشنبه_ سوم خرداد ۱۴۰۵
دوباره دست به دامن روزه شدم. طاقتم که طاق می شود، از روزه کمک می گیرم. روزه دست و پای آدم را از این طرف و آن طرف جمع می کند، آدمی را در خودش جمع و جور می کند. در احادیث آمده غرض از صبر در آیهی «استعینوا بالصبر و الصلاه» همان روزه است. از روزه کمک بگیرید. فکر کنم من همهی عمر باید روزه بگیرم بس که در آستانه ی لبریز شدن هستم. دیشب قاتی ناخوشی ام دوباره به تجمع رفتم و به این فکر می کردم مهمتر از توافق نتیجه ی این تجمع هاست. مسئله ی اول توافق نیست، تجمع هاست؛ این که آبراه این تجمع ها قرار است به کدام دریا بریزد. نباید تجمع را به توافق گره زد. اینطور ممکن است کسی فکر کند ما برای یک توافق خوب است که بیرون آمدیم اما مسئله واقعا این نبود.
پریشب بین دو زن پا به سن گذاشته نشسته بودم. با هم خوش و بش می کردند. یکی شان پرسید خوبی؟ آن یکی جواب داد: فرض کن که خوبیم. آنقدر از جوابش خوشم آمد که پریدم وسط و گفتم چرا حاج خانوم؟ گفت دستم عمل می خواهد. فردا وقت جراحی دارم. پرسیدم با همین دست پرچم تکان می دهید؟ خب چرا؟ گفت خودم هم نمی دانم...
باور کن آقا حجت اگر می گفت می دانم بیشتر تعجب می کردم. اصلا همین که گفت خودم هم نمی دانم همین دقیق ترین و صادقانه ترین جواب بود. واقعا هیچکس خیلی دقیق نمی داند چرا بیرون می آید فقط می داند چیزی درونش میگوید بیا... و ما آمدیم.
دوشنبه- چهارم خرداد ۱۴۰۵
ادبیات دینی رایج همه چیز را در مرگ و زندگی می گوید. نهایت ابتکاری که ما شاهد آن هستیم بیرون آمدن از دوگانهی مرگ و زندگیست یعنی جواب دوگانه سازی را بدهند و بگویند مرگ و زندگی در تضاد هم نیستند. در تقسیم بندیِ مرگ و زندگیست که گرفتار روان شناسی وجودگرا می شوند. تلاش می کنند اینگونه نگویند اما در نهایت می بینید همانی را می گویند که یالوم گفت؛ به مرگت نگاه کن که زندگی ات پر و پیمان و معنادار شود.
اما تقسیم روزگار به مرگ و زندگی شرح حال دقیقی از ما نیست. ادبیات دینی دیگری هم هست که میگوید «زندگی، مرگ، چشم به راهی». انتظار زبان خودش را دارد، زبان خودش را می خواهد. حاضر است بمیرد برای تحقق زندگی بنابراین اگر از خواهشِ زندگی می گوید دلیلش ترس از مرگ نیست. مسئله اش شادی و نشاط نیست که او را به سکینه و حالِ خوب و تقویت معنویت سفارش می کنند. چشم به راهی غمِ خودش را دارد. فخرِ شادی و نشاط نمی فروشد. می خواهد زندگی کند نمی تواند. بنابراین هر وقت بمیرد در عین ِ اینکه مرگ راه نفس کشیدنش شده است اما همیشه زود است چرا که هنوز زندگی نکرده است. انتظار فراسوی مرگ است و آدمیان منتظر هیچگاه نزیسته اند، آن ها فقط نفس می کشند تا چشم هایشان ببیند آنچه را که عمری به امید آن به در خیره مانده اند...
دوشنبه- چهارم خرداد ۱۴۰۵
در دعای مخصوص دیشب خواندم که می فرمود: «انما یَعجلُ من یخاف الفَوْتَ و انما یحتاجُ الی الظلمِ الضعیفُ».هیچوقت از این منظر دلم برای آمریکا نسوخته بود. با خودم فکر کردم اگر این دعاها را نداشتیم زبان مان چقدر بسته بود، یک عدد طفلکیِ زبان بسته بودیم. عوضش حالا می توانیم محکم بگوییم ظلم از ضعف است و آمریکا خودش را هم بکشد باز هم سست است و ضعیف. شهید نصرالله این چنین بود که می گفت «انّ اسرائیل اوهنُ من بیت العنکبوت». بعد خودی ها به خیال خودشان آمدند سخن سید را ماستمالی کنند که بله درست است اما باید واقع نگر هم بود. اسرائیل در تکنولوژی بی رقیب است. اما آقا حجت خدای شما به ما آموخت ضعیف است که ظلم می کند و ما چقدر قوی هستیم که نیازی به ظلمِ بمب اتم نداریم و آبادیم به دستگیریِ از مظلوم.
در دعای دیشب این را هم خواندم که «اسألک باسمک الذی کتب علی ورق الزیتون فخضعت النیران لتلک الورقه فقلت یا نار کونی بردا و سلاما». من نمی دانستم خدا بر برگ زیتون نامی نوشته است و آن نام آتش را بر ابراهیم سرد و ایمن کرد. دلم حقیقتا سوخت. با خودم فکر کردم سرزمین زیتون مگر آن نام را نیافته است که در آتش بغض و نفرت این چنین می سوزد؟ آن همه زیتون، آن همه برگ پس کی وقت نزول آن نام می رسد؟
در ضمن قصه ی خودم را هم در دعا پیدا کردم. آنجایی که گفت: «و اقبلنی الی اهلی بالفلاح و النجاح». خدایا مرا که خانواده ام را رها کردم و به امید خبری خوش برای تمام جهانیان وعدهی دوباره دیدن شان را دادم، با رستگاری و سربلندی به خانواده ام بازگردان.
شما بودید برای این همه مضامینِ بلند و پر شکوه که هر کس قصه ی خودش را در آیینه ی آن می بیند، نمیمردید؟
سهشنبه_ پنجم خرداد ۱۴۰۵
بی بی همیشه تأکید دارد در دعا بخیل نباشید، حتی پشتبندش این حکایت را نقل می کند که مردی از خدا کوه طلا خواست و خدا به او بخشید. گفت کور شود چشمی که از خدا کم بخواهد، پس مرد بی نوا در جا کور شد.
خلاصه که تمام قصه همان است که آن سرِ بریده بر نیزه گفت: «ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا؟!» خیال کردی اصحاب کهف از نشانه های عجیب غریب ما بودند؟! نه نبودند. از وقتی بی بی این حکایت را نقل کرده ضمیمه ی این آیه قرآنش کرده ام و فکر می کنم من یکی که کوری ام قطعی ست اما کاش لااقل بیارزد. به خیال خودم سعی می کنم زیاده خواه شوم اما بدبختی در این مثلا زیاده خواهی، فکرِ کوریِ بعد از اجابت باز رهایم نمی کند. از طرفی با خودم فکر میکنم غزه و آن همه اشک و ماجرا شاید قوه ی عَجَبیه ی وجودم را از کار انداخته. مدام منتظر چیز بیشتری هستم. چیزی بیشتر و بیشتر. این روزهایی که باید عجیب غریب باشند، دیگر نیستند. بعد از هر حادثه از خودم می پرسم همین؟ پس باقی اش کجاست؟ آقا حجت باقیِ تمام ماجراها شما هستی. لطفا به خدا بگو من هرچه را یادم برود این یکی را یادم نمی رود آقای باقی. و اگر خواستنِ تو سزایش کوریست باید بگویم که من از کودکی در بازی هایم ندیدن را تمرین کرده ام. کور شود چشمی که تو را نبیند و از دنیا برود، کور باد.
چهارشنبه- ششم خرداد ۱۴۰۵
کاش وقت تماس عذرخواهی نمی کردند که ببخشید اگر خواب بودی. نه جانم! باور کن من خواب نبودم. فقط سکوتِ طولانی از آدم صدای همیشه گرفته می سازد. عذرخواهی نکنید. حسرت هم نخورید. تأسف هم همینطور... اسم این حالت خلوت نیست که فکر می کنید خوش به حالِ من چون که دائمی ست. بی کسی هم نیست که باز هم فکر کنید بد به حال من... افتاده ام در وقت اضافه ای که هر چه می دوم، هر چه این پا و آن پا می کنم، تمام نمی شود. خیره به در بودنم استعاره نیست. اصلا همین استعاره ها مایه ی سوء تفاهم های بزرگ من بودند. هرآنچه گفتیم فکر کردند ذوق هنری مان بالا زده است و استعاره می تراشیم. یک به به گذاشتند تنگش و آفرین گفتند و رد شدند، رد شدند...
همیشه دلم می خواست مقاومت را به زبان خودم بنویسم. مثلا بگویم در این دوران مقاومت یعنی همین، همین که هیچکس نباشد و آدم مجبور باشد از شدتِ هیچکس نبودن خودش با خودش بلند بلند حرف بزند. خردسال که بودم مادرم می گفت در آینه حرف زدن آدم را دیوانه می کند اما مادرم! عزیز دلم! من حالا برای دیوانه نشدن مجبورم با خودم حرف بزنم و امروز واقعا در آینه با خودم حرف زدم، با خودم خندیدم و اینطور این سلسله مراتبِ آزاردهنده ی بوق ممتد سکوت را شکستم.
مقاومت یعنی همین، همین که پای عقربه ها ساچمه بسته باشند، زندگی نکنی، چشم به راه باشی و زمان به قدر مرگ دیر بگذرد، هیچکس نباشد و تو حاضر نباشی حتی پشت سرت را نگاه کنی و زنده بمانی و زنده بمانی.
مقاومت یعنی دویدن در ابهام بدون هیچ چون و چرا. مثل موسی که فقط دوید بی آنکه بپرسد دریا چه خواهد شد؟ من یکی از مقاومت این را خوب فهمیدم. و از آینده فهمیدم که زمان با من است. این را بی واهمه همه جا گفته ام و روی همین با من بودنش به طرز غلیظی تاکید دارم. دلیلش مشخص است؛ خدا قول داد و من یقین دارم خدا خلف وعده نمی کند. همین!
پنج شنبه_ هفتم خرداد ۱۴۰۵