eitaa logo
این روزها...
24 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
خانم زارع پرستار عمه می گوید خوش به حال مردها. تهش می روند با دشمن می جنگند و شهید می شوند و خلاص اما ما زن ها چه؟ جنگ مان با مادر شوهر و خواهر شوهر است. آخرش هم این دنیا بدبخت می شویم هم آن دنیا. خانم زارع با همه ی بی سوادی اش کلی سواد دارد. هر بار می آید عمه را عوض کند، کلی درس از او می گیرم. خیلی خوب خودش را تعریف می کند، زنانگی اش را. بی سوادی اش کمک خوبی ست برای ساده گفتنش. چند روز قبل بود که به آقای محمّدی گفتم جنگ هنوز تا خانه نیامده. خانه مان تکان نخورده. دروغ می گویم آقا حجت؟! اصلا شما بگو. بگو این وضعِ خانه وضع خانه ی بی آمریکاست؟ نه دیگر. نیست. من بقیه را نمی دانم آقا حجت اما من یکی برای خانه ی دیگری در خیابان ها راه می روم. تهش اینکه آوارگی ست که من را به خیابان می کشاند. آقای محمّدی خیال کرد درد من چهار تا مثال است. مثال آورد که این خانه را ببین. آن را ببین. اما نه آقا حجت... تو بهتر می دانی منظور من چه بود. فکر کردند خوشی زده زیر دل مان که شب ها راهی خیابان می شویم و تا حد پارگی حنجره فریاد می زنیم؟! بغضی در درون مان نهفته است. انگار ما عوض همه ی آوارگان تاریخ فریاد می زدیم. ما زنان انگار نمی خواستیم به این چیزی که اسمش را می گذارند «خانه»، برگردیم. می خواستیم بگوییم چیزی اینجا هست که هنوز تا خانه مان نرسیده. چیزی اینجا هست که در خانه نیست. آقا حجت؟! چرا هرچه می خواهم باور کنم قیامتِ جنگ به خانه رسیده، چیزی پیش می آید که همه چیز بالکل ملغی می شود؟ چرا کسی نمی گوید و نمی پرسد آمریکا نه تنها از منطقه، که کی از این خانه بیرون می رود؟ سه شنبه- هشتم اردیبهشت ۱۴۰۵
آقا حجت! دیشب تا دوازده شب بیرون بودم. کلید را که انداختم، به خانه، به فرشته ها سلام کردم. وقتی در بدو ورود چشمم به آینه افتاد، فهمیدم چرا مردم اینطور نگاهم می کردند. رد اشک ها از صورتم شوره زار ساخته بود. در تجمع دیشب حسابی گریه کردم. دلم خنک شد. اشک گرم است اما نمی دانم این مایع گرم چیست که این همه دل را خنک نگه می دارد و الّا طغیان آتشِ دل می توانست همه وجود آدم را بسوزاند. اشک عصای دل سوخته است. آقا حجت! حرف های نگفته کم کم از آدم حرفِ نداشته می سازد. یکهو به خودت می آیی و می بینی خودت هم فراموش کردی چه بوده ای. راستی دیشب دوباره یکی پشت سرم فریاد زد ریحانه! ریحانه! و من به خیالِ آشنایی سرم را برگرداندم. نمی دانم چرا هرچه می کنم غربت عادتم نمی شود. البته دلیلش معلوم است؛ منتظر آشنایی هستم که می دانم از زبان در و دیوار دارد با من حرف می زند. آقا حجت! تا کی قرار است از زبان بقیه شما را بشنوم؟ تا کی قرار است همه چیز در این پلکِ نیمه بازِ واقعیت بگذرد؟ تا کی قرار است داستانم را افسانه بخوانند و همه چیزم را شاعرانه وصف کنند؟ من شعر بلد نیستم آقا حجت. جدی ام، مُصرم، دیوانه ام، باورمندم. به حرف های شما باور دارم آقا حجت. باور دارم که گفتی دور نیست، پس می دوم، تا همه‌ی عمر، تا بعد از مرگ. کاش وقت مرگ چشم هایم را نبندند. بگذارند آخرین حرفم همین باشد که خاک بر سر شد آن چشمی که تو را ندید و رفت. می خواهم امیدم را بعد از مرگ هم نشان دهم. می خواهم بگویم می شود حتی برای دیدن چشم های شما باز زنده شد، شما را دید و دوباره مُرد. یاد اصحاب کهف افتادم. علت اینکه گفته می شود اگر کسی آن ها را حین خواب شان می دید قالب تهی می کرد همین بوده؛ که با چشم باز خواب بودند. آنها برعکس همه در خواب شان بیداری می کشیدند. و من فکر می کنم این روزها مرگ‌ها بی شباهت به آنها نخواهد بود. مرگی به امانت با چشمانی همه باز... چهارشنبه- نهم اردیبهشت ۱۴۰۵
تازگی ها دقت کرده ام تجمع ها بوی خوبی می دهد. هر چه می کنم نمی دانم این بو از کجاست. ظاهرا منشأ مشخصی هم ندارد. یعنی نمی شود گفت کسی ادکلنی زده و پخش بوی عطر بالا بوده. بو هم بوی غریبی ست. بوی ادکلن نمی دهد. به بابا گفتم می گوید لابد بوی بهار و اردیبهشت است اما نه. بوی آن هم نیست. کاش می شد بو را هم مثل تصویر ماندگار کرد. نمی دانم حکمت خدا چه بوده که حافظه را تنگِ محل پردازش بو در مغزمان کاشته. برای همین است که با هر بویی به خاطرات مان پرواز می کنیم. اما دیشب من از بوهایی که می شنفتم خاطره ای نداشتم انگار که این بوها از جای دیگری می آمدند و سهم من از آنها فقط دلتنگی بود. هی بو می کشیدم و هی دلتنگ می شدم. دوست داشتم به دوروبری هایم که روزگاری می گفتند بسیجی ها بدبو هستند بگویم ایرانِ پر از بسیجی را حسابی بو بکشید. بویش سرمست تان می کند. این شب ها عمیق تر نفس می کشم آنقدر که حافظه ام سیراب شود. تا هر کجا این بو را شنفتم آدرس دقیقش دستم بیاید و بفهمم خط و ربطی میان این هاست. نمی شود عطر تجمعات را بسازند بدهند دست مان؟ من از همین حالا دلم برای بعدش تنگ است. یعنی بعدش کجاست؟ پنج شنبه- دهم اردیبهشت ۱۴۰۵
این روزها وصیت صالح بیشتر از قبل در دلم می‌کوبد. صالح الجعفراوی را قبل از طوفان الاقصی پیدا کرده بودم، از زمان سیف القدس. صالح گفته بود گفتن از غزه را فراموش نکنید و همین است که نمی دانم چطور قصه‌ی غزه را تجدید کنم. نمی خواهم آمار شهید بدهم، نمی خواهم گزارش مجروحیت بگویم. می خواهم جور دیگری از غزه بگویم. جوری که بارها دنبالش بودیم. مثلا بگویم فراموش نکرده ام در قریب به دو سال جنگ این آیه ی قرآن از زبان حضرت مریم ورد زبان اهالی غزه شده بود: «يَا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَكُنْتُ نَسْيًا مَنْسِيّا». انتخاب این آیه و به کار بردن این الفاظ نباید از سر سستیِ ایمان بوده باشد. مکث می کنم، فکر می کنم؛ به اینکه چه شد که آن ها خودشان را در همان حال و سخنی یافته بودند که روزی حضرت مریم آن را به زبان آورده بود. هیبت و هیئت رویداد چنان عظیم است که آن وجود گرامی و حیایش از بلندای حادثه به خود لرزیده، آن طور که می گوید «کاش مرده بودم و به کل فراموش می شدم». شدت درخواست فراموشی عاقبت در فراموشیِ خودیست که طلبی این چنین داشته. غزه دردبدر دنبال جهان دیگری بود، و همین شد که آن ها از دریچه ی خویش جهان دیگری را تماشا کردند. جهانی که گوشه‌ای از جمال و جلالش زبان اهالی غزه را به تکرار این آیه باز کرده بود. مردمی که ذوب آن تصویر حیرت انگیز شدند و از خواسته‌شان و آنچه در عوضِ این خواسته این چنین روشن و سخاوتمدانه رخ داده بود، حیا کردند. پس گفتند «کاش پیش از این طلب مرده بودیم و به کل فراموش می شدیم». جمعه- یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۵
مجددا آمده ام پیش عمه. عمه هر بار من را می بیند می گوید کم پیدایی حتی اگر دیروز همدیگر را دیده باشیم. پیش عمه که می آیم نمی توانم به تجمع بروم. پشت پنجره یا در حیاط می ایستم گوشم را تیز می کنم و با دقت به صداها گوش می دهم، چشم هایم را می بندم و با شنیدن صداهایی که از دور می آیند، در ذهنم چیزهایی را تصور می کنم، بلافاصله یک آه غلیظ می کشم و دوباره برمی گردم سر جایم. آقا حجت! به این فکر می کنم چرا هر بار قرار می شود جایی باشم، چیزی پیش می آید که نمی شود آنجا باشم. امشب هم در آن جمع نیستم. اما ساعتم را با آن ها کوک کرده ام. حوالی ده شروع می کنم هر چیزی را که می دانم آنجا می خوانند، می خوانم. من که نمی دانم تجمع برای دیگران دقیقا چیست اما برای من هوا بود، حادثه بود، خاطره بود. جایی بود که می توانستم خواسته ی دلم را تعقیب کنم. آقا حجت! هیچ می دانی چرا فعل هایم گذشته اند؟ بس که در دلم نشسته است تاریخم شده. مثل اینکه سالهاست این مسیر را راه رفته ام. آقا حجت! من دلم می خواست شب ها تا دیر وقت مثل دیوانه ها در خیابان راه بروم، بگردم و ببینم و دنبال کنم آشنای دلم را. نشدنی بود. حالا شب ها همه سحر شده. حالا دیگر شدنی ست. می شود قاتی جمع رفت، گم شد و تا وقتی که وقتش برسد، پیدا نشد... جمعه- یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۵
به احترام سن و منشش عمو صدایش می کنیم. با هم در برخی مسائل اختلاف فکری داریم. فکر کردم یکی از روش های خوب برای معلوم شدن چراییِ این اختلافات همین است که یکی از متن هایم را با او در میان بگذارم و نظرش را بپرسم. متنِ مربوط به خانم زارع را برایش فرستادم. گفت این مسائلِ خانوادگیِ مادر شوهر و عروس ربطی به سلطه ی آمریکا ندارد. از قرن ها پیش همین بوده. حتی وقتی عثمانی ها رئیس بودند. میدانِ تجمع، میدان مبارزه است و در صحن مبارزه معلوم است که خدا بین دلها را الفت می دهد. خانه درگیر روزمرگیست. خانه علاجش اخلاق است. باید با اخلاق و جهاد نفس آن را اصلاح کرد. آقا حجت؟! آقا حجت؟! من چرا با این همه اخلاق اخلاق کردن کنار نمی آیم؟! چرا هر وقت جوابی ندارند از «اخلاق» و «روزمرگی» مایه می گذارند؟! عجیب نیست که این همه «اخلاق» و «روزمرگی» پاسخِ ثابتِ هر پرسشی شده؟! آقا حجت؟! اصلا آمریکا یعنی همین. راستش حالا فکر می کنم آمریکا سوال خفه‌کُنِ خوبیست. خوب بلد است با واژه های متعالی و موجه هر پرسشی را بُکشد. چرا نمی شود گفت آمریکا یعنی همین که مسئله ای وسط نباشد؟ به شوخی گفتم اجازه بدهید از شما نپذیرم. عمو هم خندید. اما من دیگر نخندیدم. و بعد فکر کردم اخلاق چقدر بی قید شده. آقا حجت؟! نمی شد شما قیدش باشی؟ نمی شد شما... بی خیال. حسرتش هم مرا می کُشد. شنبه_ دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۵
آقا حجت؟! چطور می شود از واقعیت گفت بدون اینکه حیا خش بخورد؟ برای ما زن ها این بیشتر مسئله است. ما کلی مسئله ی نگفته داریم چون هر آن ممکن است حیایمان زخم شود. چه کنم؟ من که نمی توانم چشم از واقعیت بردارم، از طرفی هم می دانم خدا خدایِ وفادر به تمامِ متنِ داستان است انقدر که از هیتَ لکـَ زلیخا هم نمی گذرد. آنجا چقدر خدا خدای زلیخا بود. قبول دارید؟ در قرآنِ خدا زن کم نداریم؛ آسیه، مادر و خواهر حضرت موسی، مریم، همسر لوط و نوح، ملکه سبا، زلیخا و ... اما خدا در کتابِ تمام دوران ها مو به موی زلیخا را گفت؛ همه چیزِ زلیخا را. حتی اینکه زلیخا منتظر همان لحظه ای بوده که همه چیز رسوا شود و بگوید من در خفا به او خیانت نکرده ام. آخ که چقدر زلیخا را، خدای زلیخا را دوست دارم. خدایی که بابِ دل زلیخا می رود و دل به دلِ دیوانه ها می دهد. هرچه بیشتر می گویم بیشتر دلم در اشک غوطه ور می شود. آقا حجت؟! می شود شما بیشتر از خدای زلیخا برایمان بگویی؟! من به این خدا نیاز دارم. خدایی که از هیتَ لک نمی گذرد از قصه ی ما چطور؟ معلوم است که نه. به من بیاموز چطور واقعیت را بگوییم که حیا طلبکاری نکند؟! شاید کسی اینجا منتظر خدای زلیخا ایستاده باشد. همان خدایی که به مِهر کنار زلیخا هم ایستاده بود. او که یوسف را زودتر شناخت. پس تنَش پیش افتاد و گفت هیتَ لک... آقا حجت؟! کاش من مثل زلیخا تو را به جا می آوردم. طفلی زلیخا. او همینقدر بلد بود و خدا بزرگ و سخاوتمندانه این قلیل را از او پذیرفت و نامش را در زمره ی دلدادگان یوسف کنار یعقوب نشاند. آقا حجت! من نیز... من نیز... دوشنبه- چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۵
از تو زیاد گفتند، اما من... من را نگفته اند. هیچ کس از منِ بعد از تو نگفت... نگفت! باید از من بشنوی، اصلا روزگار، روزگارِ من است. قصه ی جبر و زمان و تاریخ و این جفنگیات هم که باشد، دندش نرم، باید یکبار هم به ساز ما برقصد. حال مرا بشنو. دیوانگی معاصر را... قصه ی بعد از نبودت را. حال من بعد از تو دیدنی ترَست... من بودم میگفتم این ملا لغتی ها بیایند از اینجا شروع کنند داستان را. از همین جا که تو رفتی... رفتی و تازه همه چیز شروع شد. بیا و ببین شاهکار خونینت را. بیا و ببین ثمره ی بی نظیر کفرم را . بیا و ببین این جنگ نابرابر را . تو پای من را به بی رحمانه ترین جای ممکن باز کردی. آدمی را به جان خودش انداختی... با وجدانت، با وجدان ت چگونه کنار می آیی با وفا! شبها سر بر کدام بالین بهشت می گذاری که صدای ضجه های مرا نمی شنوی ؟! نقشه ی کدام جبر جدید را می کِشی که از اختیار من خارج شده ؟! هیچ میدانی ...؟ بعد از تو من نه در غمکده ها لولیدم، نه بساط مستی خوش خیالان را جفت و جور کردم. بعد از تو من در گوشه ی تنهایی بشر... مُردم مُردم مُردم من بعد از تو شلاق زدم احساسم را. من بعد از تو لگد زدم به آمالم، عمر و روزگار و جوانی ام. من بعد از تو پرده ها را کِشیدم و قصه ی هجرت نور را در گوش کودکان فریاد زدم. من بعد از تو... سوختم سوختم سوختم هیچ میدانی آدم به کجاها می رسد که با خودش، خودش را می کُشَد؟! خیالت راحت. ردِ شراکت تو در این جنایت جایی باقی نمانده، من آنقدر شلوغ کرده ام این حوالی را که کسی نفهمد، نفهمد، روزی تو آمدی... از حوالی من رد شدی، اما هرگز مرا با خودت همراه نکردی. سرت را بالا بگیر. تو که سالهاست آموخته ای رفتن را. تنها رفتی... و بی رحمانه ترین را روا داشتی؛ « تنها گذاشتنم را ... » حالت خوب است بی من ؟ انتقام رفتنت را از خودم گرفته ام ... لطفا سر راهت به این آسمان هم بگو بیخود نبارد، رد این خون ها پاک نمی شود . زخم توکاری بود ، این بار، باران هم زور ش نرسید...
من خیلی گریه کرده ام. کم سن که بودم از گریه بیزار بودم. به خودم قول داده بودم بزرگ که شدم اصلا گریه نکنم. اما متاسفانه عملیات با شکست سختی مواجه شد. همه چیز بدتر شد. کم کم روزهایی که گریه می کردم از روزهای غیر گریانم جلوتر زد. امروز دعوتم کردند کربلا اما نتوانستم بروم. نه اصلا حساب کن نرفتم. فکر کن عذر آوردم. یادم افتاد... آقا حجت این برای اولین بار است که می گویم این متنِ بالا را برای چه کسی نوشته بودم. اگر اشتباه نکنم هفت سال پیش تاسوعا یا عاشورا بود که نوشتم. و هر بار خواندمش گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم... خوش به حال آدم ها که آدمیزادی زیارت می روند، دعا می کنند، ما زبان مان اینطور نمی چرخد. یعنی یک غم بزرگ روی دلمان نشسته است که از کودکی مثل بختک به سینه مان چسبیده بود. هر بار خواستیم بخندیم، چیزی در گوش مان گفت: آه که تو دور افتادی... و ما یک بند گریستیم. آقا حجت! آقا حجتِ عزیزم! نامه ام را می خوانی؟ بخوان. آقا حجت قول بده اگر تو هم گریه کردی... نه دوای دل نمی خواهم. من دیگر هیچ چیز نمی خواهم آقا حجت. هیچ چیز... می خواستم تو باشی که با تو بگویم که نیستی. می خواستم دیگر ننویسم که نبودنت قلمِ شکسته دستم داد. آقا حجت کاش که ادرکنی... دوشنبه_ چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۵
...-.mp3
زمان: حجم: 2.1M
هیچ میدانی ...؟ بعد از تو من نه در غمکده ها لولیدم، نه بساط مستی خوش خیالان را جفت و جور کردم. بعد از تو من در گوشه ی تنهایی بشر... مُردم مُردم مُردم
منتظر تجمعِ امشبم. بالاخره بعد از چند شب می توانم به تجمع بروم. دیروز حرفش شد که اگر این تجمع ها تمام شود بعدش چه؟ من دوست ندارم به بعدش فکر کنم. یعنی فکر که می کنم می بینم کسی حق ندارد ما را اینطور رها کند برود. حق ندارد بگوید تمام شد برگردید خانه تان. من دیگر رمق برگشت به خانه را ندارم. می خواهم بدانم خدا به قدر همین شب ها نزدیک است. همین قدر که وقتی دلم می گیرد به خودم وعده ی جایی را می دهم که آنجا دعا مستجاب است. هر روز که می دانم شب هایش قرار است تجمع بروم حال صبحِ روزِ شب های قدر را دارم. مدام فکر می کنم قرار است همین امشب مقدراتم رقم بخورد. چشمم را از صورت آدم ها برنمی گردانم. فکر می کنم آدم های خدا حالا آنجا هستند. کاش دوباره از این تجمع حرف های گنده گنده ی فاتحانه بیرون نکشند. کاش اصلا در شکست و پیروزی و فتح و ظفر نگویند. کاش فقط بگویند این آدم ها بیرون آمدند چون جای دیگری برای رفتن نداشتند. خیابان تنها گزینه ی پیش رویشان شده بود. مثل شیری که زیرش را زیاد می کنی و سر می رود، در خیابان سر رفتند. کاش میشد همین حالا به خیابان بروم اما آقا حجت باور می کنی خیابانِ دوازده شب برایم از خیابانِ سرِ ظهر امن تر شده؟! شب و روزم را جا به جا کرده. دوست دارم از همین حالا بروم آنجا و منتظرِ شب بنشینم. دوشنبه- چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۵
بعد از اینکه رهبریِ شهید در یکی از آخرین سخنرانی هایشان به صراحت گفتند ایمانِ من و شما ایمان ابوذر نیست، برایم بیشتر مسئله شد ابوذر کیست؟ و چرا ما هیچوقت مثل ابوذر مومن نبوده ایم... به نظر این صراحتِ سخن و قیدِ بدون استثنا باید به درکی از روزگار برگردد. هر چه که هست نیاز به جزئیات دارد. باید بیشتر بدانم مقصود از ایمانِ ابوذری چیست. از کتاب فروشیِ حاضر در تجمع دیشب یک کتاب خریدم و حدیثی به نقل ابوذر در آن دیدم اما این ها کافی نیست. حدیثی از پیامبر اکرم خواندم که می گویند: «ابوذر در میان امت من مانند عیسی بن مریم است». راستش این احادیث را که می شنوم حسرت عمیقی دلم را می سوزاند. فکرِ اینکه روزی مردم چقدر دست به نقد جای خودشان را پیدا می کردند... حالا ما چه؟ پرِ حیرتیم. راستش از این همه حسرت انباشته در دل، دلم می خواهد دق کند. چیزی می خواهم که محال است و این دل دیوانه محال نمی فهمد. بر مزاری می گرید که مرده ای در آن نیست اما یقین دارد که خدا می تواند در دلِ همان مزار مرده ای خلق کند و آن را زنده بیرون بکشد. حدیث دیگری درباره ی ابوذر خواندم که حسابی دلم را لرزاند. پیامبر درباره ی ابوذر می گویند: «آسمان بر کسی سایه نیفکنده و زمین کسی را بر خود حمل نکرده که راستگوتر از ابوذر باشد». صدقی که به خودش هم دروغ نگوید و با دانستنِ پاسخ خودش را برای پاسخ فریب ندهد را دوست دارم. خوش به حال ابوذر که پیامبر داشت و خوش به حال پیامبر که ابوذر داشت. و بد به حال من که حالا هیچ یک را ندارم؛ پیامبر را، ابوذر را و ایمانش را... سه شنبه- پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۵