به احترام سن و منشش عمو صدایش می کنیم. با هم در برخی مسائل اختلاف فکری داریم. فکر کردم یکی از روش های خوب برای معلوم شدن چراییِ این اختلافات همین است که یکی از متن هایم را با او در میان بگذارم و نظرش را بپرسم. متنِ مربوط به خانم زارع را برایش فرستادم. گفت این مسائلِ خانوادگیِ مادر شوهر و عروس ربطی به سلطه ی آمریکا ندارد. از قرن ها پیش همین بوده. حتی وقتی عثمانی ها رئیس بودند. میدانِ تجمع، میدان مبارزه است و در صحن مبارزه معلوم است که خدا بین دلها را الفت می دهد. خانه درگیر روزمرگیست. خانه علاجش اخلاق است. باید با اخلاق و جهاد نفس آن را اصلاح کرد.
آقا حجت؟!
آقا حجت؟!
من چرا با این همه اخلاق اخلاق کردن کنار نمی آیم؟! چرا هر وقت جوابی ندارند از «اخلاق» و «روزمرگی» مایه می گذارند؟! عجیب نیست که این همه «اخلاق» و «روزمرگی» پاسخِ ثابتِ هر پرسشی شده؟!
آقا حجت؟! اصلا آمریکا یعنی همین. راستش حالا فکر می کنم آمریکا سوال خفهکُنِ خوبیست. خوب بلد است با واژه های متعالی و موجه هر پرسشی را بُکشد. چرا نمی شود گفت آمریکا یعنی همین که مسئله ای وسط نباشد؟
به شوخی گفتم اجازه بدهید از شما نپذیرم. عمو هم خندید. اما من دیگر نخندیدم.
و بعد فکر کردم اخلاق چقدر بی قید شده.
آقا حجت؟! نمی شد شما قیدش باشی؟ نمی شد شما...
بی خیال.
حسرتش هم مرا می کُشد.
شنبه_ دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۵
آقا حجت؟!
چطور می شود از واقعیت گفت بدون اینکه حیا خش بخورد؟ برای ما زن ها این بیشتر مسئله است. ما کلی مسئله ی نگفته داریم چون هر آن ممکن است حیایمان زخم شود. چه کنم؟ من که نمی توانم چشم از واقعیت بردارم، از طرفی هم می دانم خدا خدایِ وفادر به تمامِ متنِ داستان است انقدر که از هیتَ لکـَ زلیخا هم نمی گذرد. آنجا چقدر خدا خدای زلیخا بود. قبول دارید؟ در قرآنِ خدا زن کم نداریم؛ آسیه، مادر و خواهر حضرت موسی، مریم، همسر لوط و نوح، ملکه سبا، زلیخا و ... اما خدا در کتابِ تمام دوران ها مو به موی زلیخا را گفت؛ همه چیزِ زلیخا را. حتی اینکه زلیخا منتظر همان لحظه ای بوده که همه چیز رسوا شود و بگوید من در خفا به او خیانت نکرده ام. آخ که چقدر زلیخا را، خدای زلیخا را دوست دارم. خدایی که بابِ دل زلیخا می رود و دل به دلِ دیوانه ها می دهد. هرچه بیشتر می گویم بیشتر دلم در اشک غوطه ور می شود.
آقا حجت؟!
می شود شما بیشتر از خدای زلیخا برایمان بگویی؟! من به این خدا نیاز دارم. خدایی که از هیتَ لک نمی گذرد از قصه ی ما چطور؟ معلوم است که نه.
به من بیاموز چطور واقعیت را بگوییم که حیا طلبکاری نکند؟!
شاید کسی اینجا منتظر خدای زلیخا ایستاده باشد. همان خدایی که به مِهر کنار زلیخا هم ایستاده بود. او که یوسف را زودتر شناخت. پس تنَش پیش افتاد و گفت هیتَ لک...
آقا حجت؟!
کاش من مثل زلیخا تو را به جا می آوردم. طفلی زلیخا. او همینقدر بلد بود و خدا بزرگ و سخاوتمندانه این قلیل را از او پذیرفت و نامش را در زمره ی دلدادگان یوسف کنار یعقوب نشاند.
آقا حجت!
من نیز...
من نیز...
دوشنبه- چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۵
از تو زیاد گفتند،
اما من...
من را نگفته اند.
هیچ کس از منِ بعد از تو نگفت...
نگفت!
باید از من بشنوی،
اصلا روزگار، روزگارِ من است.
قصه ی جبر و زمان و تاریخ و این جفنگیات هم که باشد، دندش نرم، باید یکبار هم به ساز ما برقصد.
حال مرا بشنو.
دیوانگی معاصر را...
قصه ی بعد از نبودت را.
حال من بعد از تو دیدنی ترَست...
من بودم میگفتم این ملا لغتی ها بیایند از اینجا شروع کنند داستان را.
از همین جا که تو رفتی...
رفتی و تازه همه چیز شروع شد.
بیا و ببین شاهکار خونینت را.
بیا و ببین ثمره ی بی نظیر کفرم را .
بیا و ببین این جنگ نابرابر را .
تو پای من را به بی رحمانه ترین جای ممکن باز کردی.
آدمی را به جان خودش انداختی...
با وجدانت، با وجدان ت چگونه کنار می آیی با وفا!
شبها سر بر کدام بالین بهشت می گذاری که صدای ضجه های مرا نمی شنوی ؟!
نقشه ی کدام جبر جدید را می کِشی که از اختیار من خارج شده ؟!
هیچ میدانی ...؟
بعد از تو من نه در غمکده ها لولیدم،
نه بساط مستی خوش خیالان را جفت و جور کردم.
بعد از تو من در گوشه ی تنهایی بشر...
مُردم
مُردم
مُردم
من بعد از تو شلاق زدم احساسم را.
من بعد از تو لگد زدم به آمالم، عمر و روزگار و جوانی ام.
من بعد از تو پرده ها را کِشیدم و قصه ی هجرت نور را در گوش کودکان فریاد زدم.
من بعد از تو...
سوختم
سوختم
سوختم
هیچ میدانی آدم به کجاها می رسد که با خودش، خودش را می کُشَد؟!
خیالت راحت. ردِ شراکت تو در این جنایت جایی باقی نمانده،
من آنقدر شلوغ کرده ام این حوالی را که کسی نفهمد،
نفهمد،
روزی تو آمدی...
از حوالی من رد شدی،
اما هرگز مرا با خودت همراه نکردی.
سرت را بالا بگیر.
تو که سالهاست آموخته ای رفتن را.
تنها رفتی...
و بی رحمانه ترین را روا داشتی؛
« تنها گذاشتنم را ... »
حالت خوب است بی من ؟
انتقام رفتنت را از خودم گرفته ام ...
لطفا سر راهت به این آسمان هم بگو بیخود نبارد،
رد این خون ها پاک نمی شود .
زخم توکاری بود ،
این بار،
باران هم زور ش نرسید...
من خیلی گریه کرده ام. کم سن که بودم از گریه بیزار بودم. به خودم قول داده بودم بزرگ که شدم اصلا گریه نکنم. اما متاسفانه عملیات با شکست سختی مواجه شد. همه چیز بدتر شد. کم کم روزهایی که گریه می کردم از روزهای غیر گریانم جلوتر زد.
امروز دعوتم کردند کربلا اما نتوانستم بروم. نه اصلا حساب کن نرفتم. فکر کن عذر آوردم. یادم افتاد...
آقا حجت این برای اولین بار است که می گویم این متنِ بالا را برای چه کسی نوشته بودم. اگر اشتباه نکنم هفت سال پیش تاسوعا یا عاشورا بود که نوشتم. و هر بار خواندمش گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم... خوش به حال آدم ها که آدمیزادی زیارت می روند، دعا می کنند، ما زبان مان اینطور نمی چرخد. یعنی یک غم بزرگ روی دلمان نشسته است که از کودکی مثل بختک به سینه مان چسبیده بود. هر بار خواستیم بخندیم، چیزی در گوش مان گفت: آه که تو دور افتادی... و ما یک بند گریستیم. آقا حجت! آقا حجتِ عزیزم! نامه ام را می خوانی؟ بخوان. آقا حجت قول بده اگر تو هم گریه کردی... نه دوای دل نمی خواهم. من دیگر هیچ چیز نمی خواهم آقا حجت. هیچ چیز... می خواستم تو باشی که با تو بگویم که نیستی. می خواستم دیگر ننویسم که نبودنت قلمِ شکسته دستم داد. آقا حجت کاش که ادرکنی...
دوشنبه_ چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۵
...-.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
هیچ میدانی ...؟
بعد از تو من نه در غمکده ها لولیدم،
نه بساط مستی خوش خیالان را جفت و جور کردم.
بعد از تو من در گوشه ی تنهایی بشر...
مُردم
مُردم
مُردم
منتظر تجمعِ امشبم. بالاخره بعد از چند شب می توانم به تجمع بروم. دیروز حرفش شد که اگر این تجمع ها تمام شود بعدش چه؟ من دوست ندارم به بعدش فکر کنم. یعنی فکر که می کنم می بینم کسی حق ندارد ما را اینطور رها کند برود. حق ندارد بگوید تمام شد برگردید خانه تان. من دیگر رمق برگشت به خانه را ندارم. می خواهم بدانم خدا به قدر همین شب ها نزدیک است. همین قدر که وقتی دلم می گیرد به خودم وعده ی جایی را می دهم که آنجا دعا مستجاب است.
هر روز که می دانم شب هایش قرار است تجمع بروم حال صبحِ روزِ شب های قدر را دارم. مدام فکر می کنم قرار است همین امشب مقدراتم رقم بخورد. چشمم را از صورت آدم ها برنمی گردانم. فکر می کنم آدم های خدا حالا آنجا هستند. کاش دوباره از این تجمع حرف های گنده گنده ی فاتحانه بیرون نکشند. کاش اصلا در شکست و پیروزی و فتح و ظفر نگویند. کاش فقط بگویند این آدم ها بیرون آمدند چون جای دیگری برای رفتن نداشتند. خیابان تنها گزینه ی پیش رویشان شده بود. مثل شیری که زیرش را زیاد می کنی و سر می رود، در خیابان سر رفتند. کاش میشد همین حالا به خیابان بروم اما آقا حجت باور می کنی خیابانِ دوازده شب برایم از خیابانِ سرِ ظهر امن تر شده؟! شب و روزم را جا به جا کرده. دوست دارم از همین حالا بروم آنجا و منتظرِ شب بنشینم.
دوشنبه- چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۵
بعد از اینکه رهبریِ شهید در یکی از آخرین سخنرانی هایشان به صراحت گفتند ایمانِ من و شما ایمان ابوذر نیست، برایم بیشتر مسئله شد ابوذر کیست؟ و چرا ما هیچوقت مثل ابوذر مومن نبوده ایم... به نظر این صراحتِ سخن و قیدِ بدون استثنا باید به درکی از روزگار برگردد. هر چه که هست نیاز به جزئیات دارد. باید بیشتر بدانم مقصود از ایمانِ ابوذری چیست. از کتاب فروشیِ حاضر در تجمع دیشب یک کتاب خریدم و حدیثی به نقل ابوذر در آن دیدم اما این ها کافی نیست. حدیثی از پیامبر اکرم خواندم که می گویند: «ابوذر در میان امت من مانند عیسی بن مریم است». راستش این احادیث را که می شنوم حسرت عمیقی دلم را می سوزاند. فکرِ اینکه روزی مردم چقدر دست به نقد جای خودشان را پیدا می کردند... حالا ما چه؟ پرِ حیرتیم. راستش از این همه حسرت انباشته در دل، دلم می خواهد دق کند. چیزی می خواهم که محال است و این دل دیوانه محال نمی فهمد. بر مزاری می گرید که مرده ای در آن نیست اما یقین دارد که خدا می تواند در دلِ همان مزار مرده ای خلق کند و آن را زنده بیرون بکشد.
حدیث دیگری درباره ی ابوذر خواندم که حسابی دلم را لرزاند. پیامبر درباره ی ابوذر می گویند: «آسمان بر کسی سایه نیفکنده و زمین کسی را بر خود حمل نکرده که راستگوتر از ابوذر باشد».
صدقی که به خودش هم دروغ نگوید و با دانستنِ پاسخ خودش را برای پاسخ فریب ندهد را دوست دارم.
خوش به حال ابوذر که پیامبر داشت و خوش به حال پیامبر که ابوذر داشت.
و بد به حال من که حالا هیچ یک را ندارم؛ پیامبر را، ابوذر را و ایمانش را...
سه شنبه- پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۵