eitaa logo
این روزها...
58 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
اینقدر تنها مانده ام که میان جمع خودم را گم می کنم. آدم که می بینم نمی دانم باید با او چه کنم؛ حرف بزنم؟ نگاهش کنم؟ رهایش کنم؟ اصلا گاهی فکر می کنم وقتی با آدم ها حرف میزنم باید کجا را نگاه کنم؟ اغلب باور نمی کنم این مسائل ساده و پیش پا افتاده ی فکر نکردنی اینقدر برایم سخت و پیچیده شده باشد. البته باید بگویم تا به اینجا این حس را فقط یک جا نداشته ام؛ آن هم در همین جمع های شبانه بود. آنجا به این فکر نمی کنم با آدم ها چه کنم. بودن میان شان سنگین نیست. مثل اینکه مامور شده باشم؛ میروم بر سر آمریکا داد و فریاد می کنم، نماز می خوانم و برمیگردم خانه. آنجا هم که نباشم با نماز استغاثه خودم را بهشان می رسانم. پریشب روبروی یک مسجد موکبی برپا بود. گویا از اول این موکب اینجا بوده. پرسیدم امشب نماز استغاثه نمی خوانید؟ گفتند نه! شب هایی که مراسم باشد نماز استغاثه نداریم. دلم گرفت. گاهی وقت ها از این همه تند دلگیری ام خنده ام می گیرد. آدم هم اینقدر دلگیر؟ خب لابد حق دارد. حق دارد دلم بگیرد. نماز استغاثه مگر مناسبت بردار است؟ همیشه باید باشد. یعنی چه که در مناسبت ها نداریم؟ پس تا حالا مگر استغاثه مناسبتی بوده که در مناسبات نماز استغاثه نمی‌خوانیم؟ خواستم بگویم آقا ما فقط برای این به موکب شما آمدیم، چون اینجا یکی از آرزوهای دیرینه مان محقق شده است، دیگر چیزی نگفتم. خودم گوشه ای ایستادم و تنهایی نماز خواندم. تنهایی آرزویم را دنبال کردم... سه شنبه- بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۵
آمریکا نتوانست حتی شهرداری ما را سرنگون کند. خیابان ها که هیچ، کوچه پس کوچه هایمان هنوز تمیز است و برق می زند. این را امشب که رفتم زباله ها را بگذارم سر بن بست فهمیدم. و فهمیدم چقدر برایمان عادی شده است این چیزها...اینکه در اوج جنگ نظم شهر برقرار است و هرکسی جای خودش. آقای شهید، شهید سید علی خامنه ایِ عزیز، می گفتید «در جمهوری اسلامی هر جا که قرار گرفته اید همان جا را مرکز دنیا بدانید». و حالا این روزها پاکبان ها در مرکز جهان هستند و مرکز جهان را تمیز نگه داشته اند. این روزها همه به طرز عجیبی سر جای خودشان هستند. شنبه- دوم خرداد ۱۴۰۵
می دانی آقا حجت؟ کرونا که شد من چهار ماهِ تمام پایم را از خانه بیرون نگذاشتم آنقدر که با تغییر فصل رنگ خیابان ها را دیدم. می دانم کمتر کسی باور می کند. کرونا با همه ی خسارت هایش برای همه هرچقدر عذاب بود برای من بشارت بود. منتظر بودم نظمِ همه چیز بهم بخورد. دوست داشتم دوران هیاهو تمام شود. دوست داشتم همه ترمزها را بکشیم و لحظه ای مکث کنیم و از خودمان بپرسیم به کجا چنین شتابان؟ کرونا هنوز هم برای من تمام نشده. هنوز هم دنبال راه رهایی دوران می گردم. حالا با همه ی این ها تصور کن تجمع های شبانه چون منی را از خانه بیرون کشیده است. منی که بی رحمانه خانه را دوست دارم. خانه را با هیچ جایی در دنیا عوض نمی کنم. نه که فکر کنی شب ها دست از خانه کشیده ام، نه! اتفاقا برای ساختن همین خانه است که شب ها بیرون می روم. وفاداری ام به خانه تمامی ندارد. خودم هم نمی دانم چرا اینقدر خانه را دوست دارم. آقا حجت! بگذار حالا که هیچکس نیست با تو بگویم. با تو بگویم که من از شستن دستشویی بیزار بودم. هنوز هم از این کار اکراه دارم. اما می دانی آقا حجت؟ من بهترین متن هایم را وقتی نوشتم که دستشویی خانه را می شستم. خانه برای من چنین جای مقدسی ست. همینطور که دستشویی را می شستم، حرف ها در ذهنم قطار می شد و بعد از تمام شدن کارم فقط آن ها را ثبت می کردم. آقا حجت! حالا هم برای همین خانه است که بیرون می روم. برای همین خانه است که شب ها پرچم دست می گیرم. می خواهم این خانه ی ویرانه را از نو بسازم. آقا حجت! لطفا تو نگو که سخت می گیرم. نگو که پیچیده اش می کنم. این خانه باید خانه ی تو باشد که نیست. این خانه باید مهیای استقبال از تو می بود که نیست. خانه با تو خانه بود آقا حجت. همه می خواهند دنبال چیزی بیرون از خانه بگردند اما من می خواهم در همین خانه تو را ببینم، در همین خانه... یکشنبه_ سوم خرداد ۱۴۰۵
دوباره دست به دامن روزه شدم. طاقتم که طاق می شود، از روزه کمک می گیرم. روزه دست و پای آدم را از این طرف و آن طرف جمع می کند، آدمی را در خودش جمع و جور می کند. در احادیث آمده غرض از صبر در آیه‌ی «استعینوا بالصبر و الصلاه» همان روزه است. از روزه کمک بگیرید. فکر کنم من همه‌ی عمر باید روزه بگیرم بس که در آستانه ی لبریز شدن هستم. دیشب قاتی ناخوشی ام دوباره به تجمع رفتم و به این فکر می کردم مهمتر از توافق نتیجه ی این تجمع هاست. مسئله ی اول توافق نیست، تجمع هاست؛ این که آبراه این تجمع ها قرار است به کدام دریا بریزد. نباید تجمع را به توافق گره زد. اینطور ممکن است کسی فکر کند ما برای یک توافق خوب است که بیرون آمدیم اما مسئله واقعا این نبود. پریشب بین دو زن پا به سن گذاشته نشسته بودم. با هم خوش و بش می کردند. یکی شان پرسید خوبی؟ آن یکی جواب داد: فرض کن که خوبیم. آنقدر از جوابش خوشم آمد که پریدم وسط و گفتم چرا حاج خانوم؟ گفت دستم عمل می خواهد. فردا وقت جراحی دارم. پرسیدم با همین دست پرچم تکان می دهید؟ خب چرا؟ گفت خودم هم نمی دانم... باور کن آقا حجت اگر می گفت می دانم بیشتر تعجب می کردم. اصلا همین که گفت خودم هم نمی دانم همین دقیق ترین و صادقانه ترین جواب بود. واقعا هیچکس خیلی دقیق نمی داند چرا بیرون می آید فقط می داند چیزی درونش می‌گوید بیا... و ما آمدیم. دوشنبه- چهارم خرداد ۱۴۰۵
ادبیات دینی رایج همه چیز را در مرگ و زندگی می گوید. نهایت ابتکاری که ما شاهد آن هستیم بیرون آمدن از دوگانه‌ی مرگ و زندگیست یعنی جواب دوگانه سازی را بدهند و بگویند مرگ و زندگی در تضاد هم نیستند. در تقسیم بندیِ مرگ و زندگیست که گرفتار روان شناسی وجودگرا می شوند. تلاش می کنند اینگونه نگویند اما در نهایت می بینید همانی را می گویند که یالوم گفت؛ به مرگت نگاه کن که زندگی ات پر و پیمان و معنادار شود. اما تقسیم روزگار به مرگ و زندگی شرح حال دقیقی از ما نیست. ادبیات دینی دیگری هم هست که می‌گوید «زندگی، مرگ، چشم به راهی». انتظار زبان خودش را دارد، زبان خودش را می خواهد. حاضر است بمیرد برای تحقق زندگی بنابراین اگر از خواهشِ زندگی می گوید دلیلش ترس از مرگ نیست. مسئله اش شادی و نشاط نیست که او را به سکینه و حالِ خوب و تقویت معنویت سفارش می کنند. چشم به راهی غمِ خودش را دارد. فخرِ شادی و نشاط نمی فروشد. می خواهد زندگی کند نمی تواند. بنابراین هر وقت بمیرد در عین ِ اینکه مرگ راه نفس کشیدنش شده است اما همیشه زود است چرا که هنوز زندگی نکرده است. انتظار فراسوی مرگ است و آدمیان منتظر هیچگاه نزیسته اند، آن ها فقط نفس می کشند تا چشم هایشان ببیند آنچه را که عمری به امید آن به در خیره مانده اند... دوشنبه- چهارم خرداد ۱۴۰۵
در دعای مخصوص دیشب خواندم که می فرمود: «انما یَعجلُ من یخاف الفَوْتَ و انما یحتاجُ الی الظلمِ الضعیفُ».هیچوقت از این منظر دلم برای آمریکا نسوخته بود. با خودم فکر کردم اگر این دعاها را نداشتیم زبان مان چقدر بسته بود، یک عدد طفلکیِ زبان بسته بودیم. عوضش حالا می توانیم محکم بگوییم ظلم از ضعف است و آمریکا خودش را هم بکشد باز هم سست است و ضعیف. شهید نصرالله این چنین بود که می گفت «انّ اسرائیل اوهنُ من بیت العنکبوت». بعد خودی ها به خیال خودشان آمدند سخن سید را ماستمالی کنند که بله درست است اما باید واقع نگر هم بود. اسرائیل در تکنولوژی بی رقیب است. اما آقا حجت خدای شما به ما آموخت ضعیف است که ظلم می کند و ما چقدر قوی هستیم که نیازی به ظلمِ بمب اتم نداریم و آبادیم به دستگیریِ از مظلوم. در دعای دیشب این را هم خواندم که «اسألک باسمک الذی کتب علی ورق الزیتون فخضعت النیران لتلک الورقه فقلت یا نار کونی بردا و سلاما». من نمی دانستم خدا بر برگ زیتون نامی نوشته است و آن نام آتش را بر ابراهیم سرد و ایمن کرد. دلم حقیقتا سوخت. با خودم فکر کردم سرزمین زیتون مگر آن نام را نیافته است که در آتش بغض و نفرت این چنین می سوزد؟ آن همه زیتون، آن همه برگ پس کی وقت نزول آن نام می رسد؟ در ضمن قصه ی خودم را هم در دعا پیدا کردم. آنجایی که گفت: «و اقبلنی الی اهلی بالفلاح و النجاح». خدایا مرا که خانواده ام را رها کردم و به امید خبری خوش برای تمام جهانیان وعده‌ی دوباره دیدن شان را دادم، با رستگاری و سربلندی به خانواده ام بازگردان. شما بودید برای این همه مضامینِ بلند و پر شکوه که هر کس قصه ی خودش را در آیینه ی آن می بیند، نمی‌مردید؟ سه‌شنبه‌_ پنجم خرداد ۱۴۰۵
بی بی همیشه تأکید دارد در دعا بخیل نباشید، حتی پشت‌بندش این حکایت را نقل می کند که مردی از خدا کوه طلا خواست و خدا به او بخشید. گفت کور شود چشمی که از خدا کم بخواهد، پس مرد بی نوا در جا کور شد. خلاصه که تمام قصه همان است که آن سرِ بریده بر نیزه گفت: «ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا؟!» خیال کردی اصحاب کهف از نشانه های عجیب غریب ما بودند؟! نه نبودند. از وقتی بی بی این حکایت را نقل کرده ضمیمه ی این آیه قرآنش کرده ام و فکر می کنم من یکی که کوری ام قطعی ست اما کاش لااقل بیارزد. به خیال خودم سعی می کنم زیاده خواه شوم اما بدبختی در این مثلا زیاده خواهی، فکرِ کوریِ بعد از اجابت باز رهایم نمی کند. از طرفی با خودم فکر میکنم غزه و آن همه اشک و ماجرا شاید قوه ی عَجَبیه ی وجودم را از کار انداخته. مدام منتظر چیز بیشتری هستم. چیزی بیشتر و بیشتر. این روزهایی که باید عجیب غریب باشند، دیگر نیستند. بعد از هر حادثه از خودم می پرسم همین؟ پس باقی اش کجاست؟ آقا حجت باقیِ تمام ماجراها شما هستی. لطفا به خدا بگو من هرچه را یادم برود این یکی را یادم نمی رود آقای باقی. و اگر خواستنِ تو سزایش کوریست باید بگویم که من از کودکی در بازی هایم ندیدن را تمرین کرده ام. کور شود چشمی که تو را نبیند و از دنیا برود، کور باد. چهارشنبه- ششم خرداد ۱۴۰۵
کاش وقت تماس عذرخواهی نمی کردند که ببخشید اگر خواب بودی. نه جانم! باور کن من خواب نبودم. فقط سکوتِ طولانی از آدم صدای همیشه گرفته می سازد. عذرخواهی نکنید. حسرت هم نخورید. تأسف هم همینطور... اسم این حالت خلوت نیست که فکر می کنید خوش به حالِ من چون که دائمی ست. بی کسی هم نیست که باز هم فکر کنید بد به حال من... افتاده ام در وقت اضافه ای که هر چه می دوم، هر چه این پا و آن پا می کنم، تمام نمی شود. خیره به در بودنم استعاره نیست. اصلا همین استعاره ها مایه ی سوء تفاهم های بزرگ من بودند. هرآنچه گفتیم فکر کردند ذوق هنری مان بالا زده است و استعاره می تراشیم. یک به به گذاشتند تنگش و آفرین گفتند و رد شدند، رد شدند... همیشه دلم می خواست مقاومت را به زبان خودم بنویسم. مثلا بگویم در این دوران مقاومت یعنی همین، همین که هیچکس نباشد و آدم مجبور باشد از شدتِ هیچکس نبودن خودش با خودش بلند بلند حرف بزند. خردسال که بودم مادرم می گفت در آینه حرف زدن آدم را دیوانه می کند اما مادرم! عزیز دلم! من حالا برای دیوانه نشدن مجبورم با خودم حرف بزنم و امروز واقعا در آینه با خودم حرف زدم، با خودم خندیدم و اینطور این سلسله مراتبِ آزاردهنده ی بوق ممتد سکوت را شکستم. مقاومت یعنی همین، همین که پای عقربه ها ساچمه بسته باشند، زندگی نکنی، چشم به راه باشی و زمان به قدر مرگ دیر بگذرد، هیچکس نباشد و تو حاضر نباشی حتی پشت سرت را نگاه کنی و زنده بمانی و زنده بمانی. مقاومت یعنی دویدن در ابهام بدون هیچ چون و چرا. مثل موسی که فقط دوید بی آنکه بپرسد دریا چه خواهد شد؟ من یکی از مقاومت این را خوب فهمیدم. و از آینده فهمیدم که زمان با من است. این را بی واهمه همه جا گفته ام و روی همین با من بودنش به طرز غلیظی تاکید دارم. دلیلش مشخص است؛ خدا قول داد و من یقین دارم خدا خلف وعده نمی کند. همین! پنج شنبه_ هفتم خرداد ۱۴۰۵
چشم به راهی با زندگی کردن جور نیست. من ندیدم. ندیدم منتظری را که همزمان زندگی کند و منتظر باشد. بی بی هفت سال منتظر دایی مرتضی بود. هیچکس حق نداشت یازده شب به بعد با خانه تماس بگیرد، بس که گوش به زنگِ خبری از دایی بود. زنگ درب خانه هم که نگو، این یکی قدغن معروف خانه بود؛ همه ی دست ها بر زنگ خانه شان می لغزید. آمدن به خانه شان بدون هماهنگی ممنوع بود چون شاید شاخ شمشادش ساک به دست با پوتین هایش بعد از سال ها بی خبری آمده بود مادرش را غافگیر کند. می دانی آقا حجت؟ به گمانم حالا تنها کسی که حال ما را می فهمد، امثال همین بی بی خانوم های منتظرند؛ امثال همین زنی که هفت سال منتظر جگر گوشه شان بودند. گاهی حسرت بی بی را می خورم. حداقل اسم بی بی را می گذارند مادر شهید اما به ما چه می گویند؟ بی بی پسر از دست داد و ما جهان. بی بی اسمِ از دست رفته اش را می گذارد شهید اما ما بگوییم چه کسی را از دست داده ایم؟ بگوییم منتظر چه و که هستیم؟ اصلا ما وقت کردیم در چرخه ی زندگی بیفتیم که بخواهیم نقش بگیریم؟ نبین که حالا چشم به راهی را بزک دوزک می کنند، هزار جور فلسفه و معنا و ژیگول ویگولی برایش می بافند؛ تازه در شکل جدیدتر چشم به راهی را در جدولی فرضی به پویا و راکد تقسیم می کنند؛ مثلا بی بی در چشم به راهیِ پویایش باید چه کار می کرد؟ صبح ها رأس ساعت هشت نرمش می کرد و گرم می کرد آنوقت نامش می رفت در لیستِ چشم انتظاران پویا؟ اگر یک روز، فقط یک روز منتظر بوده باشید می دانید این تقسیم بندی شوخی بدیست. پای عقربه ها برای منتظر به قدر مرگ سخت و سنگین می رود. پیکر دایی برگشت اما داغ آن هفت سال بی خبری هنوز هم جگر بی بی را می سوزاند. تنِ بی بی هنوز هم گاهی با صدای تلفن می لرزد. هنوز هم زنگِ بی هوا بی بی را بهم می ریزد. نه آقا حجت! انتظار راکد و پویا ندارد. انتظار گوله‌ی سرخ است. به قلب کسی که بیفتد، سلول به سلول وجودش آنقدر گر می گیرد که دیگر داغ هیچ حادثه ای دلش را نمی سوزاند. جمعه_ هشتم خرداد ۱۴۰۵
می گویند چرا نقطه آغازهای تو همه از خانه است؟ من چه کنم؟ چه کنم که چنان آمیخته به خانه ام که حتی حوادث بزرگ را هم با همین خانه به من خبر می دهند؟ حتی رهبری قبل از شهادتشان با همین خانه خبرم کردند و گفتند با خانه ی جدیدت اتفاقی پیش می آید. صبحِ همان روزِ جور شدن خانه ام، بیت رهبری را زدند. من گیج بودم که نمی دانستم اتفاق یعنی شهادتِ ایشان. اگر کسی با هوش و حواس بهتری بود قطعا این را همان موقع می فهمید. می خواهم بگویم همه حادثه ها را با همین خانه فهمیدم. احساس می کنم در خانه که هستم در مهم ترین جای جهان ایستاده ام. تمام خبرها از همین خانه به من می رسد. نه اینکه خانه از بیرون منعم کرده باشد، نه! فقط در خانه که هستم، کمتر به سرم می زند از خانه بیرون بزنم. احساس می کنم خانه همه چیز به من می دهد حتی وقتی تق و لق است و چندان اسم خانه را ندارد باز هم سرشار است. این را گفتم که بگویم صدای رهبریِ شهید به منِ این همه پرت و دورِ کنج نشین خانه هم می رسید. این به دو علت هست: هم خانه به فضل خدا فرصت طلاییِ زن است هم رهبری می توانست صدایش را تا عمق خانه ها برساند. رهبری برای من چنین شخصیتی بود... امشب کتاب «درس و عبرت های جنگ احد در بیان رهبر شهید» را دست گرفته بودم. بعد از مدت ها توانستم کمی شکل بقیه شوم و حالم برای خواندن مساعد شود. در اوایل کتاب نقل قولی هست که می گوید: «بار دیگر در بطن شب دیجور جاهلیت طاغوتی، خورشید فروزنده اسلام متلألئ شد. بار دیگر فرصت آن پیش آمد که مسلمانان پس از شب‌های طولانی فجر را ببینند. بار دیگر این فرصت پیش آمد که در نمایشگاه ایدئولوژی‌هایی که داعیه انقلاب اجتماعی دارند این قهرمان قرن‌ها خفته، این قهرمان به زنجیر اوهام بسته، به پا خیزد و ملتی را، امت بزرگی را پس از خواب طولانی مبعوث کند. بعثت اسلامی بار دیگر تحقق پیدا کرد». می بینید آقا حجت؟ رهبری برای انقلاب هم اصطلاح مبعوث شدن به کار برده بود. یادم هست عز و جز می کردم که آقایان من دنبال انقلاب دیگری هستم. می خواهم دوباره انقلاب کنم اما حواله ام می کردند به عوارض نیست انگاری. زنده ماندم و دیدم رهبری هم در انتظار انقلاب دیگر بود که از بعثت دوباره ی مردم گفت. کاش وقتی مدام از بعثت می گویند آخرین سخنرانیِ مبعث رهبری را هم ضمیمه می کردند. اینکه صلاح باید جامعه را فرا بگیرد و ایمانِ ابوذر ساز غایب است و هر حرکتی بوده فردی بوده. جگر رهبر از جزیره ی اپستین می سوخت و می گفت این روزها شبیه همان روزهایی ست که پیامبر در چنان جامعه ای مبعوث شد و ایمان دیگری باید... می دانی آقا حجت دلم از چه می گیرد؟ اینکه دیگر چه کسی قرار است حرف ناگفته ی دل ما را بزند؟ ما اینجا برای خودمان یک یادداشت می نوشتیم و می دیدیم سید علی خامنه ای انگار که از همه جا با خبر باشد، عینا جملاتی را از همان یادداشت می گفتند. ما اینجور شخصیتی را از دست دادیم آقا حجت... شخصیتی که رفت اما برای ما، برای نسل ما، برای امثال ما انقلاب دومی را رقم زد. انقلاب دوم مبارک مان باد اما با نوای ممد نبودی ببینی... با ریتمی که اشک قافیه اش باشد. با اجازه آقا حجت من بروم قدری گریه کنم... شنبه_ دهم خرداد ۱۴۰۵
امشب دوست های تازه ای پیدا کردم. چند تا مامان بزرگ که هر شب آن طرف خیابان پرچم به دست می گیرند. می گویند اینجا کِیفش بیشتر است و ما این یکی سنگر را نگه داشته ایم. سنگرشان کم تعداد بود اما همه شان اهل بگو بخند بودند. راستش من هم با این ها بیشتر انس گرفتم. خیلی خندیدیم. دعوتم کردند هر شب بنشینم بغل دست خودشان و حالا یک بهانه ی دیگر به بهانه هایم برای رفتن به تجمع شبانه افزوده شد؛ مادربزرگ هایی که هر شب منتظرم هستند. یک مادربزرگ عراقی هم دیدم. گفت با پرچم ایران از من عکس بگیر. می خواهم وقتی به عراق برگشتم بگویم من هم به این تجمع ها رفته ام. عکس را که گرفتیم آهی کشید و گفت: با پرچم عراق هم می خواستم عکس بگیرم اما مثل اینکه نیست. رفتم و برایش پیدا کردم. از خانمِ فروشنده اجازه گرفتم و گفتم: در عراق موجی راه افتاده که شهروندان عراقی ای که پرچم ایران را بلند می کنند وطن دوست نیستند. محبت کنید و پرچم تان را قرض بدهید از این دوست عراقی مان با پرچم عراق یک عکس بگیریم. مادر بزرگ عراقی به محض اینکه پرچم عراق را در دستانم دید از ذوق خندید. نشسته بود، گفت: اجازه بده برای این پرچم بایستم. عمیقا خوشحال شدم. فهمیدم همانطور که اینجا وطن دوست تر از آن کسی که پرچم فلسطین را بلند می کند، پیدا نمی کنید در عراق هم وطن دوست تر از عراقی هایی که پرچم ایران را بلند می کنند، پیدا نمی کنید... سه شنبه- دوازدهم خرداد ۱۴۰۵
امروز در زلّ گرما حرم رفتم. نمی دانم چه دردیست که در گرما راه رفتن را دوست دارم. احساس می کنم تنم که می سوزد با دلم همراه تر است. اولین بار بود که مزار برخی علما را زیارت کردم، شهیدان لاریجانی را هم. زیارت امروز را دوست داشتم آقا حجت. در کنار حرم کتابخانه ی جمع و جوری هم گذاشته بودند. کتابی برداشتم. حدس بزن چه دیدم؟! روایتی که سلمان هر روز به حضرت فاطمه سر می زده و وقتی یک روز سر نمی زده، حضرت فاطمه به او اظهار دلتنگی می کرده و می گفته: تو به ما جفا کردی که دیر آمدی! رابطه ی سلمان و حضرت فاطمه را دوست دارم آقا حجت. کلی با این تصویرهای دینیِ امروز فرق دارد. فکرش را بکن؛ سلمان حتی کار و بارش را پشت دیوار خانه حضرت فاطمه برده بود و همانجا زنبیل می بافت. آخ آقا حجت! آخ... سلمان رویای مرا زندگی می کرد. من هم دوست داشتم خانه ای با صاحب خانه‌اش به قداست آن خانه و صاحبخانه بود و من نیز پشت دیوار همان خانه به امید هر لحظه‌ دیدن‌شان اتراق می کردم. آقا حجت اصلا چرا راه دور برویم؟ همین شما؛ شمایی که من در خیال خودم شما را ساخته ام؛ اگر بودی من پشت دیوار خانه ات بساط می کردم. تو را نمی سرودم، تو را جرعه جرعه سر می کشیدم، تو را سیراب می شدم. آقا حجت! خسته شدم بس که زیستن سواد می خواست، کتاب می خواست، حرف و حدیث و واژه و سخنرانی‌ می خواست. من دلم می خواست بی سواد بودم و هر چه بلد بودم شما بودید. دلم می خواست فهمم شما بودید، دلم، وجودم، درکم، زبانم، خانه ام، ریشه ام، خونم، اصلم، نسبم اما حالا چه؟ حالا همه هیچ! حالا کوه خاکسترم. حالا فورانِ غبطه ام. حالا هکتار هکتار زمین سوخته‌ام... چیزی بگو آقا حجت؟! آقا حجت؟! چهارشنبه_ سیزدهم خرداد ۱۴۰۵