در دعای مخصوص دیشب خواندم که می فرمود: «انما یَعجلُ من یخاف الفَوْتَ و انما یحتاجُ الی الظلمِ الضعیفُ».هیچوقت از این منظر دلم برای آمریکا نسوخته بود. با خودم فکر کردم اگر این دعاها را نداشتیم زبان مان چقدر بسته بود، یک عدد طفلکیِ زبان بسته بودیم. عوضش حالا می توانیم محکم بگوییم ظلم از ضعف است و آمریکا خودش را هم بکشد باز هم سست است و ضعیف. شهید نصرالله این چنین بود که می گفت «انّ اسرائیل اوهنُ من بیت العنکبوت». بعد خودی ها به خیال خودشان آمدند سخن سید را ماستمالی کنند که بله درست است اما باید واقع نگر هم بود. اسرائیل در تکنولوژی بی رقیب است. اما آقا حجت خدای شما به ما آموخت ضعیف است که ظلم می کند و ما چقدر قوی هستیم که نیازی به ظلمِ بمب اتم نداریم و آبادیم به دستگیریِ از مظلوم.
در دعای دیشب این را هم خواندم که «اسألک باسمک الذی کتب علی ورق الزیتون فخضعت النیران لتلک الورقه فقلت یا نار کونی بردا و سلاما». من نمی دانستم خدا بر برگ زیتون نامی نوشته است و آن نام آتش را بر ابراهیم سرد و ایمن کرد. دلم حقیقتا سوخت. با خودم فکر کردم سرزمین زیتون مگر آن نام را نیافته است که در آتش بغض و نفرت این چنین می سوزد؟ آن همه زیتون، آن همه برگ پس کی وقت نزول آن نام می رسد؟
در ضمن قصه ی خودم را هم در دعا پیدا کردم. آنجایی که گفت: «و اقبلنی الی اهلی بالفلاح و النجاح». خدایا مرا که خانواده ام را رها کردم و به امید خبری خوش برای تمام جهانیان وعدهی دوباره دیدن شان را دادم، با رستگاری و سربلندی به خانواده ام بازگردان.
شما بودید برای این همه مضامینِ بلند و پر شکوه که هر کس قصه ی خودش را در آیینه ی آن می بیند، نمیمردید؟
سهشنبه_ پنجم خرداد ۱۴۰۵
بی بی همیشه تأکید دارد در دعا بخیل نباشید، حتی پشتبندش این حکایت را نقل می کند که مردی از خدا کوه طلا خواست و خدا به او بخشید. گفت کور شود چشمی که از خدا کم بخواهد، پس مرد بی نوا در جا کور شد.
خلاصه که تمام قصه همان است که آن سرِ بریده بر نیزه گفت: «ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا؟!» خیال کردی اصحاب کهف از نشانه های عجیب غریب ما بودند؟! نه نبودند. از وقتی بی بی این حکایت را نقل کرده ضمیمه ی این آیه قرآنش کرده ام و فکر می کنم من یکی که کوری ام قطعی ست اما کاش لااقل بیارزد. به خیال خودم سعی می کنم زیاده خواه شوم اما بدبختی در این مثلا زیاده خواهی، فکرِ کوریِ بعد از اجابت باز رهایم نمی کند. از طرفی با خودم فکر میکنم غزه و آن همه اشک و ماجرا شاید قوه ی عَجَبیه ی وجودم را از کار انداخته. مدام منتظر چیز بیشتری هستم. چیزی بیشتر و بیشتر. این روزهایی که باید عجیب غریب باشند، دیگر نیستند. بعد از هر حادثه از خودم می پرسم همین؟ پس باقی اش کجاست؟ آقا حجت باقیِ تمام ماجراها شما هستی. لطفا به خدا بگو من هرچه را یادم برود این یکی را یادم نمی رود آقای باقی. و اگر خواستنِ تو سزایش کوریست باید بگویم که من از کودکی در بازی هایم ندیدن را تمرین کرده ام. کور شود چشمی که تو را نبیند و از دنیا برود، کور باد.
چهارشنبه- ششم خرداد ۱۴۰۵
کاش وقت تماس عذرخواهی نمی کردند که ببخشید اگر خواب بودی. نه جانم! باور کن من خواب نبودم. فقط سکوتِ طولانی از آدم صدای همیشه گرفته می سازد. عذرخواهی نکنید. حسرت هم نخورید. تأسف هم همینطور... اسم این حالت خلوت نیست که فکر می کنید خوش به حالِ من چون که دائمی ست. بی کسی هم نیست که باز هم فکر کنید بد به حال من... افتاده ام در وقت اضافه ای که هر چه می دوم، هر چه این پا و آن پا می کنم، تمام نمی شود. خیره به در بودنم استعاره نیست. اصلا همین استعاره ها مایه ی سوء تفاهم های بزرگ من بودند. هرآنچه گفتیم فکر کردند ذوق هنری مان بالا زده است و استعاره می تراشیم. یک به به گذاشتند تنگش و آفرین گفتند و رد شدند، رد شدند...
همیشه دلم می خواست مقاومت را به زبان خودم بنویسم. مثلا بگویم در این دوران مقاومت یعنی همین، همین که هیچکس نباشد و آدم مجبور باشد از شدتِ هیچکس نبودن خودش با خودش بلند بلند حرف بزند. خردسال که بودم مادرم می گفت در آینه حرف زدن آدم را دیوانه می کند اما مادرم! عزیز دلم! من حالا برای دیوانه نشدن مجبورم با خودم حرف بزنم و امروز واقعا در آینه با خودم حرف زدم، با خودم خندیدم و اینطور این سلسله مراتبِ آزاردهنده ی بوق ممتد سکوت را شکستم.
مقاومت یعنی همین، همین که پای عقربه ها ساچمه بسته باشند، زندگی نکنی، چشم به راه باشی و زمان به قدر مرگ دیر بگذرد، هیچکس نباشد و تو حاضر نباشی حتی پشت سرت را نگاه کنی و زنده بمانی و زنده بمانی.
مقاومت یعنی دویدن در ابهام بدون هیچ چون و چرا. مثل موسی که فقط دوید بی آنکه بپرسد دریا چه خواهد شد؟ من یکی از مقاومت این را خوب فهمیدم. و از آینده فهمیدم که زمان با من است. این را بی واهمه همه جا گفته ام و روی همین با من بودنش به طرز غلیظی تاکید دارم. دلیلش مشخص است؛ خدا قول داد و من یقین دارم خدا خلف وعده نمی کند. همین!
پنج شنبه_ هفتم خرداد ۱۴۰۵
چشم به راهی با زندگی کردن جور نیست. من ندیدم. ندیدم منتظری را که همزمان زندگی کند و منتظر باشد. بی بی هفت سال منتظر دایی مرتضی بود. هیچکس حق نداشت یازده شب به بعد با خانه تماس بگیرد، بس که گوش به زنگِ خبری از دایی بود. زنگ درب خانه هم که نگو، این یکی قدغن معروف خانه بود؛ همه ی دست ها بر زنگ خانه شان می لغزید. آمدن به خانه شان بدون هماهنگی ممنوع بود چون شاید شاخ شمشادش ساک به دست با پوتین هایش بعد از سال ها بی خبری آمده بود مادرش را غافگیر کند.
می دانی آقا حجت؟ به گمانم حالا تنها کسی که حال ما را می فهمد، امثال همین بی بی خانوم های منتظرند؛ امثال همین زنی که هفت سال منتظر جگر گوشه شان بودند.
گاهی حسرت بی بی را می خورم. حداقل اسم بی بی را می گذارند مادر شهید اما به ما چه می گویند؟ بی بی پسر از دست داد و ما جهان. بی بی اسمِ از دست رفته اش را می گذارد شهید اما ما بگوییم چه کسی را از دست داده ایم؟ بگوییم منتظر چه و که هستیم؟ اصلا ما وقت کردیم در چرخه ی زندگی بیفتیم که بخواهیم نقش بگیریم؟
نبین که حالا چشم به راهی را بزک دوزک می کنند، هزار جور فلسفه و معنا و ژیگول ویگولی برایش می بافند؛ تازه در شکل جدیدتر چشم به راهی را در جدولی فرضی به پویا و راکد تقسیم می کنند؛ مثلا بی بی در چشم به راهیِ پویایش باید چه کار می کرد؟ صبح ها رأس ساعت هشت نرمش می کرد و گرم می کرد آنوقت نامش می رفت در لیستِ چشم انتظاران پویا؟ اگر یک روز، فقط یک روز منتظر بوده باشید می دانید این تقسیم بندی شوخی بدیست. پای عقربه ها برای منتظر به قدر مرگ سخت و سنگین می رود.
پیکر دایی برگشت اما داغ آن هفت سال بی خبری هنوز هم جگر بی بی را می سوزاند. تنِ بی بی هنوز هم گاهی با صدای تلفن می لرزد. هنوز هم زنگِ بی هوا بی بی را بهم می ریزد. نه آقا حجت! انتظار راکد و پویا ندارد. انتظار گولهی سرخ است. به قلب کسی که بیفتد، سلول به سلول وجودش آنقدر گر می گیرد که دیگر داغ هیچ حادثه ای دلش را نمی سوزاند.
جمعه_ هشتم خرداد ۱۴۰۵
می گویند چرا نقطه آغازهای تو همه از خانه است؟ من چه کنم؟ چه کنم که چنان آمیخته به خانه ام که حتی حوادث بزرگ را هم با همین خانه به من خبر می دهند؟ حتی رهبری قبل از شهادتشان با همین خانه خبرم کردند و گفتند با خانه ی جدیدت اتفاقی پیش می آید. صبحِ همان روزِ جور شدن خانه ام، بیت رهبری را زدند. من گیج بودم که نمی دانستم اتفاق یعنی شهادتِ ایشان. اگر کسی با هوش و حواس بهتری بود قطعا این را همان موقع می فهمید. می خواهم بگویم همه حادثه ها را با همین خانه فهمیدم. احساس می کنم در خانه که هستم در مهم ترین جای جهان ایستاده ام. تمام خبرها از همین خانه به من می رسد. نه اینکه خانه از بیرون منعم کرده باشد، نه! فقط در خانه که هستم، کمتر به سرم می زند از خانه بیرون بزنم. احساس می کنم خانه همه چیز به من می دهد حتی وقتی تق و لق است و چندان اسم خانه را ندارد باز هم سرشار است. این را گفتم که بگویم صدای رهبریِ شهید به منِ این همه پرت و دورِ کنج نشین خانه هم می رسید. این به دو علت هست: هم خانه به فضل خدا فرصت طلاییِ زن است هم رهبری می توانست صدایش را تا عمق خانه ها برساند. رهبری برای من چنین شخصیتی بود...
امشب کتاب «درس و عبرت های جنگ احد در بیان رهبر شهید» را دست گرفته بودم. بعد از مدت ها توانستم کمی شکل بقیه شوم و حالم برای خواندن مساعد شود. در اوایل کتاب نقل قولی هست که می گوید: «بار دیگر در بطن شب دیجور جاهلیت طاغوتی، خورشید فروزنده اسلام متلألئ شد. بار دیگر فرصت آن پیش آمد که مسلمانان پس از شبهای طولانی فجر را ببینند. بار دیگر این فرصت پیش آمد که در نمایشگاه ایدئولوژیهایی که داعیه انقلاب اجتماعی دارند این قهرمان قرنها خفته، این قهرمان به زنجیر اوهام بسته، به پا خیزد و ملتی را، امت بزرگی را پس از خواب طولانی مبعوث کند. بعثت اسلامی بار دیگر تحقق پیدا کرد».
می بینید آقا حجت؟ رهبری برای انقلاب هم اصطلاح مبعوث شدن به کار برده بود. یادم هست عز و جز می کردم که آقایان من دنبال انقلاب دیگری هستم. می خواهم دوباره انقلاب کنم اما حواله ام می کردند به عوارض نیست انگاری. زنده ماندم و دیدم رهبری هم در انتظار انقلاب دیگر بود که از بعثت دوباره ی مردم گفت. کاش وقتی مدام از بعثت می گویند آخرین سخنرانیِ مبعث رهبری را هم ضمیمه می کردند. اینکه صلاح باید جامعه را فرا بگیرد و ایمانِ ابوذر ساز غایب است و هر حرکتی بوده فردی بوده. جگر رهبر از جزیره ی اپستین می سوخت و می گفت این روزها شبیه همان روزهایی ست که پیامبر در چنان جامعه ای مبعوث شد و ایمان دیگری باید...
می دانی آقا حجت دلم از چه می گیرد؟ اینکه دیگر چه کسی قرار است حرف ناگفته ی دل ما را بزند؟ ما اینجا برای خودمان یک یادداشت می نوشتیم و می دیدیم سید علی خامنه ای انگار که از همه جا با خبر باشد، عینا جملاتی را از همان یادداشت می گفتند.
ما اینجور شخصیتی را از دست دادیم آقا حجت... شخصیتی که رفت اما برای ما، برای نسل ما، برای امثال ما انقلاب دومی را رقم زد. انقلاب دوم مبارک مان باد اما با نوای ممد نبودی ببینی... با ریتمی که اشک قافیه اش باشد.
با اجازه آقا حجت من بروم قدری گریه کنم...
شنبه_ دهم خرداد ۱۴۰۵
امشب دوست های تازه ای پیدا کردم. چند تا مامان بزرگ که هر شب آن طرف خیابان پرچم به دست می گیرند. می گویند اینجا کِیفش بیشتر است و ما این یکی سنگر را نگه داشته ایم. سنگرشان کم تعداد بود اما همه شان اهل بگو بخند بودند. راستش من هم با این ها بیشتر انس گرفتم. خیلی خندیدیم. دعوتم کردند هر شب بنشینم بغل دست خودشان و حالا یک بهانه ی دیگر به بهانه هایم برای رفتن به تجمع شبانه افزوده شد؛ مادربزرگ هایی که هر شب منتظرم هستند.
یک مادربزرگ عراقی هم دیدم. گفت با پرچم ایران از من عکس بگیر. می خواهم وقتی به عراق برگشتم بگویم من هم به این تجمع ها رفته ام. عکس را که گرفتیم آهی کشید و گفت: با پرچم عراق هم می خواستم عکس بگیرم اما مثل اینکه نیست. رفتم و برایش پیدا کردم. از خانمِ فروشنده اجازه گرفتم و گفتم: در عراق موجی راه افتاده که شهروندان عراقی ای که پرچم ایران را بلند می کنند وطن دوست نیستند. محبت کنید و پرچم تان را قرض بدهید از این دوست عراقی مان با پرچم عراق یک عکس بگیریم. مادر بزرگ عراقی به محض اینکه پرچم عراق را در دستانم دید از ذوق خندید. نشسته بود، گفت: اجازه بده برای این پرچم بایستم. عمیقا خوشحال شدم. فهمیدم همانطور که اینجا وطن دوست تر از آن کسی که پرچم فلسطین را بلند می کند، پیدا نمی کنید در عراق هم وطن دوست تر از عراقی هایی که پرچم ایران را بلند می کنند، پیدا نمی کنید...
سه شنبه- دوازدهم خرداد ۱۴۰۵
امروز در زلّ گرما حرم رفتم. نمی دانم چه دردیست که در گرما راه رفتن را دوست دارم. احساس می کنم تنم که می سوزد با دلم همراه تر است. اولین بار بود که مزار برخی علما را زیارت کردم، شهیدان لاریجانی را هم. زیارت امروز را دوست داشتم آقا حجت. در کنار حرم کتابخانه ی جمع و جوری هم گذاشته بودند. کتابی برداشتم. حدس بزن چه دیدم؟! روایتی که سلمان هر روز به حضرت فاطمه سر می زده و وقتی یک روز سر نمی زده، حضرت فاطمه به او اظهار دلتنگی می کرده و می گفته: تو به ما جفا کردی که دیر آمدی! رابطه ی سلمان و حضرت فاطمه را دوست دارم آقا حجت. کلی با این تصویرهای دینیِ امروز فرق دارد. فکرش را بکن؛ سلمان حتی کار و بارش را پشت دیوار خانه حضرت فاطمه برده بود و همانجا زنبیل می بافت. آخ آقا حجت! آخ... سلمان رویای مرا زندگی می کرد. من هم دوست داشتم خانه ای با صاحب خانهاش به قداست آن خانه و صاحبخانه بود و من نیز پشت دیوار همان خانه به امید هر لحظه دیدنشان اتراق می کردم. آقا حجت اصلا چرا راه دور برویم؟ همین شما؛ شمایی که من در خیال خودم شما را ساخته ام؛ اگر بودی من پشت دیوار خانه ات بساط می کردم. تو را نمی سرودم، تو را جرعه جرعه سر می کشیدم، تو را سیراب می شدم.
آقا حجت! خسته شدم بس که زیستن سواد می خواست، کتاب می خواست، حرف و حدیث و واژه و سخنرانی می خواست. من دلم می خواست بی سواد بودم و هر چه بلد بودم شما بودید. دلم می خواست فهمم شما بودید، دلم، وجودم، درکم، زبانم، خانه ام، ریشه ام، خونم، اصلم، نسبم اما حالا چه؟ حالا همه هیچ!
حالا کوه خاکسترم. حالا فورانِ غبطه ام. حالا هکتار هکتار زمین سوختهام...
چیزی بگو آقا حجت؟! آقا حجت؟!
چهارشنبه_ سیزدهم خرداد ۱۴۰۵
یکی دو ماه قبل بود که یکی از اقوام گفت: ما «مستقل شدهها» باید چیزهایی را به جان بخریم. به گمانم می خواست همدردی کند. نتوانستم بگویم من برای استقلال نبود که حالا اینجا هستم؛ فقط صدایی را در قم شنیدم که در جای دیگری نشنیده بودم. این بود که به قم پناه آوردم.
دیروز به طور اتفاقی در کتابی این را خواندم که قم را مأوی الفاطمیین می نامند و روایت است که امام صادق می گویند: آن هنگام که بلا و مشکلات به شما روی آورد به شهر قم پناه ببرید چرا که قم، پناهگاه فاطمیین و محل آرامش مومنان است.
آقا حجت! عید من روزی ست که دیگران مرا مستقل شده ای ندانند که برای مستقل شدن از خانه بیرون زده یا تهران را، شهر و خانواده اش را به قصد قم رها کرده.
عید من روزی ست که آوارگی ها معلوم بشود، تنگناها بیرون بزند و هر آهی را مشکل شخصی_ خانوادگی_ روحی_ روانی فاکتور نکنند.
عیدتان مبارک.
پنج شنبه- چهاردهم خرداد ۱۴۰۵
خواب دیدم سرشارم از زینت دنیا. همه چیز قشنگ و صورتی بود. می خندیدیم و بی خیال دوران زندگی مان را می کردیم، یک زندگی حسرت برانگیز.
رهبر شهید می گفتند: کار شیطان این است از یک طرف تهدید و از یک طرف تطمیع می کند. سوره ی کهف هم می فرماید: وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا.
یعنی هیچ بعید نیست شیطان در بزنگاه ها وقتی تصمیم های سخت دوران تان را گرفته اید، سراغ تان بیاید و مثلا خوابی ببینید و به شما در خواب تصویر فرصت مثلا بهتری را تعارف کند و بگوید: ببین اگر حالا اینجا نبودی چقدر بهتر بود! یا حتی زیر پوست برخی ها برود که سراغت را بگیرند تا ببینند کدام قله ی دنیا را فتح کرده ای و وقتی بفهمند که نخیر! شما هنوز در همان سالهای گذشته پای عهد ناگفته ات مانده ای به طعنه رهایت کنند. خدا می گوید چشم از این ها بردار. چشم بردار تا عزمت جزم بماند. تا هیچ خوابی تکانت ندهد. تا وقتی خواب هم دیدی مثل ابراهیم باشی. تا خودت داوطلبانه درهای زینت را ببندی. نگذاری شیطان حتی وقتی زورش به تهدید نرسید، فکر تطمیع به سرش بزند. چاقویت را برای بریدن مثل ابراهیم چنان تیز کن که سنگ را مثله کند اما اسماعیل را نکشد. اسماعیلی که قرار است بعد از دل بریدنِ ابراهیم عصای دست پدر شود برای ظهور بیت الله، برای ظهور محمّد (ص) ...
و این چنین بود که دیگر دلم نسوخت، دلم نخواست و فهمیدم بعد از هر چاقوی تیزی نشانی از محمّد مخفیست.
خدایا چاقوهایمان را برای بریدن تیز و تیزتر کن.
الهی آمین.
جمعه_ پانزدهم خرداد ۱۴۰۵
این برای چندمین بار است که شاهد این صحنه بودم؛ امتناع یا بی تفاوتی شهروندان عراقی نسبت به پرچم فلسطین. امشب این صحنه را با وضوح بیشتری دیدم؛ دو پرچم ایران و فلسطین کنار هم بودند اما زن های عراقی گفتند فقط با پرچم ایران عکس می گیریم نه پرچم فلسطین. به قدری دیدن این صحنه ناراحتم کرد که نتوانستم سکوت کنم و در جا از دو زن عراقی پرسیدم: چرا نمی خواهید با پرچم فلسطین عکس بگیرید؟ پاسخ شان بیشتر آزارم داد؛ اینکه ایران پرچمِ ماست و مسئله ی ایران، اسلام و تشیع است اما مسئله ی فلسطینی ها، زمین. فلسطینی ها دعوایشان بر سر زمین است. جگرم سوخت. فکر غزه، فکر آن تن های پاره پاره، فکر صف های بلند آب و غذا، فکر قحطی، فکر چند هزار جانِ عزیزی که تبخیر شدند. مگر جز این بود که فلسطین پاره ی تن ماست و این غزه بود که نظم این به اصطلاح زندگیِ جاری جهان را بر هم زد و اگر همین سخن سادهی ما به گوش همسایهی بغل گوش مان نرسیده باشد و ما نخواسته باشیم قصه را از هفت اکتبر ببینیم، چطور می خواهیم با جهان همسخن شویم؟ تصویر حاج رمضان در چشم هایم سُر می خورد و آن چند خطی که بالای سر مزارش حک شده بود: شهید فلسطین الکبیر، شهید راه آزادی قدس، کابوس اسرائیل غاصب...
در این جهنمی که برایمان ساختهاند دوباره سخنان رهبر شهید را مرور کردم که گفتند:
اسلام همان اسلام است. این اسلام می تواند دنیای امروز را از این رو به آن رو کند؛ می تواند. ما می توانیم- ما نه لزوما من و شما- این طرفداران اسلام، معتقدان به اسلام، مومنان به اسلام می توانند دنیا را از سراشیبی فساد به سمت ارتفاعات صلاح و نجات و شرافت بیرون بکشند، می توانند از طرف جهنم بکشند به طرف بهشت.
آیا دوست ندارید از خودمان بپرسیم آنان که رهبری چشم انتظار بهشتشان بودند که هستند؟ و قامت همچون سروشان بناست از خاک کدام سرزمین قد بلند کند؟
کاش میتوانستیم سخن چشمها را بخوانیم، کاش...
شنبه_ شانزدهم خرداد ۱۴۰۵
بیرون بودم، دقیقترش آنکه حرم. یعنی بیرونِ من حرم است و داخل، خانه. جایی بین این دو جا را ندارم. در راه برگشت به یکی از موکب ها سر زدم. زودتر از موعد فرش انداخته بود. روی همان فرش نمازم را خواندم و بعد با خودم فکر کردم برای آدم های آواره، آدم هایی که هیچ جایی برای رفتن ندارند، این تجمع ها چقدر پناه است. آنجا کسی از ما کار خاصی نمی خواهد فقط پذیرا هستند. جالب نیست؟ یعنی آن بیرون جایی باشد که وقتی نمی دانید کجا بروید، آن ها می گویند بیا این جایی که اسمش هیچ جاست! موکب های هیچ جایی... آنجا می توانید چای بخورید، مطالعه کنید، گپ بزنید یا حتی بنشینید ولی فقط باشید. حجاب نورانی معنا هم وسط نیست، دنبال معنای خاصی نمیگردید، خالصتر از اینها، فقط «هستید».
مسجد محله ی قبلی ام در اثر همین تجمع ها تا نیمه شب باز بود. یکی از آرزوهای من باز ماندن مساجد تا صبحگاه بود. جایی که وقتی آدم در شرف ترکیدن است بتواند همان نیمه شب در یک جای امنِ الهی علاجِ قبل از واقعه کند.
و خب، تا حدودی شد... حالا یک مسجد آشپزخانهاش را باز میگذارد، یکی دیگر دستشوییاش را، آن یکی هم به استقبال نماز استغاثه، فرش هایش را زیر پای رهگذران بینشان فرش میکند...
دوشنبه_ هجدهم خرداد ۱۴۰۵
می دانی آقا حجت؟ بله حتما می دانی.... امروز تماس گرفتند و گفتند شیرینی توافق را بده. حال نداشتم چک و چانه بزنم که اسمِ این توافق نیست، تفاهم نامه است؛ این دو با هم فرق دارد.
فکرش را بکن؛ در این گیر و دار بگویند حالا وقتش رسیده بروید خانه. آن خبر مهم برای این جمع های شبانه که «تفاهم نامه» نبود. ما برای خبر دیگری بیرون آمده بودیم. همین است که شنیدم بین مردم دعوا افتاده. وقتی شما به آوارگان روزگارتان، خبرِ بازگشت به خانه را همزمان با تفاهم نامه اعلام کنید، خب معلوم است که آن آدم ها دل شان می گیرد. باید پس زمینه ی تفاهم نامه را گفت. مثلا گفت در اسرائیل موجی راه افتاده که آن ملت قلابی می گویند چه معنی دارد این همه آویزان آمریکا بودن؟ ما هم باید مستقل از آمریکا باشیم. عجب جهان خنده داری. جرثومه ی شیطان می خواهد از صاحبش جدا باشد.
ظاهرا دیشب هم یک روحانی در جمع مردم گفته بود: از کجا معلوم سید مجتبایی باشد؟ وقتی جز دستخط چیزی از ایشان نیست...آخ اقا حجت! آخ که چقدر این حرف ها آشناست. ایمانِ مان به یک دستخط رسیده است آقا حجت. امتحان مان را دوست دارم. امتحان رهبری که هست و نیست. می گوید و نمی گوید. ساکت است و سکوت نمی کند.
می دانی آقا حجت؟ بله حتما می دانی... بغضی در گلویم هست که نمی شکند، فقط دارد مثل براده آهن گلویم را می تراشد. ناراحت نیستم، خوشحال هم نیستم، من هیچ چیز نیستم آقا حجت. هیچ چیز ... کاش شما بودم، کاش شما باشم.
می دانی آقا حجت؟ بله حتما می دانی...
دوشنبه_ بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵