eitaa logo
این روزها...
58 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فکر می کنم هیچ شاعری، شاعری را انتخاب نکرده است. شاعر از سر ناچاریست که شعر می گوید؛ یعنی وقتی دیگر راهی نیست، شعر ناخودآگاه از درون او می جوشد. همین است که من گاهی به شعرا غبطه می خورم. خوش به حال شان که لااقل در ناخودگاه شان چاره ی بیچارگی دارند. اما من همین را هم ندارم. شما، خصوصا شما آقا حجت فرض کن از این کار منع شده ام. من می مانم و راه های نرفته، گام های نشمرده، واژه های نگفته و آتش فشانی که درونم را می سوزاند. از این همه حفظ ظاهر خسته ام. دوست داشتم قلمم روی کاغذ سر می خورد و این قدر اهل تقیه نمی شد. همه ی عمر ما به مخفی کاری گذشت. هی آمدیم بگوییم از پشت صحنه اشاره کردند نگو، وقتش نرسیده و نگفتیم. آنقدر نگفتیم که کم کم پیری مان، حافظه مان، دردهای مبهم تن مان دارند حرف می زنند. واژگان را فراموش کردیم و آنها هم ما را از خاطر بردند. دیگر واژه ها به حریم قلبم سر نمی زنند. بیچارگی هم ما را فراموش کرد. دیگر یادمان رفته تا کجای کار بی چاره ایم. باور می کنی آقا حجت در خواب هایم هم مدام زمین گیر و گریانم؟ تو آنقدر زلالی که هیچکس هم باور نکند تو همه چیز را باور می کنی، همه چیز را. پنج شنبه که به ملاقات شهدای جنگ دوم و سوم رفته بودم، وصیت نامه ی شهید امید قنبری فیروز را خواندم که بر مزارش حک شده بود. اینطور شروع کرده بود: بسمه تعالی به نام خدایی که همیشه با من بود، حتی وقتی خود را تنها می پنداشتم. اگر این متن را می خوانید یعنی من دیگر در آغوش گرم این دنیا نیستم. اما بدانید که هرگز ترکتان نکرده ام. اکنون من در باد می وزم. در باران می بارم. در طلوع خورشید می درخشم و در ماه شب چهارده چشمانم همچنان بر شما نظاره گر است. شهید چقدر باد را، طلوع را و ماه شب چهارده را مزمزه کرده بود که می گفت با هر بادی می وزم و با هر طلوعی می درخشم و از چشم ماهتاب نظاره تان می کنم. شهید قنبری شاعر بود. شعرش را گفت و شاعرانه رفت. اما من شعرم را نگفته ام چون نباید بگویم، مرگم را برنگزیدم چون نباید بمیرم. چون باید باشم اما ساکت و آرام. باید گوشه ای بنشینم تا وقتش برسد. تا وقتش برسد و شما بگویید: بگو! اما آقا حجت شما می دانید تا وقتی شما نگویید سخنی از من نخواهد ماند. بی شما گفتن جرم من است و من گردنم باریک تر از این هاست که زیر بار این جرم کمر راست کنم. دوشنبه_ یکم تیرماه ۱۴۰۵
اگر اشتباه نکنم اربعینِ سه یا چهار سال پیش بود. با یک گروه بعنوان مترجم همراه شدم. یک روز با هم اتاقی ام صحبت می کردیم، گفتم از اینکه امام حسین نداریم، خسته ام. گفت «تا کی باید می ماند؟ قرار نبود که عمر حضرت نوح داشته باشد. آخرش که چه؟ به روزگارِ ما که نمی رسید». آقا حجت؟! باور می کنی این بدترین شکل خبر دادنِ عمرم بود؟ بغضم را به زحمت قورت دادم. منتظر ماندم تنها بشوم. سرم را زیر پتوی داغ کربلا بردم و یک دل سیر برای شور بختی مان اشک ریختم. اصلا من دلم می خواست امام عمر حضرت نوح داشته باشد بلکه هم بیشتر. دلم می خواست معاصرِ هم بودیم. من حسینِ هزار ساله می خواستم. همین است که از روضه ها فراری شده ام؛ غم آنکه هفتاد و دو تن اسمشان برای همیشه کنار او مانده و من جا مانده ام بهمم می ریزد. هیچ روضه ای دلم را برای این فقدان خنک نمی کند. حسِ جا ماندن و رفتن و نبودنش چیزی نیست که با هیچ مرگ مقدسی جبران شود. دلم می خواست راست راستی در کربلا باشم. نمی فهمم یعنی که چه هنوز به عصر کربلا نرسیده ایم. رسیده ایم، تمام شده. من خودم، در عصر کربلا زاده شدم. چهارشنبه_ سوم تیر ماه ۱۴۰۵
هیچ عزاداری نکردم، اعتصاب کرده ام، اعتصابِ اشک. دارم از خودم انتقام می گیرم. انتقامِ نبودنت را. همین طور خشک و خالی فقط نفس می‌کشم و به این زنده ماندنِ زشتِ بی تو ادامه می دهم. دیشب با مَدا حرف زدم. گفتم خسته ام از این همه بزرگ نداشتن، امام و پیغمبر نداشتن. خسته ام از این نسخه های ثابتِ تکراری. هر سال همین روزها بغضم مثل تیروئید قلمبه می شود. گریه نمی کنم نمی کنم تا اینکه شبِ یازدهم تازه می فهمم چه بلایی به سرم آمده؛ من بی حسین شده ام. از این امیدِ کودکانه که مثل قلب همه جا با خودم کول می کنم، کفری ام. امروز دیدم بابا این را زده گوشه ی آینه. یک لحظه دلم ریخت اما باز هم گریه نکردم. فکر کردم کربِ من نبودنِ شما بود. دیگر چه فایده وقتی رفتی؟ مگر اینکه زمان برگردد. مگر اینکه تو برگردی. چه می دانم؛ مگر اینکه لااقل دق مرگم کنی... دلم برای تلاش بابا، برای خودم، برای هرکسی که پستش به من می خورد، سوخت! پنج شنبه_ چهارم تیر ماه ۱۴۰۵
هیچوقت نمی دانستم چرا شهید سلیمانی اینقدر به دیدار خانواده شهدا علاقه داشتند. اما از زبان ندوست (!) های ایشان بسیار شنیدم که اتفاقا همین نقطه را نقطه ی سیاه زندگی اش معرفی می کنند؛ که یعنی چه مردی اینقدر به دیدار زن و بچه های مردم می رفته. مگر خودش ناموس ندارد؟! و خب همین هم توجه من را به همسر شهید سلیمانی بیشتر و بیشتر کرد. که واقعا هیچ از این زاویه دیده بودیم؟ زنی که این اندازه به همسرش آزادی عمل بدهد آن هم وقتی بد دلان اینطور پشت سر شوهرش و خودش البته، صفحه می گذاشتند. در پرانتز بگویم من همسر شهید سلیمانی را ندیده ام اما مهرش بیشتر از شوهرش به دلم نشسته است. کاری که این زن کرد، کارستان بود! بگذریم... امروز وقتی برای ما، یعنی منِ کوچکترین جور شد که مجددا به دیدار خانواده ی شهید بروم، کمی تنها کمی از پاسخ سوالم را گرفتم. امروز دخترِ شهید خلیل فرحات (رزمنده حزب الله) را دیدیم. لا به لای تمامی صحبت هایش اشاره جالبی کرد و به نقل از شهدایشان گفت اگر کسی دلتان را شکست یک جعبه شیرینی بگیرید، از او تشکر کنید که دلتان را شکسته. ادامه اش را خودم در دلم تکمیل کردم که صاحبِ دل شکسته خداست. و بعد جعبه های شیرینیِ نداده را تصور کردم که چقدر شیرینی بدهکارم من! شهید می خواهد بگوید معامله، معامله ی پر سودی ست که شیرینی می خواهد. اینکه دلت بشکند و خدا اینطور به دل شکسته نظر کند شیرینی هم دارد. راستی شهیدِ مجاهد خلیل فرحات با نماز و روزه استیجاری روزگار می گذرانده. روزانه نمازهای دوازده روز را قضا می کرده. من از تعجب چند بار این جمله را تکرار کردم آنقدر که اسباب خنده ی دوستان شدم. یعنی نماز صد رکعتی شب های قدر کار هر روزه ی شهید بوده! به دیدار خانواده شهدا رفتن یعنی افزودن بازیگرهای جدید به صحنه ی نمایش زندگی تان، آن هم چنین بازیگرانی که نقش آخرشان را با خون اجرا کرده‌اند. امشب به لطف نقش خانواده ی شهید پرور فرحات و تصور آن شیرینی ها سبک تر می خوابم. شب عالی متعالی شنبه_ ششم تیر ماه ۱۴۰۵