eitaa logo
IRAN. ¹¹⁴
220 دنبال‌کننده
101 عکس
84 ویدیو
0 فایل
چنلی برای ایران! 🇮🇷 و رمانی عاشقانه برای وطن... 📖 و قلبی که برای میهن میتپد…🫀 و دلی که برای وطن مینویسد…♥ و عددی گمنام از سربازان گمنام کشور آقا ایلیا و کوروش کبیر... 🕶
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت۹۲ /_ایلیا: چند دقیقه به سقف خیره شد به چشاش نگاه میکردم پر درد بود💔 این چشای یه ادم عاشق نه، چشای یه دختر عاشق بود... وقتی یه دختر عاشق بشه. خیلی راحت همه چیز رو میگه و احساساتشو خالی میکنه. و این خوبه چون اگر نتونه چیزی که تو قلبشه رو بگه یه بلایی سر اون پسر میاره... ولی این قضیه برا سارا متفاوت از همه ی دخترا بود سارا احساساتشو از داخل خفه میکرد و سعی میکرد فراموش کنه. ناراحتی شو انقدر تو خودش میریخت که اخرش یه بلایی سر خودش بیاره. دستشو گرفتم که حواسش جمع شد به من و پشتشو چسبوند به دیوار و چرخید سمتم و دستمو گرفت. تو چشاش زل زدم: ایلیا: میدونستی وقتی حالت بده، حس میکنم دنیا رو سرم خراب شده؟.♥️ ایلیا: بهم بگو چرا انقدر داغونی؟ با اون چشای مظلومش نگاهم کرد و گفت: سارا: نگرانم، فکرم درگیره، از یه طرف یاسر، از یه طرف داستان عاشقی تو، از یه طرف... ایلیا: از یه طرف هم حست به صدرا. سارا: آره💔 ایلیا: بمیرم برات + سارا: خدانکنه. ایلیا: چشاتو ببند و بخواب تا من هستم نگران هیچی نباش. ایلیا: با هم درستش میکنیم. لبخندی زد و آروم با لباسم بازی کرد تا کم‌کم چشاش گرم شد و خوابش برد. جلیقه مو انداختم روش که سردش نشه. بوسه ای به سرش زدم و به صورت مظلومش خیره شدم... این داستان ادامه دارد... ☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
ببینم نصف شبی۲۲٠ تایی مون میکنید؟ 💀✨
پارت ۹۳ /_ایلیا: نگاهم رو از صورت سارا برداشتم و به روبه‌روم خیره شدم. از یه طرف یاسر از یه طرف داستان سارا و عشقم به مهلام. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که ازش دور شده بودم، ولی دلم براش تنگ شده بود... کاش میتونستم بهش بگم چقدر دوستش دارم. تو همین فکر ها بودم که یاد یاسر افتادم سریع ساعتم رو نگاه کردم ساعت ده دقیقه به سه رو نشون میداد. باید سارا رو بیدار میکردم. ولی دلم نمیومد. ولی باید بیدارش میکردم یه لحظه هم دیر میرسید دستور اعدامم رو صادر میکرد. اروم شروع کردم به صداش کردن. ایلیا: سارا ابجی، سارای داداش، قشنگم بیدار شو جلسه دیر میشه ها. ایلیا: تا اسم جلسه رو اوردم یکدفعه از خواب پرید. سریع از جاش بلند شد و گفت: سارا: ساعت چنده؟ ایلیا: ۲:۵۵ دقیقه. اینو که گفتم عصبی داد زد: سارا: کلید کووووووو. ایلیا: اروم باش سارا: خفه شــــو چی چی رو اروم باش، اروم باشم در حالی که داداشم رو اون دختره ی عوضی داره اذیت میکنه و داداشم دست اسرائیلی هاس.؟ ایلیا: شوکه شدم و فقط سریع کلید رو دادم بهش ایلیا: بیا. با عصبانیت کلید رو ازم گرفت و در رو با عصبانیت باز کرد و رفت بیرون سارا: بیروننننن! سارا: سیستم و اطلاعات در عرض دو دقیقه اماده باشه. روشن شد؟ 💀 این داستان ادامه دارد...☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
IRAN. ¹¹⁴
#رُمـان‌ِ‌ایـرآن پارت ۹۳ /_ایلیا: نگاهم رو از صورت سارا برداشتم و به روبه‌روم خی
ممبرای عزیز بفرمایید پارت جذاب امروز رو مشاهده کنید. 💀✨
هدایت شده از ' بهشت او '
سلام ایتاییون عزیز.🗿🧃 اومدیم با یه تقدیمی خفن با جذب عالی این پیام فور بزن داخل کانالت.💕🦦 عضو (اینجا)و(اینجا) و(اینجا)(اینجا)و(اینجا) بشید شات + تگت با یک خط تعریف از چنلت شوت کن پی وی مام مشتی حمایتت میکنیم🦦⚽️ شات نفرستی نمیزارم🤓 جهت ارسال تگ : @adminsehsefid
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیا ایران و مردمش رو اینجوری تصور کنیم مشتی. ✨♥️ 🇮🇷 Join: @IRANN_114🤍
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشحالی به روایت تصویر: 🗿🦦 🕶 Join: @IRANN_114🤍
تعدا ممبر محبوب💀✨ 222 تایی مون مبروک 🌱🫀 Join: @IRANN_114🤍
به درود به ممبرای عزیز✨♥️
پارت ۹۴ /_ایلیا: ایلیا: ب‌.‌بله دستور موبه‌مو اجرا میشه سرهنگ. سارا: خوبه اینو گفت و کلید رو پرت کرد داخل نماز خونه و رفت. پاشدم جلیقه مو پوشیدم و کلید رو برداشتم گذاشتم رو در و در رو نیمه باز گذاشتم. کفش هامو پوشیدم و دوییدم اتاقم. سریع اطلاعات رو ارسال کردم به کامپیوتر سالن و رفتم سالن امیرعلی و علی اکبر اومده بودن. ایلیا: سلام امیرعلی و علی اکبر: سلام داداش. ایلیا: بشینید راحت باشید. سریع اطلاعات رو اماده کردم که همه بچه ها تو اتاق جمع شدن. فقط جای صدرا و سارا خالی بود. رو صندلیم نشستم و یاسر فکر میکردم. یعنی الان پسر دوردونه خانواده تو چه وضعیه؟ تو همین فکر ها بودم که سرهنگِ خشن مقر ثارالله همراه با سرگرد خونسرد و بی احساس وارد شد. ولی... ولی چقدر به هم میومدن. ♥️ همه از جاشون پاشدن چون میدونستن الان بهم ریخته اس میدونستن سارا سر نیروهاش با کسی شوخی نداشت. اصلا به اهمیتش نسبت به نیروهاش معروف بود! هرچقدر هم که جلو بقیه خشن بود اما جون نیروهاش براش ارزش داشت. ولی برعکس براش از یه طرف کشتن یه سری از ادما راحت بود همین جوری که داشت می نشست رو صندلی گفت: سارا: گزارش تو کمتر از ۵ دقیقه.! این داستان ادامه دارد...☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
وقتی بودجه موساد ته میکشه 🗿✨ 🤡 Join: @IRANN_114🤍