#رُمـانِایـرآن پارت ۱۵۰
/_سارا:
ساعت ۱۲ ظهر بود.
اهدای خون با موفقیت انجام شده بود و همه چیز خوب بود فقط پای احسان آسیب جدی دیده بود که دکتر گفت به مرور زمان بهتر میشه.
ایلیا از پیش دکتر برگشته بود و داشت با حاجی صحبت میکرد.
ایلیا: فعلا بهتره امشب هم بمونه.
حاجی: اره اینجو...
محمدیاسر داد زد:
محمد یاسر: به جان سارا که میخوام اگر نباشه دنیا نباشه من یه شب هم دیگه تو این بیمارستان نمیمونم.
حاجی: نمیشه یاسر جان،باید کم کم یه شب دیگه بمونی.
محمد یاسر: حاجی به خدا نمیشه من دیگه نمیتونم.
محمد یاسر: سارا توروخدا تو یه چیزی بهشون بگو من دیگه طاقت ندارم اینجا بمونم.
سارا: حاجی بزارید مرخصش کنیم من قول میدم مراقبش باشم نزارم به خودش فشار بیاره.
حاجی: نمیشه.
سارا: خواهشششششششش.
حاجی: مسئولیتش با خودت اینجا به چشم من خواهرش نیستی فرمانده محمد یاسری و هر اتفاقی که براش بیوفته باید پاسخگو باشی.
نگاهی به محمد یاسر کردم نباید بیشتر از این میزاشتم اینجا بمونه.
سارا: همه مسئولیتش پای خودم.
با ایلیا رفتیم و کارای ترخیص رو انجام دادیم و بالاخره با کلی دردسر مجور ترخیص رو دادن.
وقتی برگشتیم حاجی رفته بود منطقه.
محمد یاسر به کمک ایلیا بلند شد و من سریعتر رفتم در ماشین رو باز کردم.
محمد یاسر دراز کشید عقب ایلیا نشست پشت فرمون و من هم کنارش و راه افتادیم سمت خونه من...
این داستان ادامه دارد...☘
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
IRAN. ¹¹⁴
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۵۰ /_سارا: ساعت ۱۲ ظهر بود. اهدای خون با موفقیت انجام شده
پارت رو زودتری دادم که ایشالا به عزاداری هاتون برسید:))))💔
306.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قرار نبود منو یادت بره دورت بگردم :))❤️🩹
#نبض_کربلا🫀
Join: @IRANN_114🤍
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یار ِامام حسینی :)❤️🩹
#نبض_کربلا🫀
Join: @IRANN_114🤍
سلام به همهی IRANN_114 های عزیز امروز تولد یکی از خوشکلای کانال (نویسنده رمان ) هست🎀
تولدت مبارک ناریا جان😘🥰🌸
Join: @IRANN_114🤍