eitaa logo
IRAN. ¹¹⁴
246 دنبال‌کننده
220 عکس
440 ویدیو
0 فایل
چنلی برای ایران! 🇮🇷 و رمانی عاشقانه برای وطن... 📖 و قلبی که برای میهن میتپد…🫀 و دلی که برای وطن مینویسد…♥ و عددی گمنام از سربازان گمنام کشور آقا ایلیا و کوروش کبیر... 🕶
مشاهده در ایتا
دانلود
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من هیچ وقت تنهات نمی ذارم...:) 9روزتا تولد داداش مصطفی🥀 🌱 Join: @IRANN_114🤍
پارت ۱۵۱ /_سارا: زودتر رفتم بالا و وارد خونه شدم در اتاق احسان رو باز کردم که تو اتاق خودش راحت تر باشه. با کمک ایلیا وارد خونه شد و رفت دراز کشید رو تخت. سارا: جات راحته؟ چیزی نمیخوای؟ احسان: نه ممنون... رفتم از تو یخچال آبمیوه رو برداشتم و ریختم تو لیوان. بردم و دادم به احسان. احسان: مرسی اخه چرا زحمت کشیدی؟ سارا: چرت و پرت نگو هیچ زحمتی نیست. ایلیا: من برم مقر. سارا: پس م... ایلیا: نمیخواد بیای صدرا هست. سارا: اون با اون دستش چجوری اومده اخههههه، اصلا کی بهش اجازه داده؟ ایلیا: نگران نباش. حواسم هست به همه چی هست . گزارش ها رو هم صب با خانم صادقی قبل از اومدن به بیمارستان رفتید خوندی. جلسه رو هم که رفتی. دیگه نگران چی هستی؟ سارا: باشه. من اینجا پیش احسان میمونم. برو دیگه این تو و این جای خالی احسان.💔 احسان: خوبه حالا نمردم. 😂 سارا: ای الهی بمیری. زبونتو گاز بگیر. احسان: 🤦‍♀🦦 ایلیا: من رفتم یاعلی. سارا و احسان: خدافظ. تا ایلیا رفت گوشی احسان زنگ خورد . مامانش بود:))) نذاشتم جواب بده و جواب دادم. سارا: او سلام خاله جان . زینب: سلام دخترم خوبی؟ محمدم کو؟حالش چطوره؟ چرا به من خبر ندادی چی شده. سارا: ببخشید توروخدا همه چیز خیلی پیچیده شد. الان محمد پیش منه حالشم خوبه. زینب: شما الان کجایید؟ سارا: خونه من. زینب: الان خودمو میرسونم. گوشی رو بده محمد. سارا: چشم. گوشی رو دادم تا کتک های مادرانه اش رو بخوره و رفتم تو اشپزخونه تا ناهار بزارم . ۲۴ ساعت بود چیزی نخورده بودم... این داستان ادامه دارد... ☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
پارت ۱۵۲ /_سارا: احتمالا زینب خانم هم میومدن برا ناهار. همه درگیری فکریم این بود که ناهار چی بزارم. تا خواستم لیست غذا ها رو نگاه کنم زنگ در خونه خورد. سارا: بله؟ یسرا: سارا خانم مهمون نمیخوای؟ سارا: سلام عزیزم بیا تو. در رو زدم و سریع رفتم تو اتاق احسان. سارا: داداش یکی از دوستام اومده چیکار کنم. احسان: در رو ببند و برو کاری داشتم بهت اس ام اس میدم فعلا حالم خیلی خوب نیست. اینو که گفت مطمئن شدم حالش بده. کم پیش میاد احسان وقتی حالش بده چیزی بگه و لو بده. سارا: باشه باشه. استراحت کن.چیزی خواستی اس ام اس بده. در رو بستم و رفتم شربت بریزم که صدای در اومد. یسرا: به سلام سارا خانم چه عجب ما شما رو زیارت کردیم! سارا: سلامممممم وایی خدا چقد بزرگ شدی تووووو. یسرا: خفه شوووو خوبه ازت بزرگترم 😑 سارا: بشین ببینم . بی توجه به حرف من رفت تو اشپزخونه و یه لیوان شربتو برداشت و تو یه نفس سر کشید. یسرا: شیرینیش زیاد بود اب بریز روش. 😂 سارا: چشم عباس اقااااااااا. سارا: 😒 یسرا: چرا ناهار نذاشتی؟ سارا: ببخشید نمیدونستم یه خانومی قراره یهویی تشریفشون رو بیارن. 🦦 یسرا: چی میزاری؟ سارا: سوپ و کباب. یسرا: اوهو از کی خانم پیش غذا خور شدن؟ سارا: پیش غذا چیه اسکل داداشم مریضه برا اون میخوام درست کنم. یسرا: اها. یسرا: خوب کسی خونه نیست؟ سارا: نه. این داستان ادامه دارد... ☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
پارت امروز و پارت جبرانی دیروز :))))☘
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
* مولا علی علیه‌السلام .. 8 روز دیگه تا تولد داداش مصطفی🥀 🌱 Join: @IRANN_114 🤍
پارت ۱۵۳ /_سارا: نفرات رو حساب کردم. حال نداشتم کباب درست کنم تصمیم گرفتم سفارش بدم. ۵ تا کوبیده سفارش دادم و سوپ هم اماده کردم. یسرا: بیا بشین دیگه سارا: رفتم کنارش و نشستم روی مبل. یسرا: چه خبر خانومی رفتی دیگه بر نگشتی:)))) سارا: نشد راستش یه بار اومدم رسیدم بندر تو فرودگاه بودم تا اومدم بیام بیرون از فرودگاه مجبور شدم برگردم😂 یسرا: از دست تو با این شغلی که انتخاب کردی. یسرا: هر چقد تو دوست داشتی گوینده بشی الان من شدم🦦. سارا: دست تقدیره دیگه... سارا: گذشته رو ولش کن به من بگو ببینم خواستگار نداری؟ یسرا: چرا اتفاقا دارم نامزد میکنم. سارا: پاشو از خونه من برو بیرون! سارا: من الان باید بدونم؟ سارا: انقد غریبه بودم یسرا: خو چی کنم سیمکارتت همش خاموشه. سارا: پاشو دیگه نمیخوام ببینمت. سارا: نکنه عقدم کردی و به من نمیگی هااا؟ بچت کو😂💔 یسرا: بابا خفه شو چی میگی فعلا نامزد هم نکردیم. خیلی پسر خوبیه اونم تو یگان ویژه اس. سارا: عکسشو ببینم . یسرا گوشی شو روشن کرد عکس کسی رو نشون داد که فکر نمیکردم هیچ وقت تو عکس ببینمش. این داستان ادامه دارد... ☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام بر آنان که در راه دین عشق وجان را فدا کردند 7روز دیگه تا تولد داداش مصطفی🥀 🌱 Join: @IRANN_114 🤍
چه ترکیب قشنگی. دیوار و لوستر👀 ❕ Join: @IRANN_114🤍
این روایت دوستشه از ماجرا👇 روزی که رسیدم نجف بهم زنگ زدن گفتن روضه خون مسجدمون از شنبه (۳مرداد)مفقود شده... تا وقتی که رسیدیم تهران حال خوشی نداشتم از روزی که رسیدیم دنبالش بودیم ولی هیچ خبری نبود... آخرین جایی که تونستیم ردش رو بزنیم میدون آزادی بود از اون به بعد هیچ جا پیداش نکردیم حتی دوربینای مداربسته تا همین امروز که ساعت ۱۲ ظهر موقع نماز شنیدم که شهید شده ولی هنوز رسمی نبود... چند ساعت بعد پلیس تأیید کرد که شهید شده ولی جنازه ای ازش نیست یعنی هستا ولی اربا اربا با چند تا فیلم که قاتلش گرفته ازش موقع شهادتش وقتی فیلما رو دیدم فهمیدم از آرمان بدتر شهیدش کردن😭💔 شهید حمیدرضا رجب زاده یه بسیجی بی ریا شهیدی که مثل اربابش بی کفن و مثل علی اکبر(ع) اربا اربا شد / و هنوز جنازه ای ازش برنگشته 🖊 Join: @IRANN_114🤍
شهید حمید رضا رجب زاده... قطعه قطعه اش کردید شهیدش کردید که بترسونید؟؟؟ چه کسایی رو؟!!! قاتلین این شهید تحت تعقیبن دستگیر میشن ولی جوون کشورم گول این اسرائیلی هارو نخور قربونت بشم ما 8 میلیون بسیجی تو ایران داریم چند تارو میخای بکشی‌؟؟؟ 🤌🏽 Join: @IRANN_114🤍
راستی؛ اینم‌عکس‌داداشمونه🙃 شهید حمیدرضا رجب زاده. ✨ Join: @IRANN_114🤍
پارت ۱۵۴ /_سارا: سارا: گفتم عکس نامزدتو نشون بده نه نیروی منو که الان برام سواله چرا عکسش تو گوشی توعه؟! یسرا: نامزدمه دیگه اسمشم علی اکبره. من نمیخواستم باور کنم یا نمیشد؟ یعنی نامزد یسرا نیروی من علی اکبر بود و ما نمیدونستیم؟ علی اکبر کی خواستگاری رفت که ما نفهمیدیم؟ اصلا چجوری تو پرونده اش ثبت نشده؟ وای چی داشتم با خودم میگفتم؟ اون هنوز ازدواج نکرده بود که ثبت بشه. سارا: چند وقته دیگه نامزد میکنید؟ یسرا: یه هفته دیگه. خدایا منو ببخش تو یه لحظه ایمانمو با فکرای پوچ دادم. سارا: من این پسرو میشناسم. یسرا: شوخی خوبی نبود. سارا: شوخی نمیکنم جدی میگم این نیروی منه اسمشم علی اکبر رستمیه. یسرا: جدی؟ یا حسیننننن. سارا: یعنی چی که من با تو و اون شوهر خل و چلت دوست خانوادگی شدم😂😭 یسرا: خفه شو ببینم من هنوز باورم نمیشه. شماره علی اکبر گرفت و زنگ زد بهش. سارا: گوشی رو بزار رو بلندگو. یسرا: الو سلام اقا علی اکبر میتونم چند لحظه ای وقتتون رو بگیرم؟ علی اکبر: بله بفرمایید . علی اکبر: میتونم بپرسم اسم سرهنگ تیم تون چیه؟ علی اکبر: خانم ایرانی هستن چطور؟ یسرا: اسم کوچیکشون؟ علی اکبر: سارا خانم . من از پشت مث دلقکا شکلک در میاوردم و یسرا حرصش گرفته بود🦦 یسرا: ممنون بیشتر از این وقتتون رو نمیگیرم یاعلی. بی معطلی تلفن رو قطع کرد یکی محکم زد پشت سرم. یسرا: نخند عوضییی. سارا: 😂🤣 این داستان ادامه دارد...☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷