#رُمـانِایـرآن پارت ۱۵۴
/_سارا:
سارا: گفتم عکس نامزدتو نشون بده نه نیروی منو که الان برام سواله چرا عکسش تو گوشی توعه؟!
یسرا: نامزدمه دیگه اسمشم علی اکبره.
من نمیخواستم باور کنم یا نمیشد؟
یعنی نامزد یسرا نیروی من علی اکبر بود و ما نمیدونستیم؟
علی اکبر کی خواستگاری رفت که ما نفهمیدیم؟
اصلا چجوری تو پرونده اش ثبت نشده؟
وای چی داشتم با خودم میگفتم؟ اون هنوز ازدواج نکرده بود که ثبت بشه.
سارا: چند وقته دیگه نامزد میکنید؟
یسرا: یه هفته دیگه.
خدایا منو ببخش تو یه لحظه ایمانمو با فکرای پوچ دادم.
سارا: من این پسرو میشناسم.
یسرا: شوخی خوبی نبود.
سارا: شوخی نمیکنم جدی میگم این نیروی منه اسمشم علی اکبر رستمیه.
یسرا: جدی؟ یا حسیننننن.
سارا: یعنی چی که من با تو و اون شوهر خل و چلت دوست خانوادگی شدم😂😭
یسرا: خفه شو ببینم من هنوز باورم نمیشه.
شماره علی اکبر گرفت و زنگ زد بهش.
سارا: گوشی رو بزار رو بلندگو.
یسرا: الو سلام اقا علی اکبر میتونم چند لحظه ای وقتتون رو بگیرم؟
علی اکبر: بله بفرمایید .
علی اکبر: میتونم بپرسم اسم سرهنگ تیم تون چیه؟
علی اکبر: خانم ایرانی هستن چطور؟
یسرا: اسم کوچیکشون؟
علی اکبر: سارا خانم .
من از پشت مث دلقکا شکلک در میاوردم و یسرا حرصش گرفته بود🦦
یسرا: ممنون بیشتر از این وقتتون رو نمیگیرم یاعلی.
بی معطلی تلفن رو قطع کرد یکی محکم زد پشت سرم.
یسرا: نخند عوضییی.
سارا: 😂🤣
این داستان ادامه دارد...☘
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
IRAN. ¹¹⁴
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۵۴ /_سارا: سارا: گفتم عکس نامزدتو نشون بده نه نیروی منو که
بفرمایید پارت زیبای امروز ✨
104.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا ابد برا هر لحظه...🖤
#رهبر_شهید🕯
Join: @IRANN_114🤍
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بـأی زَنـبٍ قـُتـِلـَت؟
#شهیدانه✨
Join: @IRANN_114🤍
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی با سقای کربلا ببندی به آرزوت
میرسی 🫀
6روز دیگه تا تولد داداش مصطفی🥀
#شهیدانه✨
#شهیدمصطفیعلیخانی🌱
Join: @IRANN_114 🤍
IRAN. ¹¹⁴
وقتی با سقای کربلا ببندی به آرزوت میرسی 🫀 6روز دیگه تا تولد داداش مصطفی🥀 #شهیدانه✨ #شهیدمصطفیعلی
میدونی آقا مصطفی هم مداح بودن🥺
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۵۵
/_سارا:
یسرا: ای بمیری ابرومو جلو نامزدم بردی.
سارا: 😂😂😂
یسرا: حوصله ام پوکید
سارا: عسل داره میاد ـ
یسرا: چه عجبب.
صدای زنگ در اومد.
سارا: بفرما حلال زاده هم هس اومد.
عسل: سلام سلام من اومدمممم 😂
عسل: بفرمایید اینم شیرینی عیادت داداشت.
سارا: خوش اومدی.
یسرا: سلام عزیزم خوبی؟
عسل: ممنون شما خوبی؟
تا یسرا و عسل داشتن با هم حال و احوال میکردن منم یه شربت ریختم و برم گذاشتم رو میز.
عسل: مرسی
یسرا: داستان عیادت چیه؟
سارا: راستشو بخوای همونطور که گفتم داداشم تیر خورده و الان تو اتاقه.
یسرا: دروغ میگی!؟
سارا: دروغم چیه.
یسرا: خدا لعنتت کنه ابروم رفت چرا نگفتی یه چیزی بیارم چرا حداقل نگفتی داداشت خونه است؟
سارا: راستش خودش روش نشد گفت نگم بهت.
یسرا: ابرومو بردی.
عسل: حرص نخیر میگم شیرینی رو دوتایی اوردیم.
یسرا: نمیشه که.
عسل: چرا میشه.
صدای پیامک گوشیم اومد ـ
"احسان نوشته بود لطفا یه مسکن و یه لیوان اب برام بیار"
این داستان ادامه دارد... ☘
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷