eitaa logo
IRAN. ¹¹⁴
246 دنبال‌کننده
223 عکس
445 ویدیو
0 فایل
چنلی برای ایران! 🇮🇷 و رمانی عاشقانه برای وطن... 📖 و قلبی که برای میهن میتپد…🫀 و دلی که برای وطن مینویسد…♥ و عددی گمنام از سربازان گمنام کشور آقا ایلیا و کوروش کبیر... 🕶
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت ۱۵۴ /_سارا: سارا: گفتم عکس نامزدتو نشون بده نه نیروی منو که الان برام سواله چرا عکسش تو گوشی توعه؟! یسرا: نامزدمه دیگه اسمشم علی اکبره. من نمیخواستم باور کنم یا نمیشد؟ یعنی نامزد یسرا نیروی من علی اکبر بود و ما نمیدونستیم؟ علی اکبر کی خواستگاری رفت که ما نفهمیدیم؟ اصلا چجوری تو پرونده اش ثبت نشده؟ وای چی داشتم با خودم میگفتم؟ اون هنوز ازدواج نکرده بود که ثبت بشه. سارا: چند وقته دیگه نامزد میکنید؟ یسرا: یه هفته دیگه. خدایا منو ببخش تو یه لحظه ایمانمو با فکرای پوچ دادم. سارا: من این پسرو میشناسم. یسرا: شوخی خوبی نبود. سارا: شوخی نمیکنم جدی میگم این نیروی منه اسمشم علی اکبر رستمیه. یسرا: جدی؟ یا حسیننننن. سارا: یعنی چی که من با تو و اون شوهر خل و چلت دوست خانوادگی شدم😂😭 یسرا: خفه شو ببینم من هنوز باورم نمیشه. شماره علی اکبر گرفت و زنگ زد بهش. سارا: گوشی رو بزار رو بلندگو. یسرا: الو سلام اقا علی اکبر میتونم چند لحظه ای وقتتون رو بگیرم؟ علی اکبر: بله بفرمایید . علی اکبر: میتونم بپرسم اسم سرهنگ تیم تون چیه؟ علی اکبر: خانم ایرانی هستن چطور؟ یسرا: اسم کوچیکشون؟ علی اکبر: سارا خانم . من از پشت مث دلقکا شکلک در میاوردم و یسرا حرصش گرفته بود🦦 یسرا: ممنون بیشتر از این وقتتون رو نمیگیرم یاعلی. بی معطلی تلفن رو قطع کرد یکی محکم زد پشت سرم. یسرا: نخند عوضییی. سارا: 😂🤣 این داستان ادامه دارد...☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
به جا اینکه بچرخی تو گوشی برو بگرد یه چنین رفیقی پیدا کن😭💗 Join: @IRANN_114🤍
بقیه چت منو نویسنده رمان🥺 Join: @IRANN_114🤍
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بـأی زَنـبٍ قـُتـِلـَت؟ ✨ Join: @IRANN_114🤍
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی با سقای کربلا ببندی به آرزوت می‌رسی 🫀 6روز دیگه تا تولد داداش مصطفی🥀 🌱 Join: @IRANN_114 🤍
قاتلین شهید رجب زاده را 🪞 Join: @IRANN_114🤍
از خون آرمان ها ساده گذشتیم💔 ✨ Join: @IRANN_114🤍
پارت ۱۵۵ /_سارا: یسرا: ای بمیری ابرومو جلو نامزدم بردی. سارا: 😂😂😂 یسرا: حوصله ام پوکید سارا: عسل داره میاد ـ یسرا: چه عجبب. صدای زنگ در اومد. سارا: بفرما حلال زاده هم هس اومد. عسل: سلام سلام من اومدمممم 😂 عسل: بفرمایید اینم شیرینی عیادت داداشت. سارا: خوش اومدی. یسرا: سلام عزیزم خوبی؟ عسل: ممنون شما خوبی؟ تا یسرا و عسل داشتن با هم حال و احوال میکردن منم یه شربت ریختم و برم گذاشتم رو میز. عسل: مرسی یسرا: داستان عیادت چیه؟ سارا: راستشو بخوای همونطور که گفتم داداشم تیر خورده و الان تو اتاقه. یسرا: دروغ میگی!؟ سارا: دروغم چیه. یسرا: خدا لعنتت کنه ابروم رفت چرا نگفتی یه چیزی بیارم چرا حداقل نگفتی داداشت خونه است؟ سارا: راستش خودش روش نشد گفت نگم بهت. یسرا: ابرومو بردی. عسل: حرص نخیر میگم شیرینی رو دوتایی اوردیم. یسرا: نمیشه که. عسل: چرا میشه. صدای پیامک گوشیم اومد ـ "احسان نوشته بود لطفا یه مسکن و یه لیوان اب برام بیار" این داستان ادامه دارد... ☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷