9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کپشن:
راستم می گفتم.. الان آخرش داغ تو منو جوون مرگ میکنه ..🥀
#شهیدانه✨
#شهیدمصطفیعلیخانی🌱
Join: @IRANN_114 🤍
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۶۰
/_سارا:
دیدم که دستشو برد سمت دکمه لباسم.
دیگه چیزی مهم نبود.
هرچی نیرو توی وجودم داشتم توی دستم جمع کردم و کوبیدم تو صورتش سرش رفت عقب اما مقاومت کرد و برگشت سر جاش.
مث اینکه راه فراری نبود.
/_ایلیا:
از ماشین پیاده شدیم و سوار اسانسور شدیم.
سارا از کارم دلخور شده بود.
حدود ساعت 2 شب بود که رسیدیم دم در خونه سارا.
حدس میزدیم خواب باشه برا همین احسان کلید انداخت و اروم وارد شدیم که صدای شکستن اومد.
احسان دویید سمت اتاق سارا و من هم پشت سرش دوییدم.
پشت احسان بودم که در رو باز کرد.
چشام نمیدید جز چیزی که نباید میدید!
یه نامرد بالا سر خواهرم بود و قصد جونشو کرده بود و تنها قصدش همین نبود...
اون دستش رو دکمه لباس سارا بود و این کافی بود تا درنگ نکنم برا کشتنش اون دست گذاشته بود رو رگ غیرتم!🤞🏾
احسان دویید سمتش از روی سارا هلش داد عقب منم از پشت دوییدم سمتش و با پشت اسلحه کوبیدم پشت سرش که بیهوش شد.
بی معطلی چرخیدم سمت آبجی.
احسان نشسته بود رو تخت و سارا رو پاش نیمه جون افتاده بود.
خودمو رسوندم بالا سرش.
نفسم بالا نمیومد که حرف بزنم اما مهم این بود که دکمه یقش باز نشده بود :)))))
ایلیا: خوبی؟
جواب نداد.
یعنی نمیتونست جواب بده .
یه لیوان اب از پارچ ریختم و دادم به احسان.
احسان کمک کرد بشینه و اب رو به خوردش داد.
شروع کرد به نفس نفس زدن.
احسان: داداشت بمیره خوبی؟ بلایی سرت نیاورد؟ اذیتت نکرد؟
سارا: ن.نه.
احسان بغض کرده بود و داشت بی صدا گریه میکرد.
این داستان ادامه دارد...☘
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
IRAN. ¹¹⁴
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۶۰ /_سارا: دیدم که دستشو برد سمت دکمه لباسم. دیگه چیزی م
پارت امروز تقدیم به شما 💛🚶♂