eitaa logo
IRAN. ¹¹⁴
246 دنبال‌کننده
220 عکس
440 ویدیو
0 فایل
چنلی برای ایران! 🇮🇷 و رمانی عاشقانه برای وطن... 📖 و قلبی که برای میهن میتپد…🫀 و دلی که برای وطن مینویسد…♥ و عددی گمنام از سربازان گمنام کشور آقا ایلیا و کوروش کبیر... 🕶
مشاهده در ایتا
دانلود
تولدت مبارک داداش مصطفی🥲💘(: 🌱 Join: @IRANN_114 🤍
استوری همسر شهید🥺 🌱 Join: @IRANN_114 🤍
تولدت مبارک .تمام من💔 🌱 Join: @IRANN_114 🤍
پارت ۱۶۰ /_سارا: دیدم که دستشو برد سمت دکمه لباسم. دیگه چیزی مهم نبود. هرچی نیرو توی وجودم داشتم توی دستم جمع کردم و کوبیدم تو صورتش سرش رفت عقب اما مقاومت کرد و برگشت سر جاش. مث اینکه راه فراری نبود. /_ایلیا: از ماشین پیاده شدیم و سوار اسانسور شدیم. سارا از کارم دلخور شده بود. حدود ساعت 2 شب بود که رسیدیم دم در خونه سارا. حدس میزدیم خواب باشه برا همین احسان کلید انداخت و اروم وارد شدیم که صدای شکستن اومد. احسان دویید سمت اتاق سارا و من هم پشت سرش دوییدم. پشت احسان بودم که در رو باز کرد. چشام نمیدید جز چیزی که نباید میدید! یه نامرد بالا سر خواهرم بود و قصد جونشو کرده بود و تنها قصدش همین نبود... اون دستش رو دکمه لباس سارا بود و این کافی بود تا درنگ نکنم برا کشتنش اون دست گذاشته بود رو رگ غیرتم!🤞🏾 احسان دویید سمتش از روی سارا هلش داد عقب منم از پشت دوییدم سمتش و با پشت اسلحه کوبیدم پشت سرش که بیهوش شد. بی معطلی چرخیدم سمت آبجی. احسان نشسته بود رو تخت و سارا رو پاش نیمه جون افتاده بود. خودمو رسوندم بالا سرش. نفسم بالا نمیومد که حرف بزنم اما مهم این بود که دکمه یقش باز نشده بود :))))) ایلیا: خوبی؟ جواب نداد. یعنی نمیتونست جواب بده . یه لیوان اب از پارچ ریختم و دادم به احسان. احسان کمک کرد بشینه و اب رو به خوردش داد. شروع کرد به نفس نفس زدن. احسان: داداشت بمیره خوبی؟ بلایی سرت نیاورد؟ اذیتت نکرد؟ سارا: ن.نه. احسان بغض کرده بود و داشت بی صدا گریه میکرد. این داستان ادامه دارد...☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مظلوم‌ترین فرمانده :)💔 ✨ Join: @IRANN_114 🤍
سلام داداش مصطفی:) خوبید داداش؟ معلومه که آره پیش اربابتون هستید و روزی میگیرید😢🥺 داداش شفاعت منو هم پیش خانوم حضرت زهرا بکنید. خیلی به شفاعت شما نیاز دارم.🤲📿 دیگه از این دنیا بریدم ولی میدونم نمیزارید باخت بدم. اون شب توی گلزار فهمیدم.🙃 وقتی سر مزارتون پشت رفیقتون بودم. فهمیدم شما جوری خریده شدید که همه‌ی اون دوستانی که باهاتون بودن دوست داشتن جای شما باشن. ولی به قول مادرتون چشمای مصطفی ام از روزی که به دنیا آمد با بقیه فرق میکرد😢 این یادگاری از خواهر کوچک شما😇 روز::1405/5/24 تولد 25 سالگی شما 🌱 ...💖 Join: @IRANN_114 🤍