eitaa logo
IRAN. ¹¹⁴
252 دنبال‌کننده
219 عکس
439 ویدیو
0 فایل
چنلی برای ایران! 🇮🇷 و رمانی عاشقانه برای وطن... 📖 و قلبی که برای میهن میتپد…🫀 و دلی که برای وطن مینویسد…♥ و عددی گمنام از سربازان گمنام کشور آقا ایلیا و کوروش کبیر... 🕶
مشاهده در ایتا
دانلود
روز عکاسه چرا کسی به من تبریک نگفت؟
انگار عکاسم😁ولی عشقشو که دارم
چون کسی به من هم تبریک نگفت.
پارت ۱۶۴ /_مهلا: وارد شدیم و رفتیم سمت سارا. عسل: بدبخت هی میگم میری جایی پوشیه بزن ماشالا مث فرشته ای بیا پسره داشت میکشتت. احسان: سلام🚶‍♂ یکی زدم به عسل و گفتم : مهلا: سلام. ایلیا: سلام مهلا و عسل: سلام. نشستم کنار سارا و زدم پشت سر سارا و ابمیوه رو باز کردم. مهلا: ای الهی بمیری بگیر کوفت کن ببینم . سارا: ممنون، کی به تو خبر داد. احسان: من. سارا: کی گفت بهشون بگی. مهلا: حالا ما شدیم غریبهههه؟ سارا: نه بابا خدا نکنه. احسان: سارا جان من و ایلیا میریم اتاق کاری داشتی صدامون کن. سارا: چشم. تا در اتاق رو بستن عسل نشست جای اقا احسان و گفت: عسل: سار جدی خوبی؟چیزیت نشد؟ نتونست کاری کنه؟ سارا: نه خیالتون تخت. لیوان سارا رو ازش گرفتم و دوباره توش ابمیوه ریختم. سارا: نه ممنون مهی سارا: حالا که اومدی میخوام باهات یه موضوع مهمی رو در میون بزارم که شرایطش جور نمیشد ولی الان باید بگم معلوم نیست چقد زنده باشم. سارا: مهلا تو قصد ازدواج نداری؟ مهلا: تا ادم مناسبش نباشه نه. سارا: اگر داداش من ایلیا باشه چی؟ سارا: باهاش ازدواج میکنی؟ مهلا: حرف اول رو اخر بزن. سارا: ایلیا ۸ ساله عاشقته ولی دم به دم نیاورد تا سنت بیشتر بشه الانم دیوانه وار عاشقته الان منم وظیفم دوستم بهت بگم چقد دوست داره.❤️‍🔥 این داستان ادامه دارد...☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
پارت ۱۶۵ /_مهلا: سارا: اینم باید بگم که یه مجهول حل بشه. اون پسره اون دوست خانوادگی تون که یک بار دیدیش و عاشقش شدی و همیشه ماسک میزد. هر روز زنگ میزدی بهم و به من و میگفتی چقد دوستش داری تا همین الان هم منتظرشی که بیاد خواستگاریت اون پسر ایلیاس. حاجی دوست باباته و ایلیا هم اون پسر دوست بابات. راستش نمیخوام تو رو دروایسی بمونی. من فقط وظیفه ام بود بگم. اما این زندگی توعه. خاله زینب (مامان ایلیا) هم قرار خواستگاری رو تنظیم کردن ولی مهلا... این حق و اینده توعه که در مورد ازدواجت تصمیم بگیری. قبلش خوب فکر کن. اگر جوابت منفی بود من خودم پشتتم.♥️🥲 مهلا: سارا واقعا نمیدونم چی بگم. مهلا: برام قابل باور نیست اون پسری که من عاشقتش بودم ۸ ساله منو دوست داره و دم نمیزنه. مهلا: راستش من همیشه پسر رویاهام یه چیزی تو مایه های اقا ایلیا بود. مهلا: ولی خب من دلم پیش اون امیر حسین پسر دوست بابام بود که حالا میفهمم داداش توعه که هر روز یه راحتی از کنارش رد میشدم... مهلا:راستش من،من خودم... عسل: دیگه خجالت نداره مبارکههه ایشالا به پای هم پیر بشین.😂 سارا: وایی خدایا شکرت نمردم و زن گرفتن ایلیا هم دیدم🚶‍♂ مهلا: حالا که نه به داره نه به باره🥲 عسل: ولی اینجوری که بوش میاد ایشالا هم به داره هم به باره.❤️ این داستان ادامه دارد...☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
پارت ۱۶۶ /_مهلا: مهلا: عه زشتهههه. عسل: چه زشتی داره؟ سارا: تو برو لباس بخر فردا میایم خواستگاری. مهلا: وایی سارا توروخدا هولم نکن. عسل: راس میگه بدبخت اقا دوماد تو اتاقه ها نظر اول کاری بهش بگم عروس خانم چقد بی ذوقه🔪. مهلا: الهی بمیری دارم میمیرم از ذوق و استرس. سارا: حقم داری منم بمونم رو دست مامان بابام ذوق میکنم. سارا: البته خب من تجربه اش نمیکنم که ببینم موندن رو دست "مامان و بابا" چه حسی داره. ❤️‍🩹 عسل: خدا بیامرزتشون🥲. سارا: خدا رفتگان شما رو بیامرزه. مهلا: تلخش نکنید دیگه اقای ایرانی هم راضی نیس الانم ساعت شش صبحه پاشید آماده شیم که همه باید بریم اداره حاجی با چماق منتظرمونه🔪. ساعت: چرا؟ مهلا چون پرونده رو انتقال دادن به بچه های اطلاعات. سارا: من نمیزارم . تلفنش رو برداشت و زنگ زد به حاجی و گذاشت رو بلندگو. مهلا: قطع کن خوابننننن. حاجی: سلام سارا جان . سارا: سلام حاجی. قضیه پرونده چیه؟ حاجی: پرونده رو باید انتقال بدیم فقط کارای عملیات برا نیروی پشتیبانی میمونه برا ما. سارا: دقیقا چرا؟ پرونده ۳۰ روز وقت داشت من به شما قول دادم ۱۵ روزه تموم شده است. سارا: از خودم و البته مهمتر نیروهام گذاشتم که این پرونده به دست تیم عماد تموم بشه نه اینکه وقتی داریم میرسیم به جایی که باید پرونده رو تحویل بدم. حاجی: ببین سارا در... سارا: حاجی من نمیزارم این پرونده رو از این بچه ها بگیرن اونی هم که دستور داده بیاد رو دررو با تیم من صحبت کنه راضی شدن من حرفی ندارم. این داستان ادامه دارد...☘ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
بفرمایید پارت دیروز و امروز و یه پارت هدیه♥️🖇