#رُمـانِایـرآن پارت ۱۷۲
/_صدرا:
بدو سلما دیر میشه.
سوار ماشین شدم به ادرسی که ایلیا فرستاده بود رفتم.
ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم.
سوار اسانسور شدیم و رسیدیم.
سلما: سلام سارا خانم.
سارا: سلام عزیزم خیلی خوش اومدید چرا زحمت کشیدید شیرینی گرفتید؟
صدرا: سلام سارا خانوم.
سارا: سلام اقا صدرا خیلی خوش اومدید.
همه بچه ها اومده بودن دوتا خانم هم بودن که تو اشپزخونه بودن و من نمیشناختمشون. نشستم رو مبل و سلما هم رفت پیش سارا.
مهلا خانم سینی آبمیوه رو گرفت جلوم. برداشتم و گفتم:
صدرا: ممنون.
علی اکبر:چه عجب جناب سرگرد ما شما رو زیارت کردیم😂.
محمد: نگا چه تیپی هم زده اومدی مخ زنی؟
هلن(همسر محمد): چی عزیزم با من بودی؟
محمد: نه خانم راحت باش عزیزم❤️😂😭
صدرا: بخور عزیزمممم😂
محمد: خفه شو😭😂
احسان: با خانواده دعوت کردیم اینه. مجردی دعوت میکردیم فکر میکنم باید خانوما میرفتن بیرون 🗿.
سارا: اوهو بشین بابا! شما برید کارزار حمایت از حقوق مردانتونو راه بندازید تا ننداختیمتون بیرون💀.
ایسان: حرفایی میزنی ها خواهر من اینا نمیتونن دماغشونو بکشن بالا . دوروز بزاری شون تنها خونه از گرسنگی تلف میشن ولی یه تخم مرغ نمیشکن🔪.
هلن: اخخخخخ گفتی آیسان خانم به امام حسین سه روز رفتم تبریز برگشتم اها از بس هیچی نخورده بود رفته بود سرم زده بود.
رفتم خونه رو لجن برداشته بود:/
محمد: 🚶♂😅.
همه زدن زیر خنده. البته به جز ما پسرا که مث چیز ضایع شده بودیم🤞🏾😂.
این داستان ادامه دارد...☘
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۷۳
/_صدرا:
سارا: خب عشقام وظایفتون رو به خوبی انجام دادید کامل تخریب شدن. بگید ببینم اول بازی یا شام.
ریحانه: به جان تو دارم تلف میشم تو هم که به جز یه لیوان ابمیوه آنبه و شیرینی چیزی ندادی.
سارا: 🗿🔪.
یسرا: راس میگه دیگه اول شام.
سارا: باشههه.
سارا: اینو رو ولش کنید همه حواساتونو بدید به من .
سارا: ایشون یسرا خانم هستن رفیق قدیمی بنده که با اما علی اکبر نامزدن ولی هیچ کدوم لو ندادن.
همه نگاها برگشت سمت علی اکبر.
میخواستم دست بندازم خفش کنم .
ایهان: راست میگه علی اکبر؟
سارا: مگه من با تو شوخی دارم بی تربیت🩴.
یکی محکم زدم تو سرش.
صدرا: تو غلط میکنی زن میکنی به ما نمیگی🔫.
صدرا: ببخشید یسرا خانم ایشالا مبارک باشه اینم یکم در سایه شما ادم شه ولی خب بالاخره.
امیرعلی: در سایه🙄😂
یسرا: نه راحت باشید درک میکنم
علی اکبر: توروخدا عزیزم.
از جام بلند شدم ایهان هم بلند شد و وایسادیم بالا سرش.
ایهان یکی با زانو زد تو شکمش.
ایهان: میخواستی من عمو بشم بعد بهم بگی🔪؟
علی اکبر: تروخدا ببخشید حالا فعلا خیلی خبری نیس بالا بخدا فعلا نامزدم هم نکردیم سارا خانم شلوغش میکنه.
یکی زدم پس گردنش
صدرا: که شلوغش میکنه اره🩴؟
سارا اومد وسطمون و فرشته نجات علی اکبر شد.
سارا: حالا دیگه شده بشینید سر سفره شام بخوریم.
این داستان ادامه دارد...☘
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم: نـاریـا. 🇮🇷
IRAN. ¹¹⁴
#رُمـانِایـرآن پارت ۱۷۳ /_صدرا: سارا: خب عشقام وظایفتون رو به خوبی انجام دا
پارت امروز و پارت جبرانی💓🖇
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نه داداش ببین اینترنشنال اخبارش معتبره صدا و سیما نیست! 🤡
#بهخودتبیا🚶♂
Join: @IRANN_114🤍