هدایت شده از خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
بچه ها صبح میز رو تو حیاط چیده بودن،
زنگ اول صدامون کردن گفتن بیاین دارن شهید رو میارن، چادر سر کردیم با بچه ها رفتیم دم در استقبال، من و ریحانه گل دست مون بود، بعضی ها مجمه گرفته بودن که توش خوراکی بود ( مجمه همون سینی های بزرگه، آیین مجمه گردانی تو مازندران رایجه )، چند دقیقه ایستاده بودیم تا بیان، شهید رو آوردن و بچه ها تابوت رو روی دوششون گرفتن رفتن جلو و ما از پشت حرکت کردیم، بچه ها نقل میریختن، صدای مداحی و بوی گلاب تو فضا پیچیده بود، دور زدیم تو مدرسه و شهید رو گذاشتن روی میز جلو، بچه ها دور شون حلقه زدن، اشک هایی از جنسِ عشق، بوی تابوت شهید رو هنوز حس میکنم، بوی خاک، بارون، گلاب، تازگی.
این آرامش و لحظه ها هزاران بار تقدیمِ شما.
بچه ها دونه دونه می اومدن و سلام میدادن،
شهید، گمنام بود ولی امروز بچه ها براش خوب خواهری کردن.
هِزارویكشَب*
بچه ها صبح میز رو تو حیاط چیده بودن، زنگ اول صدامون کردن گفتن بیاین دارن شهید رو میارن، چادر سر کردی
پشتِ سرِ شهیدگمنام راه میرفتیم، نقل هایِ ریز و رنگی رو کم کم روی تابوت پرتاب میکردم.
تابوت رو که روی میز گذاشتن، دسته گل رو گذاشتم روش.
سرم رو هم گذاشتم رویِ تابوت و اشکام دونهدونه جاری شدن.
بعد از چند دقیقه برگشتم عقب اما دیدم قلبم هی بیتابی میکنه.
دوباره برگشتم پیش تابوت، چفیهم رو متبرک کردم و چندتا دونه گل برداشتم تا هروقت میبینمشون حالوهوایِ امروز واسم تکرار بشه.