هِزارویكشَب*
بچه ها صبح میز رو تو حیاط چیده بودن، زنگ اول صدامون کردن گفتن بیاین دارن شهید رو میارن، چادر سر کردی
پشتِ سرِ شهیدگمنام راه میرفتیم، نقل هایِ ریز و رنگی رو کم کم روی تابوت پرتاب میکردم.
تابوت رو که روی میز گذاشتن، دسته گل رو گذاشتم روش.
سرم رو هم گذاشتم رویِ تابوت و اشکام دونهدونه جاری شدن.
بعد از چند دقیقه برگشتم عقب اما دیدم قلبم هی بیتابی میکنه.
دوباره برگشتم پیش تابوت، چفیهم رو متبرک کردم و چندتا دونه گل برداشتم تا هروقت میبینمشون حالوهوایِ امروز واسم تکرار بشه.