سلام عزیزِ دورافتادهی من. حوالیِ ساعت هایِ یك بامداد برایت مینویسم.
کلماتی که مینویسم را با لب های خشکم آرام تکرار میکنم.
اشکهایم ناخودآگاه میریزد. روی کاغذِ کاهی ای که هزاران بار از تو روی آن نوشتم و آن را مچاله کردم، اما باز آن را برداشتم و نوشتم و آنقدر این حرکت را تکرار کردم، که هر جایِ کاغذ تایی خورده و چروک برداشته.
مینویسم و مینویسم، ساعتها.
چشمهایم از شدتِ اشک و خستگی سنگین شد.
سرم را روی میز گذاشتم و خواب رفتم.
#خزعبلات.
هِزارویكشَب*
کسی کتابِ تاریخِ دهمِ ماجراهایِ من و درسام داره؟
یا کسی رو میشناسید کتابکار بخواد بفروشه(؟)
https://eitaa.com/Rih_nz/4875
روی پای آقاجون نشستم که با واسش آیهی جدیدی که حفظ کردم و بخونم، چون اون همیشه کلی تشویقم میکنه.
با کلی ذوق و شوق براش میخونم.
اونم مثل همیشه لبخندِ مهربون و لطیفی میزنه و بعدم بوسم میکنه و یه هدیه میذاره کف دستم.
میخوام بلند شم که برم به مامانم نشونش بدم اما یهو میبینم که لامپ گوشهی اتاق عجیب به نظر میاد.