هدایت شده از خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
دیروز همونطور که داشتیم مسیرِ جنگل رو طی میکردیم و روستا به روستا رد میشدیم، یهو به دلم افتاد سر راه بایستیم و برم رزالین رو ببینم، وقتی نزدیک شدیم عکسِ داداشسجاد رو زده بودن اولِ روستا لبخند روی لبهام اومددد.
بعدش هم رسیدم دم در و زنگ زدم به رزالین و گفتم: خونهتون کجاستتت؟ بیا ببینمت.
رزالین اینجوری بود که: چی؟ یعنی چی؟
آره خلاصه تو همون قیافهی شوک شده و ذوق زده همو دیدیم و بغلش کردم و بعد بایبای.
هِزارویكشَب*
دیروز همونطور که داشتیم مسیرِ جنگل رو طی میکردیم و روستا به روستا رد میشدیم، یهو به دلم افتاد سر
قشنگترین بخشِ دیروز>>>>😭
ما اومدیم دو روز روستامون و دیروز خیلی یهویی وایولا زنگ زد که خونتون کجاست؟ بعد من: ها؟چی؟
رفتم تو خیابون و دیدم جدی اومده اینجا😭💞
هدایت شده از صورتیِ غمگین.
نگرانمکهبهتوهدیهکنمشعرمرا،
وتوآنرابهکسیوای!ولشکناصلا :)
هِزارویكشَب*
روز بیستویکم #چله زیارتعاشورا و دعای توسل.💚
روز بیستودوم #چله زیارتعاشورا و دعایتوسل.💚
هِزارویكشَب*
به نیابت از #شهید 'مرتضیآوینی' بخوانیم.
به نیابت از 'شهدایگمنام' بخوانیم.