eitaa logo
Inactif
233 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
733 ویدیو
21 فایل
https://daigo.ir/secret/540346104 ناشناس اسپرایدرمن بشردوست)🥰☝🏿 https://eitaa.com/joinchat/850265135Cc7a954c7fd لینک گپ(کباب)
مشاهده در ایتا
دانلود
Inactif
اینو قبلا هم فرستادم خودم خیلی دوستش دارم
_ سورا سورا!!.. سرش را با لبخند میچرخاند، شمشیرش را روی زره تمیزش جا به جا میکند. پسر مو طلایی کنارش میدود. _ باید اینها رو ببینی! و کتابچه کوچکی پر از نقاشی های لباس های مجلسی و سلطنتی را جلوی سورا ورق میزند. _ این یکی خیلی به تو میاد...ولی تو رنگ قرمزو دوست داری نه!؟..صبر کن صبر کن.. او اهسته میخندد. _ لشکر دشمن داره نزدیک میشه اونوقت تو داری لباس برای من انتخاب میکنی؟..خدا... _ بیخیال الان که بیکاریم! انگشتش را محکم توی پیشانی پسر فشار میدهد و اخم میکند. _ و شمشیرت هم تیز نکردی!.. پسر لبخند احمقانه ایی میزند. دستش را تکان میدهد و سمت اردوگاه میدود._ قبل از شروع نبرد خودمو میرسونم! اما به محض رفتن او،مردی در شیپور اغاز جنگ میدمد! جنگجو ها برای خونخواهی سمت یکدیگر حمله میکنند!.. سورا شمشیر را از غلاف بیرون میکشد، خودش را میان میدان نبرد می اندازد. مبارز های دشمن با تصور اینکه او فقط یک زن مزاحم است با شتاب و عجله به سمتش حمله میکنند...،اما دقایقی نمیگذرد که هرکس شهامت نزدیک شدن به تیغ و مبارزه رقص وار او را داشته باشد،شجاعتی بزرگ را به او نسبت میدهند! چکمه اش را توی شکم مردی میکوبد، به موهای زنی چنگ میزند و او را سمت نیزه هم رزمش هل میدهد! ... مبارزه ارام نگرفته و گرد و غبار همه جا را فرا گرفته..اما زمانی که موهای طلایی و خونین نامزدش ..فرمانده اینده ،را میان اجساد روی زمین میبیند،..شمشیرش را به نشانه احترام کنار او بر زمین فرو میکند و روی زانو مینشیند... سرش را خم میکند،دندان هایش ها روی هم میفشارد...،حالا زمانی برای گریه و عزا وجود ندارد!..اگر هم وجود داشت اینکارها ارزشی ندارند! چشم های خیسش را به شانه اش میکشد،قبل از اینکه بلند شود..اهسته موهای پسر را بالا میزند و بوسه ایی روی پیشانیش میگذارد. خونش را روی چشم های تیره و زیبایش میکشد و به مبارزه بازمیگردد!!...با خشمی که هرگز ارام نمیگیرد حتی با انتقام! روی چکمه هاییه دود و خون گرفته اش میچرخد،موهای بلندش به رقص می افتند..و خون ها ریخته میشوند! توسط سه جنگجو محاصره میشود...از پرتاب مشتی سرش را میدزدد و ارنجش را توی صورت مرد میکوبد، به سرعت برمیگردد و با شمشیرش سر مبارز دیگر را هدف میگیرد اما مرد با تبر شمشیر را بیرون از حلقه پرتاب میکند! سورا با دست هایش سر نیزه مانند تبر را نگه میدارد!..مرد نعره میکشد و با تمام توانش نیزه را زیر قفسه سینه او فرو میکند! او فریاد خفه و دردناکی میکشد!...دست لرزانش را به سمت کمرش میبرد،تیغ کوچیک را بیرون میکشد و درست میان چشم های مرد پرتاب میکند! روی زانو هایش می افتد،و بعد روی زمین.. درد در تمام بدنش خوشه میکند و پلک هایش را سنگینتر... دریاچه ایی از خون روی خاک ها شکل میگیرد.. سورا زیر لب چیزی میگویید..به ستاره چشمک زن خیره میشود،و بعد ارام پلک های خیسش را به روی جنگ و صلح جهان میبندد..
بچه ها من واقعا شرمندما ولی شاید خیلی طول بکشه همه رو بخوام بنویسم
شایدم اصلا بعد از دهمین نفر رو ننویسم👍
اوکی دوکیو