هدایت شده از 術silver house
https://eitaa.com/NevilI
پاشید برید دیلی اریکا نقاشی های خدا میزاره هرکی نره همجنسگراس😾
هدایت شده از 𝚃𝙾𝙽𝟼𝟷𝟾
Passengerpassenger_-_let_her_go.mp3
زمان:
حجم:
10M
𝐒𝐭𝐚𝐫𝐢𝐧𝐠 𝐚𝐭 𝐭𝐡𝐞 𝐜𝐞𝐢𝐥𝐢𝐧𝐠 𝐢𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐝𝐚𝐫𝐤...
𝐒𝐚𝐦𝐞 𝐨𝐥𝐝 𝐞𝐦𝐩𝐭𝐲 𝐟𝐞𝐞𝐥𝐢𝐧𝐠 𝐢𝐧 𝐲𝐨𝐮𝐫 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭,
'𝐜𝐚𝐮𝐬𝐞 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐜𝐨𝐦𝐞𝐬 𝐬𝐥𝐨𝐰 𝐚𝐧𝐝 𝐢𝐭 𝐠𝐨𝐞𝐬 𝐬𝐨 𝐟𝐚𝐬𝐭.
𝐖𝐞𝐥𝐥 𝐲𝐨𝐮 𝐬𝐞𝐞 𝐡𝐞𝐫 𝐰𝐡𝐞𝐧 𝐲𝐨𝐮 𝐟𝐚𝐥𝐥 𝐚𝐬𝐥𝐞𝐞𝐩,
𝐛𝐮𝐭 𝐧𝐞𝐯𝐞𝐫 𝐭𝐨 𝐭𝐨𝐮𝐜𝐡 𝐚𝐧𝐝 𝐧𝐞𝐯𝐞𝐫 𝐭𝐨 𝐤𝐞𝐞𝐩..
https://eitaa.com/Inactif/7795
«قتل در جشن شبانه بالماسکه»
اسمش را گذاشته بودند جشن بالماسکه؛اما درواقع خبری از لباس هایی چندان مجلل و نقاب های زیبا و یکدست نبود!
پیرس جوان به خیال خودش مخفیانه میخواست چند نفر از دوستان نزدیکش را هم پنهانی دعوت کند،اما ان دوست ها هم خانواده هایشان و خانواده دوست ها را دعوت کرده بودند!
جشن شلوغ و پر هیاهویی بود، هر قبیله ماسک های عجیب و خاص خود را به صورت دارد. لباس هایی سلطنتی و مجلل از پوست درخت،برگ ها بزرگ و نامیرا و پوست حیوانات و پارچه های بنفش و سرخ و سبز و براق .
مرد های و زن های قورباغه پشت دکان ها و دکه ها غذاهایی میپختند که به مزاج همه موجودات خوش باشد! از پای ملخ کباب گرفته تا شراب رود انتقام!..
من هم نچندان شاد میان الف های جنگجو خودم را جا کرده بودم..میدانستم هنوز علامتی از طرف دوستانم نیامده، اما قلبم از شدت اضطراب به سینه ام میکوبید و مدام به اطراف نگاه میکردم مبادا چشم های سبز تیره و پر هیجان وینیو را ببینم.
دود های رنگی و پری ها نورانی درهم میپیچند و نمیتوانم دوستانم را خوب ببینم.
از میان جمع الف های قد بلند و زیبا خودم را بیرون میکشم،بوی ادویه ها ، یخ های خوش طعمی که از صمغ درختان کوهستانی خوش رنگ شده اند،و گوشت ها و سبزیجاتی که روی اتشی فوق العاده عظیم کباب میشوند؛فضا را پر کرده اند.
سر و صدا و صدای رقص موجودات مختلف،مخصوصا گوش طلاها که شادترین قلمرو سرزمینمان هستند، البته من فکر میکنم دختران انها از الف های عرفانی هم زیباترند.
نگاهم از دختر نیمه برهنه گوش طلا میگیرم،و سمت دکه شراب و گوشت های متنوع میچرخانم،که چشمم به لباس خاکی و چهره بی ماسک و پر هیجان وینیو میخورد.
این اولین جشن غیر رسمی و بی قانونی است که در تمام عمرش در ان بوده،بنظر می اید کمی از نوشیدنی های عجیب عمه اتنا او را از خستگی مسابقه ها بیرون کشیده!
با چهره ایی هیجان زده ،به قطعه هایِ گوشت ابدار که روی اتش جلز ولز میکنند نگاه میکند.
بازهم ان افکار به سراغم می ایند...
من نمیتوانم او را بکشم... چطور میتوانم پس از یکسال زندگی با او،هرچند نمادین،حالا در این جشن زیبا او را بکشم.
وینیو مرا برادر خودش خطاب میکند،بارها جانم را بی منت نجات داده و من را بهترین دوست خودش میداند...حالا که همه چیزی را که خانواده هایمان و مهمتر از همه راهنما پیرس از ما خواسته بودند انجام دادیم،باید قدم نهایی و مهم را برداریم. همه مردم به ما افتخار میکنند و ما محبوبترین مردم تمام سرزمین میشویم..قهرمانان سرزمین بزرگ ملمتیوم!زمانی که یکسال پیش برای اینکار انتخاب شدیم،پدر و مادر هایمان از افتخار و خوشحالی به ما اشک شوق ریختند.
اما حالا من میان دو چیز که در ناهمسان ترین حالت ممکن هستند،گیر کرده ام...
وینیو،کسی که اخرین نواده از خاندان اسکاویس هاست،کسی که خامل شرارت و تاریکی برای سرزمین قدرتمند و عزیز ماست،..و کسی که را برادر کوچکترم صدا میکردم را از بین ببرم؛ صلح و آرامش را تا ابد به سرزمینمان بازگردانم و بالاخره با دختری که او را دوست دارم ازدواج کنم و زندگی آسوده ایی داشته باشم..؟
یا ناگهان تمام نقشه ها را به هم بریزم، هم نوعانم را فریب دهم و اجازه بدهم وینیو از این حادثه فرار کند..؟
سرم را تکان میدهم و نفسم را بیرون میدهم. قبل از این ها خیلی بیشتر هم به این موضوع فکر کردم،او نه موجود پاکیست نه یکی از انسان ها...،چیزی جز اسیب به همنوعان و خانواده ام ندارد. زنده ماندن همچین موجودی خطرناکترین و بدترین چیزی است که ممکن است در سرزمین ما رخ دهد.
و حالا مطلقا هیچکس به جز ما از بس این کار برنمی اید.
تیغ مرمر را از روی غلافش لمس میکنم،و سمت وینیو قدم برمیدارم.
لپ های سرخش پر از گوشت داغ کبابیست،یک سیخ از انها را سمتم میگیرد.
لب هایم را خیس میکنم و و لبخند میزنم؛سیخ را میگیرم و دو تکه از گوشت ها را با دندان هایم بیرون میکشم و میجوم. طعم انها فوق العاده است،ادویه چندانی ندارند اما طعم خود گوشت عالی است. شاید هم چون انها را از وینیو گرفتم.
به موهای شلخته قهوه ایی رنگش نگاه میکنم،که دستش را به شانه ام میکوبد و با خنده می گویید. _ هی ایکوی!..اوضاع با ژلیزا بانو چطور پیش میرن پسر؟
Inactif
https://eitaa.com/Inactif/7795 «قتل در جشن شبانه بالماسکه» اسمش را گذاشته بودند جشن بالماسکه؛اما درو
نگاهم را ثانیه ایی میچرخانم،چشم های پر از ترس ژلیزا را از پشت ماسک سرخ و بنفش میشناسم.
تکه گوشت دیگری را در دهانم میجوم.
_ خوبه، در واقع فوق العاده است.
سرش را تکان میدهد،
با نگاهم به دکه ایی که نسبتا از اخرین دکه هاست اشاره میکنم.
_ وینی،بیا بریم اونطرف من یه دکه میوه قندی دیدم.
همراهم به سمت دکه قدم برمیدارد،نمیتوانم به چهره خندانش نگاه کنم. اینطور اسوده تر او را خواهم کشت...
دوستانم مخفیانه از ورود بقیه مهمان ها به منطقه کوچکی که در نظر داریم،جلوگیری میکنند.
دکه میوه قندی یک مسابقه دارد،باید سه لیوان را با یک سیب بشکنیم. میدانم این برای دست های تیز وینیو چیزی نیست.
با یک حرکت دستش،لیوان ها پودر میشوند! با خوشحالی یکدیگر را در اغوش میکشیم و بلند میخندیم!
ثانیه ایی به صدای خنده اش گوش میدهم،و همه چیز را فراموش میکنم.
اما سریع به حال خودم می آیم،تیغ مرمرین را به سرعت از غلاف بیرون میکشم و..بعد ان را از پوست و گوشت بهترین دوستی که داشتم میگذرانم..خون انگشتانم را گرم میکند. تیغ را بیرون میکشم و قدمی به عقب برمیدارم.
وینیو تلو تلو میخورد و با چشم هایی وحشت کرده به سوراخ روی شکمش نگاه میکند..رنگ از چهره اش میپرد، اما از درد فریاد نمیکشد فقط چند قدم دیگر به عقب تلو تلو میخورد و اسمم را با نفس هایی کوتاه و قطع شده زمزمه میکند.
_ ایـ..کـ..وی..
و درون رودخانه پرخروش سقوط میکند..