بعضی خونهها بوی غذا میدن، بوی آرامش، بوی خندههای شبانه.
خونهی ما اما بیشتر بوی دود میده، بوی درهایی که با عصبانیت بسته میشن،
بوی حرفهایی که هیچوقت نباید گفته میشدن.
یادمه وقتی بچه بودم فکر میکردم همهی خونهها همینطوریان؛
که داد زدن، صداهای شکستن، و سکوتهای سنگین
جزئی از برنامهی روزانهی هر خانوادهست.
فکر میکردم عشق یعنی همون چند لحظهی کوتاهی
که بعد از یه دعوای طولانی، یکیشون سعی میکرد وانمود کنه
هیچ اتفاقی نیفتاده.
اما آدم که بزرگتر میشه، میفهمه
بعضی چیزها عادی نیستن.
میفهمه که خیانت فقط یه کلمه نیست،
یه ترک عمیقه که تا سالها توی قلب آدم میمونه.
میفهمه که عصبانیتِ کنترلنشده
میتونه صداش حتی از پشت درهای بسته هم
تا ته روح بچه برسه.
گاهی هنوزم از صدای بلند حرف زدن میترسم.
بدنم قبل از مغزم واکنش نشون میده،
انگار هنوز همون بچهایم
که گوشهی اتاق نشسته بود
و دعا میکرد امشب کسی چیزی نشکنه.
میگن آدمها شبیه خانوادهشون میشن،
میگن خون از رگ جدا نمیشه،
ولی من هر شب از خودم میپرسم
اگه همهی این دردها توی رگهامه،
چطور میتونم یه روز
به کسی آسیب نزنم؟
من از خانواده ام نمیترسم،
از تکرارش میترسم.
از اینکه یه روز
صدای خودمو بشنوم
که شبیه صدای اونا شده.
ولی هنوز یه گوشهی دلم
به آیندهای فکر میکنه
که توش، خونه بوی دود نمیده،
درها آروم بسته میشن،
و بچهای توی اتاق کناری
با ترس به سقف خیره نمیشه.
شاید نتونم گذشته رو عوض کنم،
ولی میخوام اولین نفر
توی این چرخه معیوب باشم
که تصمیم میگیره
این چرخه همینجا تموم بشه.
راستش من هیچوقت آدم عاشق شدن نبودم.
یا حداقل فکر میکردم نیستم.
همیشه برام یه کلمهی بزرگ و دور از دسترس بود،
چیزی که فقط تو آهنگها و فیلمها اتفاق میافتاد.
تا وقتی تو رو دیدم.
نه آتیشبازیای بود،
نه لحظهی عجیب و دراماتیکی.
فقط یه حس آروم که یواشیواش اومد و نشست توی دلم.
از اون حسها که نمیترسونتت،
فقط مطمئنت میکنه که همهچی قراره خوب باشه.
الان هر وقت بهت فکر میکنم،
لبخندم بیاجازه میاد روی صورتم.
دنیا انگار کمی مهربونتره،
آهنگها قشنگتر شنیده میشن،
و روزها کوتاهتر به نظر میرسن.
حتی نمیدونم دقیقاً از کی شروع شد،
یا چه لحظهای فهمیدم فرق میکنی.
فقط یه روز دیدم لبخندت بیشتر از هر چیز دیگهای تو ذهنم میمونه،
حرفت بیشتر از هر آهنگی تو گوشم تکرار میشه،
و نبودنت، از هر چیزی بیشتر عذابم میده.
اگه این حس اسم داره،
اگه برای این لرزش آروم توی سینه، یه واژه ساختن،
فکر کنم همونیه که بهش میگن عشق…
و اگه واقعاً همون باشه،
من دلم میخواد تا آخرش،
کنار تو تجربهش کنم.
هنوز هم بعضی شبها، وقتی چراغها خاموش میشن و صداها میخوابن، حس میکنم در رو باز میکنی و آروم میای تو. انگار زمان توی اون لحظهها یادش میره جلو بره.
همه میگن «گذشته»، میگن «باید عادت کنی»، میگن «زندگی ادامه داره». ولی هیچکس نمیگه با اون جای خالی چی کار کنم. با فنجونی که دیگه کسی ازش چای نمیخوره. با صندلیای که هنوز هم ناخودآگاه براش جا نگه میدارم. با حرفهایی که هر روز توی ذهنم جمع میشن و جایی برای رفتن ندارن. با آهنگی که قبلاً با هم گوش میدادیم،
با هر خندهای که ناخودآگاه دلم میخواد برگردم و بهت نشونش بدم.
بعضی وقتها به آسمون نگاه میکنم و فکر میکنم شاید واقعاً اون بالا جایی هستی. شاید توی یکی از اون ستارهها نشستی و منو نگاه میکنی. ولی راستش، دلم ستاره نمیخواد. من تو رو میخوام. همونجوری که بودی، با صدات، با خندههات، با اون عادتهای کوچیکی که اون موقعها به چشم نمیاومدن.
عجیبه… دنیا بدون تو هنوز همون رنگها رو داره، همون صداها، همون خیابونها. ولی انگار یه لایه نازک غم روی همهچیز نشسته. انگار هر لحظهای که قشنگه، یه گوشهش خالیه، چون تو نیستی که ببینیش.
گاهی از خودم میپرسم آخرین باری که همدیگه رو دیدیم، میدونستم قراره آخرین بار باشه؟ اگه میدونستم، بیشتر میخندیدم؟ محکمتر بغلت میکردم؟ بیشتر میگفتم دوستت دارم؟
حالا فقط خاطرهها موندن. خاطرههایی که بعضیشون مثل مرهمن و بعضیهاشون مثل زخم تازه. ولی حتی اون دردشون هم برام عزیزه، چون تنها چیزیه که هنوز منو به تو وصل میکنه.
اگه واقعاً جایی اون بالا نشستی،
امیدوارم بدونی که هنوز هم
هر آرزویی میکنم، اسم تو اولشه.
و هر بار که به آسمون نگاه میکنم،
دلم نمیخواد ستارهها رو ببینم،
دلم میخواد فقط… تو رو ببینم.
میدونی، آدم از یه جایی به بعد دیگه انتظار معجزه نداره.
فقط یه چیز ساده میخواد… اینکه وقتی برمیگرده پشت سرش رو نگاه میکنه، ببینه یکی هست که بهش تکیه کنه.
من هیچوقت اون حس رو نداشتم.
همیشه باید خودم قوی میبودم، خودم جمعوجور میکردم، خودم لبخند میزدم و وانمود میکردم همهچی خوبه.
هر بار که قرار بود بابام بیاد، هر بار که میگفت «این دفعه فرق میکنه»، یه تیکه کوچیک از دلم باورش میکرد.
با اینکه میدونستم آخرش چی میشه…
با اینکه تجربههام مثل یه زنگ خطر توی سرم داد میزدن که «دوباره همون داستانه».
ولی بازم امیدوار میشدم.
چون تهِ تهِ قلبم هنوز اون بچهای هست که فقط میخواد باباش کنارش باشه.
و حالا این موقعیت…
برای بقیه شاید یه اتفاق معمولی باشه، یه قرار ساده، یه قول کوچیک.
اما برای من، یه امتحان دیگهست.
یه شانس تازه برای اون که نشون بده میتونه متفاوت باشه…
یا همون آدم همیشگی بمونه.
و صادقانه؟
از الان میدونم آخرش چی میشه.
این فقط یه فرصت دیگهست برای اینکه دوباره ناامیدم کنه.