میدونی، آدم از یه جایی به بعد دیگه انتظار معجزه نداره.
فقط یه چیز ساده میخواد… اینکه وقتی برمیگرده پشت سرش رو نگاه میکنه، ببینه یکی هست که بهش تکیه کنه.
من هیچوقت اون حس رو نداشتم.
همیشه باید خودم قوی میبودم، خودم جمعوجور میکردم، خودم لبخند میزدم و وانمود میکردم همهچی خوبه.
هر بار که قرار بود بابام بیاد، هر بار که میگفت «این دفعه فرق میکنه»، یه تیکه کوچیک از دلم باورش میکرد.
با اینکه میدونستم آخرش چی میشه…
با اینکه تجربههام مثل یه زنگ خطر توی سرم داد میزدن که «دوباره همون داستانه».
ولی بازم امیدوار میشدم.
چون تهِ تهِ قلبم هنوز اون بچهای هست که فقط میخواد باباش کنارش باشه.
و حالا این موقعیت…
برای بقیه شاید یه اتفاق معمولی باشه، یه قرار ساده، یه قول کوچیک.
اما برای من، یه امتحان دیگهست.
یه شانس تازه برای اون که نشون بده میتونه متفاوت باشه…
یا همون آدم همیشگی بمونه.
و صادقانه؟
از الان میدونم آخرش چی میشه.
این فقط یه فرصت دیگهست برای اینکه دوباره ناامیدم کنه.